بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

زندگی دوزاری

دیروز حوالی صبح خواب می دیدم مرده ام! توی یک گودال کم عمق و خیس، وسط زمین چمن یک پارک، دراز کشیده بودم... هر چند حالا که خوب فکر می کنم، ممکن است من نبوده باشم! شاید هم او بوده! کسی که سال های زیادی از عمرم را به دوست داشتنش اختصاص داده بودم و به هیچ جایی نرسیده بود. نمی دانم! عجیب تر از صورتی که وسط زمین چمن به من لبخند می زد، نایلون پر از سکه ای بود که توی دست هایم گرفته بودم!... یکی از این نایلون های نازک و بزرگ که نانوایی ها کنار نان های بی کیفیت شان می فروشند! چیزی حدود دو - سه کیلو سکه ی قدیمی دوزاری و پنج قرانی ته کیسه بود و داشتم آنها را به جان می بخشیدم! انگاری میراث تمام سال های عمرم بود!... :)) آن هم با چه عزت و احترامی! انگاری گنج قارون بود!! :))

جان را نمی دیدم. فقط صحنه ی تحویل دادن نایلون سکه ها به دستش پیش چشم هایم بود. ولی برای کسی که مرده بود، بسیار غمگین بودم! حالا چه خودم بودم چه او، فرقی نمی کرد! چرا که خیلی آن جسم خوابیده در دل خاک را دوست داشتم! با خودم فکر می کردم: "همه اش همین بود؟!... چقدر حیف شد!!" بسیار بسیار غمگین بودم! و با همین حال هم از خواب بیدار شدم... برای یک ساعتی نتوانستم از تخت بیرون بیایم... به دلیل دیدن این خواب فکر می کردم و به ماحصل عمرم که چند مشت سکه دوزاری بودند...

حالا که فکر می کنم شاید این خواب برمی گشت به مرور خبرهای سیاسی و اقتصادی! اسنپ بک و بالا کشیدن سرسام آور طلا و دلار... هر چند که حالا دیگر آب از سر ِما و امثال ما گذشته است و یک وجب و صد وجبش فرقی ندارد!

ویولونیست کشتی تایتانیک

درخشان ترین صحنه ای که از فیلم تایتانیک در آن سال ها در خاطرم هست، تصویر نوازنده ی ویلونی ست که موقع غرق شدن کشتی، شروع به نواختن می کند و باقی اعضای ارکستر هم به او می پیوندند و لحظه ای به کاری که در آن موقعیت هولناک انجام می دهند، شک نمی کنند!!... این روزها، این صحنه را بیشتر از هر وقت دیگری توی ذهنم مرور می کنم. تصویری که چندان واضح نیست اما صبوری و استواری شان در اجرای آن سمفونی برای مسافران وحشتزده و در حال فرار از کشتی، حس عجیبی را در دل و جانم برمی انگیزد! اینکه از پایان محتومی آگاه باشی و با این حال به راهت، به کارت، به آن چیزی که قبولش داری، به آن چیزی که می توانی انجامش دهی! ادامه بدهی، برایم یک علامت سوال بزرگ است... درکش می کنم و نمی کنم! من هم شبیه یکی از آن مسافرهایی هستم که تمام تلاشم را در فرار به خرج می دهم! اما جان اینطور نیست. او همان ویولونیست کشتی تایتانیک است!

این روزها مدام به روشی که برای کسب درآمد در این وضعیت اقتصادی در پیش گرفته ایم، فکر می کنم! تنهایی و غربتم در این شهر، حس ناتوانی از انجام کارهای گذشته، رزومه های استخدامی که همگی بخاطر شرط سنی، رد می شوند... آینده ی مبهم مستاجری و تامین مالی مخارج بیمه و زندگی که هر ماه سخت تر و سخت تر می شود. و وضعیت روانی کننده ی فیلترینگ و اینترنت بی سرعت! که تاثیری کاملا مستقیم بر کسب و کار خانگی ما گذاشته است... و با همه اینها، همچنان سعی می کنم به ادامه دادن این مسیر، در کنار جان، وفادار بمانم... .

گاهی فکر می کنم، همانطور که وقتی خودم به آینده فکر می کنم به مرز جنون و ترس می رسم، ممکن است بیشتر از این بحث کردن بر سر شرایط با جان، او را هم جنون بکشاند! واقعا یک زن نمی تواند مرز و توان ذهنی یک مرد را تشخیص بدهد! مردها همیشه سعی می کنند در مقابل زنان، مثل کوه باشند!! ولی خیلی از مردهای سیبیل کلفت هم بوده اند که با کوچکترین فشاری، از پا در آمده اند و یا به خودشان یا به اطرافیان شان آسیب رسانده اند... مردهایی که یکباره زن و بچه را رها کرده اند و رفته اند، گاهی به شهری دیگر و گاهی به کشوری دیگر... آنهایی که خانواده را کشته اند و بعد خودشان را... آنهایی که ... .

گاهی فکر می کنم که واقعا همه راه ها را امتحان کرده ایم؟ (بله! سال هاست که داریم امتحان می کنیم.) راه دیگری نمانده است جز ادامه دادن همین مسیری که چیزی شبیه کاشتن درختی و تحمل سختی اش تا به بار نشستن آن است... درختی که از بد روزگار، در زمینی خشک و سنگلاخ کاشته ایم! چرا که سرزمین دیگری نداریم!... گاهی با خودم فکر می کنم باید مثل یک مورچه باشم. صبور... صبورتر از هر زمان دیگری و ذره ذره قدم بردارم... گاهی کم می آورم و جیغ و گریه ام به هوا می رود... در آن وقت ها نمی توانم به جان و حال و روز روحی و روانی اش فکر کنم! فقط خودم را تخلیه می کنم و بار او را سنگین تر از قبل... . او صبور است و فقط خدا می داند در دلش چه می گذرد! او همان ویولونیست کشتی تایتانیک است! من هم باید یاد بگیرم که در کنارش بایستم و نغمه ی زندگی را با زیبایی هر چه تمام تر بنوازم... یعنی می توانم به این ترس ها غلبه کنم و پا به فرار نگذارم؟!...

برای تمام سال هایی که با تو هستم.

می خواستم از سالگرد ازدواج مان بنویسم و اینکه چطور پنج سال پیش، در اوج گرمای مرداد ماه، با هم زیر یک سقف رفتیم! اما مگر مشغله ها امان می دهند؟... یادش هم که می افتم، خنده ام می گیرد! به قول عزیزی؛ " مگه تاریخ قحط بود که توی اوج گرما عروسی گرفتید؟! " خب، هیچ کسی از سختی های این اتفاق خبردار نشد. حتی دوستان نزدیک هم از اینکه در این مراسم دعوت نبودند، دلخور شده بودند، اما نمی دانستند چرا؟!...

بیشتر از سالگرد ازدواج، سالگرد آشنایی مان برای ما معنا داشت. و هر سال به خودمان قول می دادیم که در آخرین روزهای اسفند ماه، به آن مکان خاطره انگیز می رویم و تجدید خاطره می کنیم. اما نمی کردیم! حتی سالگرد ازدواج را هم جشن نمی گرفتیم. یادمان می رفت!!!... :))))

چرا که عشق آنچنان در تک تک لحظه های با هم بودنمان جاری ست که تاریخ ها را از یاد می بریم! و تمام این سالها، مشکلات، ریسمان محکمی میان ماست برای با هم بودن و تلاش کردن تا حلشان کنیم!... با این وجود، سعی می کنیم هدیه دادن به همدیگر را از قلم نیاندازیم! و اینکه امسال، بعد از مدتها، شام سالگرد ازدواج مان را بیرون رفتیم. به یاد آن روزها، پیتزای پپرونی سفارش دادیم و کلی خاطره از دور دور کردن هایمان زنده شد!...

انگار یک دفعه از خواب بیدار شده باشم! فهمیدم که واقعا لازم است به مناسبت یک اتفاق، یک کار خاص کرد تا معنی آن اتفاق از یادمان نرود! حتی اگر به سادگی یک ساندویچ فلافلی، بیرون از خانه خوردن، باشد!... جشن گرفتن های ساده توی خانه، جای خودش را دارد. اما اینکه بخاطر مناسبتی، از خانه بیرون بزنی و بابتش کاری کنیم که تکراری نباشد، حس دیگری دارد... . لازم است. خصوصا وقتی که حس می کنی از نظر مالی در مضیقه ای، اتفاقا بیشتر به این کار نیاز داری. تا خودت را از تک و تا نیانداخته باشی! به حس بعدش، به نیرویی که به تو می بخشد، می ارزد. اینکه به خودت نشان بدهی که می توانی! و هنوز هم برایت ارزش دارد... .

نازنینم، اینجا کسی منتظر تو نیست.

دو هفته ی عجیبی بود! اضطراب ِعمل ِبابا، رفت و آمد دو روزه به بیمارستان میلاد و گم شدن در آن حجم سردرگم مریض ها و سالن ها و آسانسورهای شبیه ِهم... آن ساعت های کشدار تا بیرون آمدن بابا از ریکاوری... دیدن چهره ی تکیده اش توی لباس بیمارستان و روی تخت... افت فشار و تهوع بعد از عملش... شبی که فقط همراه بیمار می توانست مرد باشد! و صبحش...

صبح دیگر نتوانسته بودم از تخت خواب بیرون بیایم... نمی دانم از اضطراب بود یا ویروس جدید یا هر چیز دیگری که درکش نمی کردم اما باعث شده بود تا سه - چهار روز تمام تنم درد داشته باشد، خشک شده باشد، حالت تهوع و بالاآوردن ها با شنیدن بوی هر غذایی تمامی نداشته باشند، آنقدر که با وجود جواب منفی تست بیبی چک، مثل دیوانه ها مطمئن شده باشم که حامله ام!... و آن حجم گریه و بغض ترکیده و هق هق بی امان توی تخت از هجوم این فکر... که بچه ای در راه است...

دلداری دادن های جان، کمی آرامم می کرد. پرستاری اش، مراقبت از حال و روزم. تمام آن سه - چهار روز میان تب و هذیان و خواب و بیدار و اشک و لبخند گذشت. بابا را بعد از عمل ندیدم تا یک هفته... نمی توانستیم آن ها را هم مریض کنیم. کمی که توان راه رفتن پیدا کردم، نوبت جان بود که بیافتد... از من گرفته بود یا هر دو در بیمارستان مریض شده بودیم، نمی دانم... حالا نوبت من بود که او را تیمار کنم... تبش را پایین بیاورم، سوپ و آش را به زور به خوردش بدهم و وادارش کنم که بیشتر بخوابد و بیخیال کار کردن بشود...

و بعدش که حالمان خوب بود، رفتیم دیدن بابا. خدا را شکر خوب بود. بهتر شدیم! و تمام آن ترس ها و دلهره ها از آمدن یک نفر تازه به دنیای تخماتیک مان با پریود شدنم دود شد و رفت هوا ... دود شد و نشد... بعدش چند باری تصمیم گرفتم آزمایش خون بدهم اما دیگر خبری از آن حالت تهوع ها نبود... بیخیالش شدم... اگر هم آمده بود، می بایست حالا حالاها همانجا می ماند. این بیرون کسی چشم به راهش نبود... نیست... چقدر بی رحم شده ام! واقعیت زندگی چقدر می تواند آدم را از هر فکر و خیال و رویایی که روزی در سرش پرورده بود، تهی کند!...

تبریک میگم!!

این روزها بیشتر از هر چیز دیگه ای به شنیدن یک خبر خوب نیازمندم! نه تنها من! خیلی ها...

امسال دو بار این جمله ی کوتاه رو شنیدم! یک بار از زبان صاحبخانه که یک روز مانده بود به روز تولدم، زنگ زد و گفت تولدت مبارک!! و من شاخ درآوردم! بعد از چند دقیقه معلوم شد که رفته بوده سراغ قرارداد اجاره خانه و دنبال شماره ی املاکی گشته و بعد از صلاح و مشورت با بنگاهی به این نتیجه رسیده است که اجاره ی سال جدید را کم گفته و باید بیشتر بگوید! همانجا بوده که تاریخ تولد من را دیده و خلاصه تبریک تولدم را با خبر افزایش دوباره ی اجاره خانه مزین کرد!... دومین بار هم از زبان مامان شنیدم. همین دو روز پیش. وقتی که بی صبرانه منتظر بودم تا ببینم مالک خانه ای که تازه پیدا شده بود و همه چیزش برایمان عالی بود و اگر می شد اجاره اش کنیم، کلی برنامه های زندگی مان جلو می افتاد. گوشی ام زنگ خورد. مامان بود. صدایش یک جورهایی شاد و غمگین بود! تبریک میگم! انگاری خدا با دل شوهرته که دوست نداره بیاد اینجا! صاحبخونه گفته خونه ش رو یکی از فامیل هاش با قیمت بالاتری اجاره می کنه... . خلاصه اینکه امسال هم علی رغم میل باطنی ام باید اینجا بمانیم. با کرایه ای دو برابر سال قبل و دوری از تمام خانواده و غربتی که مثل خوره به جان روح و ذهنم افتاده است.

این روزها بیشتر از هر چیز دیگه ای به شنیدن یک خبر خوب محتاجم! و خسته شدم از اینکه منتظر شنیدن این خبر خوب باشم. خودم باید به خودم یک خبر خوب بدهم! خودم باید به خودم بابت یک اتفاق تازه تبریک بگویم!

اطلسی هایی تر ...

ماه پیش که مامان سری به خانه مان زده بود، توی یک کیسه نایلونی مشکی، چیزی آورده بود که در شلوغی سلام و احوالپرسی، نرسیده بودم تویش را ببینم. نیم ساعتی گذشت و حرف کشیده به حال و احوال گل های توی اتاق! مامان یک سبز انگشتی تمام عیار است! همه ی گل های خانه مان را یا هدیه داده یا خودش برایمان قلمه زده است! بعد بی هوا مرا برد پشت پنجره ی انباری و ردیف سه گلدان پرطراوت اطلسی را نشانم داد! زبانم بند آمده بود از حجم انبوه گل های بنفش و مخملی شان!! قند توی دلم آب می شد و چشمم به نم می نشست. صورت مامان را بوسیدم! من عاشق گل ها هستم!...

یک هفته ای گذشته بود. اطلسی ها به واسطه تغییر جا و کم شدن نورشان، گل های کم تر و کمرنگ تری داده بودند اما همچنان در سایه و روشن انباری، حالشان خوب بود. با خودم گفتم چرا نبرم بگذارمشان پشت پنجره ی اتاق پذیرایی که آفتابی تند و مستقیم دارد؟! آنجا حسابی نور می خورند و رنگ گل هایشان مثل روز اول تند و شاداب می شود! بردمشان و گذاشتم شان پشت پرده ی بزرگ اتاق پذیرایی، لبه ی پنجره و با خودم گفتم کیف می کنند!

صدای داد و بیداد از خیابان توی اتاق می ریخت. دوباره مثل همیشه سر تقاطع تصادف شده بود! هر هفته یک داستان این طوری داریم! اطرافمان پر از مدرسه است و مادر و پدرهایی که موقع تعطیلی مدرسه، راه بندان درست می کنند و این وسط هم گاهی تقی به توقی می خورد و ماشین هایشان خط برمی دارد و خلاصه جر و بحث بالا می گیرد و ... یک ربعی بود که به یقه کشی و لیچار گویی شان ناخواسته گوش می دادم. تمام نمی شد. رفتم پشت پنجره و پرده را کنار زدم تا بلکه ببینم میزان خسارت در حد این همه حنجره پاره کردن بوده یا نه؟! قبل از دیدن آدم ها، چشمم به گلدان اطلسی ها افتاد!! آه از نهادم بلند شد! اصلا یادم رفته بود که سه روز است پشت پنجره اند! زیر آفتاب تند! بی آب ... پژمرده بودند!!... زرد و خشک!!...

دست و پایم را گم کردم!! تند تند از پشت پنجره آوردم شان توی آشپزخانه! گذاشتم شان توی سینک ظرفشویی و مثل کسی که بخواهد آتش را خاموش کند، شیر آب سرد را روی سرشان باز کردم. مدام ازشان معذرت می خواستم. گناه نابخشودنی ام فراموشی بود! من تمام آن سه روز، درگیر کارهایم بودم. سروکله زدن با مشتری هایی که دغدغه شان شده بود حجاب عکس پروفایلم! و اینکه فکر می کردند دلیل تورم و گرانی بازار ماییم که جنس هایمان را بیست هزار تومان گران کرده ایم و نمی خواستند قبول کنند که با افزایش قیمت مواد اولیه و ابزار و خدمات، در نهایت تولید هر چیز دیگری هم که باشد، قیمتش افزایش پیدا می کند!! خلاصه اعصابم را حسابی بهم ریخته بودند...

روزهای بعد، عذرخواهی ام از اطلسی ها ادامه داشت! برده بودمشان دوباره توی انبار و پشت پنجره ی نورگیر کوچک آنجا، با آنها حرف می زدم. نوازششان می کردم. و هر روز کمی آب پای گلدان شان می ریختم. ناامید از اینکه دیگر بشود برای آن حجم بوته و برگ های زرد و خشک، کاری کرد... یک هفته ای گذشت... یک روز صبح که برای عیادتشان رفتم، در کمال ناباوری دیدم که دوباره سبز شده اند!! قد خمیده شان صاف شده بود و غنچه های کوچک بنفش از دل برگ ها بیرون زده بود!! غرق شادی شدم! بارها و بارها ازشان تشکر کردم!! اطلسی ها، مرا بخشیده بودند!! و فقط خدا می داند چقدر خوشحال شدم که بار عذاب آن گناه از دوشم برداشته شده!!... حالا هم چند تایی گل شیپوری بنفش ملایم و کوچک داده اند! کیف می کنم از دیدن شان!!

پ.ن : چقدر خوب است که آدم، بتواند اشتباهش را جبران کند! بخصوص اشتباه بزرگی که با جان و حیات دیگران در ارتباط است! چقدر خوب است که بتواند طلب بخشش کند!! چقدر خوب است که دیگران بتوانند گناه بزرگ و نابخشودنی او را ببخشند و فراموش کنند!!...

نامه برای فرداهایی که روشنند...

لب هایم را طبق معمول با کمی وازلین طبی چرب می کنم. دمر می افتم روی تخت و دفترچه یادداشت سبز را با مداد و پاک کنی در کنارم جا می دهم. توی دست دیگرم کتاب "بینایی" ساراماگوست. مثلا قرار است وقتی تکلیف برنامه ریزی ام مشخص شد، خواندن چند صفحه اش را به خودم جایزه بدهم!

صفحه ی خالی را توی دفتر پیدا می کنم و بعد از کشیدن یک دایره می نویسم:

( بک دراپ و چند تا فلش جلویش می گذارم؛ مقوایی- پارچه ای - استند دار...؟!

مکان عکاسی؟! نور عکاسی ؟ ساختن رینگ لایت با چراغ مطالعه...

دوربین عکاسی؛ گوشی خودم؟ دوربین سونی کوچیکه؟ ... ادیت عکس ها... )

فکرم هزار جا می رود. جلسه ای نیم ساعته با جان داشته ام تا به او بقبولانم برای فروختن محصولاتمان به قیمتی که ارزش واقعی شان را نشان بدهد، و به آدم هایی که حاضر باشند بهای ارزش واقعی آنها را بپردازند، باید تغییر روش بدهیم! باید لوکس بودن شان را توی چشم مشتری فرو بکنیم! مگر چقدر می شود چهار ساعت سمباده زد و به اقدس خانوم با یک چهارم وقت و هزینه ای که صرفش کرده ایم، بفروشیم؟! وقتی که ده تا تخم مرغ و دو تا بیسکوییت ساقه طلایی و یک پفک شده هشتاد هزار تومن!! ( ماهی یک بار یک پفک می خریم که کودک درونمان زنده بماند! )

جان مقاومت می کند و همان ضرب المثل همیشگی اش را به زبان می آورد (متعلق به شمالی هاست) و ترجمه اش می شود این که " می خواهی ماهی نر باشه اما اشپل داشته باشه! " و این یعنی که تمام این تغییرات نیاز به پول دارد که ما نداریم! راست می گوید. لعنتی همیشه راست می گوید و من همچنان دارم تقلا می کنم که یک جوری جای خالی این کلمه ی سه حرفی (پول) را با چیزی به اسم خلاقیت!! (تف توش) پر کنم! آن هم در حالیکه بقیه دارند جیرینگی خرجش می کنند... .

حرص می خورم... و حرص خوردن مساوی است با میل شدید و غیرقابل کنترلی برای خوردن یک چیز! اسم باکلاسش می شود "پرخوری عصبی"! من اما فکر می کنم یک غریزه ی طبیعی ست که در همه ی موجودات دندان دار وجود دارد!! گاز زدن! از هم دریدن!! انتقام گرفتن! خون ریختن!!... قدرت کنترل امور را به خودت و به دیگران نشان دادن!!... همه ی اینها در حالی از سرم می گذرند که دارم با حرص به لقمه ی نان گاز می زنم... بعد با خودم می گویم چه چیزهای خفنی توی کله ام است!! بهتر است بروم اینها را توی وبلاگم بنویسم!!...

و حالا هم اینجایم! و تقریبا هیچ چیزی تغییر نکرده به جز اینکه با خودم به این نتیجه رسیده ام که "همه چیز با مینیمالیسم حل می شود!!" هم مدرن است! هم به "بی چیزترین موجودات عالم" امکان زیست می دهد! شیک است و می تواند خلاصت کند! زرق و برق ندارد و باعث جلب شدن آدم های روی مخ نمی شود!... مخم یک کمی آرام میگیرد. با خودم شکل بک دراپ ها را تجسم می کنم... صفحه های سفید ( با همان تخته فیبرهای نقاشی خودم درستش می کنم) ... با یک ساقه گیاه سبز شاید (از قلمه ی شمعدانی هایی که تازه زده ام)... یک گوشه از مجله ی آشپزی که از کتابخانه امانت گرفته ام (خدایی عکس هایش خیلی قشنگند!) و گمانم الان بیشتر از یک سال است مدام دارم تمدیدشان می کنم... به جای استند، می چینم شان کنج اتاق، روی بخاری (هنوز جمعش نکرده ایم)... دوربین گوشی ام اما یک چیزیش شده! عکس هایش همه تار به نظر می رسند! نمی دانم شاید هم عیب از چشم های من است که همه چیز را تار می بینم... با وجود همه ی اینها اما آینده قطعا باید درخشان باشد! می دانی! اگر نباشد خیلی نامردی است!!... می فهمی یعنی چه؟!... اگر نباشد یعنی تمام این رنج ها... نه! ممکن نیست! آینده حتما درخشان و واضح و پرنور است!

دیالوگ زیر دوش / زیر تیغ

صدای مرد را به زور از پس صدای دوش آب شنید. رفته بود اداره ی پست تا سفارش یکی از مشتریان را پست کند.

- : " جانی! تویی؟! "

- : " آرهههههه! "

- : " دیر کردی، نگرانت شدم... نمیخوای دوش بگیری؟! "

- : " نهههه... خطرناکهههه! "

خنده شیطنت آمیزی کرد و همزمان با پخش کردن کف شامپو روی موهایش، یاد فیلم فروشنده ی فرهادی افتاد. با صدای برخورد ممتد ژیلت به لبه ی سرامیک روشویی به خودش آمد. سعی کرد بلندتر حرف بزند تا صدایش قاطی صدای شُرشُر دوش و تَق تَق ژیلت به گوش برسد.

- : " جانی... اون چوب ساب قارچی هات رو نمیشه یه جوری با تراشکاری به سر فرز انگشتی وصل کرد؟! "

- : " نه، نمی شه! اونا افقی اند! فرز انگشتی چوب ساب عمودی می خوره... "

و دوباره صدای ضربه ی ژیلت به روشویی.

- : " چیکار می کنی؟ ریشتو می زنی؟! ... "

- : " آرههههههه..."

- : " آخه اون محافظ لبه ی مینی فرز، دیدت رو محدود میکنه! نمیشه باهاش کار ظریف انجام داد... به نظرم حتی شده اون انگشتی ِیک و نیمی رو با یه چوب ساب هشتصدی بگیریم، بهتر از اینه که نتونی موقع کار زیر دستتو ببینی... هان؟!"

- : " خب آره... ولی عوضش این چوب ساب قارچی ها هم به سری مینی فرز وصل میشن... تازه... "

- : " جانی! ... آب سرد شد!... انگاری آبگرمکن باز خاموش شده... اع... صبر کن... "

- : " شده؟!..."

- : " نه ، نه! ... گرم شد!! گرم شد... "

- : " آره، اون لبه محافظ ِ مینی فرز رو میشه باز کرد و راحت کار کرد... "

- : " اع؟!!!... میشه؟!!!... زودتر بگو بابا... من اینهمه دارم به مغزم فشار میارم که چطوری پولشو جور کنیم!! "

- : " ای بوس اون مغزت!!... بیا بیرون سیاه کولی... اینقدر خودتو نشور... سفید نمیشی... "

صدای خنده ی هر دویشان توی هم پیچید.

.

.

.

سلام خدای نخود و لوبیاها!

به هیکل چاق و تپل نخود و لوبیاهای چیتی توی قابلمه نگاه می کرد و منتظر بود که آب قل بزند. بیشتر که دقت کرد؛ فهمید که نخودهای کیلویی نود تومن و لوبیاهای هشتاد و پنج تومنی، چاق تر از دفعه های قبلند! به تعدادشان زل زد و نمی دانست چرا داشت توی دلش خدا را به خاطر دیدن آن تصویر شکر می گفت! بخاطر وضوح تصویر! به خاطر تعداد نخود و لوبیاها! و اینکه اصلا غذا دارند! و اینکه دیگر مثل چند ماه پیش، اجازه نمی دهد آن صدای دیوانه کننده توی سرش وِر بزند و او را از ترس گرسنگی و دربه دری، دیوانه کند!!... این بار صدای خودش را می شنید که توی سرش طنین می انداخت: " خدایا! بخاطر این غذا تو رو شکر می کنم! بخاطر این لحظه ی خوب!... خدایا خودت کمک کن که گره از کار همه مردم باز بشه... خودت کمک کن که کار و کاسبی مردم رونق پیدا کنه... خدایا خودت باعث و بانی گرفتاری های این مردم رو سرنگون کن... هر کسی که نمیذاره مردم کمی آسایش داشته باشند رو خودت نابود کن... ". بعد یادش افتاد که قرار گذاشته دیگر به چیزهای منفی فکر نکند. حرف های بد نزند. حتی توی فکرش هم که شده کمتر فحش بدهد... آب ِتوی قابلمه کم کم داشت جوش می آمد و قُل های ریزی می زد. می خواست برای شب، آش رشته بار بگذارد و به بهانه ی یک کاسه آش برای افطاری، سری به همسایه ی روبرویی بزند و سال نو را تبریک بگوید.

محبوب میلیون دلاری!

شب بود. توی خیابان تنها بودم. از مغازه ی مرغ فروشی با دو کیسه مرغ تازه بیرون زده بودم و دنبال جای خالی روی تخته برش مرغ می گشتم. مردی که پیش از من مرغ هایش را خرد کرده بود، جا باز کرد و من را با میز چوبی برش تنها گذاشت. به تیغ اره دیسکی ای که زیر میز بسته بودند، نگاه کردم. قند توی دلم آب شد!! خرد کردن مرغ ها با چنین اره ای چند دقیقه بیشتر وقت نمی برد! عالی بود!!

تکه های ران و سینه را از کیسه ی نایلونی بیرون کشیدم و شروع کردم به ریز کردنش شان. صدای اره و گوشت مرغی که خرد می شد، لذتبخش بود! نفهمیده بودم که ماشین های نفربر و آنهمه سرباز، کِی و چطوری به جلوی مغازه رسیده بودند؟!... از حضورشان اوقاتم تلخ شد! تازه داشتم با مرغ ها و اره کیف می کردم!! سرباز جوان توی آن لباس تیره ی یگان ویژه، با لبخند مسخره ای به سمت میز و من آمد! تکه ای از ران مرغ را برداشت و بی اجازه ی من تا استخوان لختش کرد! استخوان را توی هوای و جلوی صورت من تکان داد و به سمتم پرتش کرد! از این کارش خیلی عصبانی شدم! سرتاپایش را ورانداز کردم. خارجی بود! و هنوز آن خنده ی مسخره را روی صورتش داشت.

تکه ی بزرگی از مرغ دو نیم شده را از مچ ران برداشتم و بی هوا توی صورتش کوبیدم! از شدت ضربه گیج شده بود. هیچ فکرش را نمی کرد زنی که روبه رویش ایستاده، با این جثه ی ریزه اش، اینقدر فرز باشد! پیش از اینکه به خودش بیاید، دوباره با همان تکه گوشت، توی دماغش کوبیدم... رد خون و آب مرغ توی صورتش پخش شد... با حرکات دست و ایما و اشاره حالی اش کردم که اگر دلش می خواهد می توانم با او بجنگم!! داشت خونابه ها را از روی صورتش پاک می کرد و چیزهایی به زبانی بیگانه می گفت که معنی شان تحقیر من بود!! نفرت و انزجارم چند برابر شد و با پشت دست جوری دوباره به دماغش زدم که صدای خرد شدن غضروفش را شنیدم!... 

مکان یکباره عوض شده بود! توی سالنی بزرگ و تاریک بودم با انبوه جمعیتی که دورتادور برای دیدن مبارزه ی ما آمده بودند! من توی رختکن بودم که با یک پرده از محل مبارزه جدا می شد. مانتوام را که چیزی شبیه شنل بود با یک حرکت از تن درآوردم. زیرش یک لباس ورزشی کوتاه و چسبان قهوه ای تنم بود! خودم را توی آینه ای که وجود نداشت می دیدم! چقدر هیکلم لاغر و ورزیده بود!! از اینکه اینقدر بدنم آماده و قبراق بود، کیف کردم! روی نوک پنجه ی پاهایم بالا و پایین می پریدم و خودم را برای مبارزه گرم می کردم! پرده داشت کم کم کنار می رفت و صدای هیاهوی تماشاچیان گوش را کرد می کرد!!... یکباره دست هایی قوی دور کمرم حلقه شد و من را به عقب کشید!... من در تقلا برای رهایی از دست ها بودم. با همه ی وجود دلم می خواست بروم توی رینگ و حساب آن سرباز عوضی را برسم! دست ها اما از من قوی تر بودند و صدای مرد توی گوشم می پیچید: " جانی... جانییی... لامصب... دل سولاغی گرفتم...".

چشم هایم باز نمی شد... به زور گوشه ی چشم چپم را باز کردم و قیافه ی خواب آلوده ی جان را دیدم که تلاش می کرد با دست های حلقه شده اش دور تنم، مرا به سمت خودش بکشد... . با حسرتی عمیق به سمتش چرخیدم: " ای جانننن... لامصب... بذار بزنمش...".

 

 

*محبوب میلیون دلاری نام فیلمی ست که من هیچ گاه فراموشش نمی کنم.

 

سال های سگی

بی خیال آن کار کذایی شدیم! مدیر کارخانه ای که خودش در کاناداست و کل شرکت و کارخانه را از طریق دوربین های مداربسته مدیریت می کند و تنها دغدغه اش این است که مبادا کارگران در ساعت کاری، چند دقیقه ای بیکار باشند! یک چیزهایی شنیده ایم درباره ی اینکه قوانین کارگری در کشورهای دیگر خیلی سخت گیرانه است. سر ساعت باید بیایند و تا وقت ناهار و استراحت نشده حق ندارند استراحت کنند یا چیزی بخورند و از این حرفها! اما کسی نگفته بود که آن قوانین سخت گیرانه، در کنارشان حقوق مشخصی برای کارگر قائل هستند. و بسته به شغل هر کارگر، استانداردی تعریف شده است. به قول جان: " طرف یه صندلی توی سالن نگذاشته، آدم چند لحظه نفس تازه کنه!! می خواد دلاری درآمد داشته باشه ولی ریالی حقوق بده! " یازده ساعت تمام سرپا بودن، تمام طول هفته و جمعه ها هم یک هفته درمیان کاری! و در نهایت دریافتی تو با تمام اضافه کاری ها، چیزی بین شش و نیم تا هفت میلیون تومان!! اسم این اگر بردگی نیست، چه چیزی دیگری ست؟ تصورش را بکن را که تمام طول روز تا وقت ناهار نشده، حق نداری بنشینی! حتی اگر بین کارها وقفه ای هم پیدا بشود، یک نفر توی دوربین از آن طرف دنیا حواسش هست که کسی ننشسته باشد! توالت خارج از ساعت نرفته باشد! و... دیوانه خانه ای بود نگفتنی! با متد مدیریتی جدید!! 

رهایش کردیم. به جستجو برای یافتن کاری با شرایطی کمی بهتر ادامه می دهیم و در کنارش دست سازه های چوبی مان را هم جدی تر می گیریم. دنبال بسته بندی های شکیل هستیم برای ارائه کار به گالری های هنری. جایی که ارزش کار دست را بهتر می دانند. تا خدا چه بخواهد. 

دیشب جان یک خبری را می خواند که اگر درست یادم مانده باشد به گرانی بنزین در آلمان اشاره داشت! و اینکه دولت آلمان در کنار گرانی بنزین، شرایطی را مهیا کرده که مردم بتوانند با مبلغ نه یورو، یک ماه کامل از وسائل نقلیه عمومی استفاده کنند. یک لحظه توی تخت حساب کردیم نه یورو در ماه به پول ما چقدر است؟ بعد آنها چقدر حداقل حقوق و دستمزد دارند؟ نه یورو اصلا برای آنها چقدر می شود؟!... بعدش دیگر خوابمان نبرد! 

مردم و مسئولان مملکت ما اینجا نشسته اند و فقط آن قسمت گران کردنش را خوب یاد گرفته اند! هر روز یک چیزی را قایم می کنند تا قیمتش برود بالا! و سگ هم صاحبش را نمی شناسد!

 

شادمانی اینجاست

به این نتیجه رسیده ام که حرف های اساسی و مهم، همان حرف هایی هستند که از بس تکراری شده اند، کسی دیگر تحویل شان نمی گیرد! یکی شان مثلا همین که : " تا وقتی یه چیزی رو داری، قدرش رو نمی دونی! وقتی از دست بدی تازه می فهمی چی داشتی!! ". و خب من دیروز خیلی ملموس جای خالی عشق را برای ساعاتی توی خانه مان حس کردم! ولی اجازه ندادم غم بیاید سوار کولم بشود. دل به دریا زدم و رفتم توی کارگاه نجاری مان!!. تصمیم گرفته بودم چند تایی از سفارش های قاشق چوبی مشتریان را آماده کنم. طرح ها را روی چوب کشیدم و دنبال اره مویی گشتم. طرح قاشق اولی را که از دل چوب بیرون کشیدم، دستم خشک شده بود! مشتم به زور از هم باز می شد و کتفم هم حسابی درد گرفته بود. دلیلش هم خیلی واضح بود! بریدن چوب پانزده میل راش گرجستانی با اره مویی تقریبا یک دیوانگی ست! نمی شد اینطوری ادامه داد. زیر چشمی به اره رومیزی برقی جان نگاه انداختم. ( من از تمام وسایل برقی خصوصا آنهایی که زورشان زیاد باشد مثل دریل و ... می ترسم!!) تازه اره رو میزی از میز هم جدا بود و کنج کارگاه نشسته بود. جان همیشه برای برش اولیه، آن را روی میز می بست و بعد چیزی شبیه چرخ خیاطی می شد! و کارش را انجام می داد. من اما کار کردن با آن را بلد نبودم! با اینحال بعد از مدتها، بر ترسم غلبه کردم و رفتم سروقتش! دلم می خواست وقتی جان می رسد خانه، با کارهای آماده شده، خوشحالش کنم! خوشحالی او بزرگترین انگیزه ی من برای برداشتن قدم هایی ست که اگر به خودم بود، برنمی داشتم!

زیر و روی اره رومیزی را ورانداز کردم. به زور از جایش بلند کردم و روی ضربه گیر کف زمین گذاشتم. نمی خواستم با روشن شدنش به سرامیک ها ضربه بزند و ترک بردارند. تیغه ی بزرگش، درجه ی تنظیم سرعت، زبانه ی نگهدارنده ی جلوی تیغه... همه و همه ترسناک و گیج کننده بودند. اما با این تشبیه که چیزی شبیه چرخ خیاطی ست و نباید کار کردن با آن سخت باشد، سیمش را به برق زدم. نمی دانم چند نفر از شما تجربه ی چنین چیزی را دارید؟ صدای برخورد اولیه ی تیغه با چوب سخت راش و لگدپراکنی های حین کار، حسابی دستپاچه ام می کرد!! چند باری دستگاه را خاموش کردم. می ترسیدم به تیغه فشار اشتباهی بیاورم و یا در انحناها سرعتم کم یا زیاد باشد و خلاصه تیغه بشکند یا چوب ترک بردارد یا ... . اما بالاخره در قاشق پنجم دستم آمده بود! می شد این هیولا را هم رام کرد! فقط چهارچشمی می بایست مراقب حرکت چوب و تیغه می بودی که مبادا انگشت شصت دستت را به دنبال ِ فشاری که به چوب می آوری، ببری زیر تیغ اره!!

پنج تکه قاشق آماده شده را گذاشتم روی میز! - با لبه هایی که گاهی بیرون از خط بریده بودم و گاهی کمی رفته بودم توی دلش - بلند به خودم آفرین گفتم!! ذوق کودکانه ای داشتم از اینکه توانسته بودم به یکی از ترس هایم غلبه کنم و کاری که می خواستم را پیش ببرم. برایم مهم بود که به جان نشان بدهم حالا که دیگر نمی تواند ساعات طولانی به کار نجاری بپردازد، من هستم و می توانم گوشه ای از کار را برایش انجام بدهم. برای جفت مان! برای زندگی مان!... وقتی که از شرکت برگشت، نفسی که تازه کرد و کمی از شرایط محیط کار گفت، بی صدا رفتم و کارهایم را از توی کارگاه آوردم و شبیه بچه ها آن ها را پشتم قایم کردم تا حسابی کنجکاوی اش گل کند!! با چشم هایش دنبال جوابی می گشت که توی دست هایم پنهان بود! وقتی قاشق ها را گرفتم جلوی صورتش، اول باورش نشد!! بعد؛ آن خنده را دیدم!! همان نور نشاطی که ماه ها بود کمتر پیدایش می کردیم!! همان برق شادی که اول چشم ها را روشن می کند و بعد چهره را مثل گلی در نوبهار می شکوفاند!!... حسابی کیف کرده بود! می گفت تمام این مدت منتظر بودم که تنها باشم و بروم نجاری کنم؟!!... میگفت چرا تا حالا رو نکرده بودم؟!... و و و... خلاصه حسابی سر به سر هم گذاشتیم و جایزه اش هم که کلی ماچ بود و بغل!!

شادمانی اینجاست! درست کنار دستمان بی صدا نشسته است. ما وجودش را از یاد برده ایم! اما او منتظر ماست که صدایش کنیم! که نترسیم از جنگیدن و باز هم ادامه بدهیم... لحظه هایتان گرم و پرشرر از شادمانی و عشق!

 

این روزها، هر روز، روز کارگر است!

خانه در سکوت عجیبی فرو رفته است. فقط صدای گنجشک ها به گوش می رسد و گهگاهی تیک تیک موتور یخچال... جای جان خالی ست! انگاری تکه ای از قلبم کنده شده است. شاید خنده دار به نظر برسد اما دور خودم می چرخم... شبیه وقت هایی که چیزی گم کرده باشی و ندانی چه بود؟ کجاست؟!...

بعد از حدود سه ماه بیکاری و خانه نشینی، عمیقا به بودن ِ جان در خانه انس گرفته ام. امروز اولین روزی ست که به محل کار جدیدش می رود. شرایطی که محیط کار جدید دارد، خوشایند نیست. ساعات طولانی کار، بدون تعطیلی حتی جمعه ها... اما تنها گزینه ی موجود از میان تعداد محدود گزینه هاست... قرار است امروز را آزمایشی برود تا ببیند محیط و آدم ها و خود ِکار چه جور است؟

برخلاف روزهای گذشته، هیچ صدایی از کارگاهش نمی آید! به کنج اتاق نگاه می کنم. به دست سازه های چوبی اش که حتی دیدنشان هم لذتی گرم و دلچسب به جان ِآدمی می نشاند. با خودم فکر می کنم چرا باید مجبور باشیم چنین شرایطی را تحمل کنیم؟! چقدر ناامنی اقتصادی می تواند برای من هولناک باشد که تمام عمر مسیر زندگی ام را از آن چیزی که در پی اش بودم منحرف کرده؟... حیف استعدادهای جفت مان نیست که اینطوری لای چرخ دنده های محیط صنعتی از بین رفته است؟ بی اینکه چیز خاصی از پس ِ ده ها سال کارگری نصیب جفت مان شده باشد؟!...

همیشه جای یک پشتوانه بزرگ مالی خالی ست! همیشه نیاز داری به کسی که بتوانی به اعتماد حمایت های مالی او در مسیر هنر قدم برداری. وگرنه تمام زندگی می شود دلهره! و دلهره دست و بال آدمی را عجیب می بندد! و اضطراب منشاء اختلاف ها می شود و جنگ های درونی تو را بالاخره به ستوه می آورد... دیشب جان می گفت:" همیشه ترسیدیم از اینکه از گشنگی بمیریم! به خاطر همین کاری که دوست داریم رو ول کردیم و چسبیدیم به کارگری!". بهش گفتم :" من از گشنگی نمی ترسم. اما از اینکه رابطه مون بخاطر مسائل مالی خراب بشه چرا! می ترسم... ". و او سکوت کرد... .

خانه، عجیب ساکت است! می روم توی کارگاه - یکی از دو اتاق خواب ِخانه را کرده ایم کارگاه - چوب های آماده را ورانداز می کنم. طرح سفارش های آخر را آماده کرده ام. نمی دانم در غیبت جان، می توانم طرح ها را از دل چوب ها با اره بیرون بکشم یا نه؟! خیلی دلم می خواهد وقتی که برمی گردد، کار سفارش ها را نیمه آماده ببیند! نمی دانم محیط کارش چطور جایی خواهد بود؟ قرار شد اگر خوشش آمد بماند. و اگر حجم کاری اش زیاد بود، بیخیال بشود. با این حقوق و دستمزد پایه، خیلی ستم است که جمعه هایت هم از آن ِخودت نباشد!!

 

ما زندگی را بدجوری یارو کرده ایم!

چند وقت پیش به شکل تصادفی داشتم گوشه هایی از فیلم "ماشین جنگ" را تماشا می کردم که از تلویزیون پخش می شد. یک جایی، یک دیالوگ درخشان داشت که حالا دقیقش را خاطرم نیست اما مضمونش این بود که " هر گروهی که بر سر کار می آید، سعی می کند زمینه را برای نمایش توانایی های خودش مهیا کند! ". مثلا اگر حکومت یک کشور به دست نظامیان بیافتد، خیلی طبیعی است که آن ها به دنبال هموار کردن مسیری باشند که صحنه ی تمام نمایی برای نمایش قدرت نظامی آنها باشد. چون جز این، چیز دیگری بلد نیستند!! پس دست به کار می شوند و عرصه های فرهنگی و هنری و اجتماعی و آموزشی و روانشناسی و ... را به مرور به سمتی هدایت می کنند که به خدمت قدرت نظامی دربیاید! تا آنها به این ترتیب بتوانند بگویند که چقدر توانمند هستند!! همین طور وقتی نظام حکومتی به دست قدرت دینی می افتد هم تمام عرصه ها محدود به نمایش قدرت دینی می شود! فرقی هم نمی کند که جامعه و نیازهایش چه چیزی باشد؟ در هر حالت قرار است که قدرت حاکمیت به چشم مردم بیاید! و چون جز زمینه ای که در آن مهارت دارند، کار دیگری بلد نیستند، به هر واقعه ای به روش خودشان واکنش نشان می دهند!

خب این قضیه را با کمی فکر بیشتر، یک جا بگذارید. و به دو حادثه ی اخیر در خصوص برخورد مردم و ماموران در مواجهه با پلنگ و خرسی که وارد بافت شهری شده اند فکر کنید! واکنش ها را ارزیابی کنید. به عملکرد مردم و مسئولین نگاه کنید. من حتی دلم نمی خواهد که به عقب برگردم و مسائل قدیمی را پیش بکشم! از مقوله ی زیست محیطی تا اقتصادی و حقوقی و دینی و خلاصه تمام شئونات زندگی ما!! همین صبح تا شبی که سر می کنیم!... نگاه کنید!! ( به قول آن مجری بازی فوتبال با آن لهجه ی شیرین شمالی اش!! نگاه کنید!! نگاه کنید!!)... داریم با خودمان، با زندگی مان، زندگی بچه هایمان! با خاک و آب و هوایمان چه می کنیم؟!!... 

من از هر دریچه ای که می خواهم وارد بشوم، می بینم که جواب نمی دهد! یعنی نظام هایی که بر مبنای قدرت تسلیحاتی حکمرانی می کنند و یا نظام هایی که مبنای عملکردشان دین و مذهب است هم اینطوری به فنای هر چیزی که ربطی به زندگی دارد، نمی پردازند!! ما کِی و کجا اینقدر در نابودی زندگی ماهر شده ایم؟!... این سیر قهقرایی تا کجا ادامه خواهد داشت؟! آیا نقطه ی توقفی برای آن تصور می کنید؟ چه کسی یا چه کسانی می توانند مانع از ادامه ی این روند نابودگری شوند؟!... یادمان باشد آن کسی که می آید تک نخل ساحلی را شبانه قطع می کند، یکی از ماست! همانطور که آن کسی که بی توجه به شئونات فرهنگی یک اقلیم، تُنبان بکنده! عکس های آنچنانی کنار ساحل می گیرد هم یکی از ماست!!... و ما احترام به خودمان و زندگی مان را از یاد برده ایم! احترام به دیگری و عقایدش و سبک زندگی اش... احترام به طبیعت و زمینی که فقط از آن ما نیست... ما مفهوم اومانیسم را به سرحد ممکنش رسانده ایم و همگی داریم از این بابت رنج می بریم!... ما خیلی چیزها را که در گذشته داشته ایم، از یاد برده ایم... ما عشق و ایمان و گذشت و انسانیت را... ما دانش و آگاهی و تفکر را... ما زندگی را بدجوری یارو کرده ایم!!

 

 

هَزاره ها راه رهایی را پیدا کرده اند

دستپاچه می شوم. نمی دانم کدام کار را باید اول انجام بدهم؟! انگشت اشاره ی دست راستم ورم کرده، انگاری توی این چند ماه که مدام روی گوشی چپ و راست می رفته تا فروشگاه مجازی مان را راه بیاندازد، خیلی بهش فشار آورده ام. هنوز چهره ی آن مرد افغان که توی اتوبوس، در صندلی کناری مان نشسته بود، جلوی چشمم هست. هر چقدر هم صدای گوشی اش را بلند می کرد، باز خوب نمی توانست صدای گوینده ی اخبار کابل را بشوند. صداها قاطی ناله های موتور اتوبوس می شود و از لابه لای آن همه هیاهو گاهی فقط می شنیدم: " ... تن کشته اند... بمب گذاری... مسجد...". و پیرمرد افغانستانی مدام ته گوشی اش را بیشتر به لاله ی گوشش می چسباند. تمام اتوبوس پر بود از زن ها و مردهای افغانی. اما فقط او بود که اینقدر نگران خبرها بود. بقول جان: " فلاکت و بدبختی حتی از پس ِهزاران کیلومتر، دست از سر آدمی برنمی دارد! "

چند روزی خانه ی پدر بودیم و از حضورشان دلگرم شدیم. دلم برای جان می سوزد که اینهمه ماه از سال دور از خانواده است. حتما دلش حسابی تنگ آنهاست. دیشب وقتی داشتیم جنگ و جدال نماینده کسب و کارهای مجازی را با نماینده دفتر کانون وکلا بر سر تصویب طرح جدید آزمون وکلات می دیدیم، جان گفت: " مَرده الان جرات نمی کنه ماهی یکبار آخر هفته ای دست زن و بچه ش رو بگیره ببره پارک یه بستنی یا آبمیوه ای چیزی بگیره!... ". دلم هُری خالی شد. یادم افتاد آن اوایل آشنایی مان چقدر توی کافه ها و رستوران ها، هر هفته قرار می گذاشتیم. چقدر نمایشگاه و گالری می رفتیم. چقدر کتاب می خریدیم و هدیه های جور واجور برای هم می گرفتیم. همان وقت ها هم برایمان کمی سخت بود اما شدنی بود! حالا چی؟! حالا که آدم دیگر جرات نمی کند از خانه بیرون برود!

به تصویر انبوه مردان و زنان فرهنگی نگاه می کنم که هر هفته جمع اعتراضی شان بیشتر و بیشتر می شود. به جک هایی که برای آن سیسمونی کذایی ساخته می شود و وقاحتی که این آبروریزی را ربط می دهد به دشمنان نظام! که انگاری آبرویی برایشان مانده که دشمن! قصد لکه دار کردنش را داشته باشد! و تصویرها همینطور پشت سر هم می آیند و می روند اما نسل کشی هزاره ها، سرخی عکس هایشان، بر هر تصویر دیگری غلبه دارد. چه بیچاره اند این مردمان... چه بی پناه اند و چه بی باکانه هنوز به خدا پناه می برند! به نمازهای جماعتی که شاید تنها راه رهایی آنها از این زمین است!!

 

دنبال زیربغل ِمار گشتن

 

1- پیرمرد بنده خدا را توی روز روشن، جلوی چشم مردم و دوربین های موبایلی که در حال ضبط کردن فیلم حرف های معترضانه اش هستند، توی هوا قاپ می زنند و می برند! دوربین مثل بیننده اش هول می کند و فیلم قطع می شود!! آدم یاد بچه دزدی هایی می افتد که توی کوچه های خلوت از چشم دوربین های مداربسته ی مغازه ها دیده است! با این تفاوت که مردم جیک شان درنمی آید!!... و این سکوت لعنتی! و این پشت هم را خالی کردن ها - به هزار و یک دلیل موجه و غیرموجه - رمز بالا رفتن میزان وقاحت هر روزه ی بچه دزدهاست!!...

2- قیمت همه چیز هر روز دارد بالا می رود، بعد گزارشگر ِما رفته است توی پارک و چند تایی معتاد را از زیر بوته های شمشاد بیرون کشیده و میکروفون به دست ازشان می پرسد: " مواد رو الان چند می خرید؟!... چقدر گرون شده؟!... می دونید برای چی گرون شده؟!"...

3- آن روزی که با آغوش باز به استقبال سران طالبان رفتند و رسمیت شان را اعلام کردند، هیچ توی خواب هم نمی دیدند که همین ها یک روزی می توانند بیایند توی صحن حرم شان، چند تایی از خودشان را بکشند! هیچ فکرش را هم نمی کنند که وقتی اینها می توانند یک جایی آشوب و کشتار راه بیاندازند، چرا جای دیگری نتوانند؟!... حالا تازه دارند برای هم شاخ و شانه هم می کشند!!... یعنی جلبک هم سطح شعور سیاسی اش از اینها بیشتر است!

4- صدایش را می شنیدم اما تصویرش را نمی دیدم! می گفت: " تمام منابع نفتی این خاک را توی این سالها بیرون کشیدیم، آب های زیرزمینی را مصرف کردیم، کوه ها و جنگل ها را... تازه می آییم می گوییم این اول راه است؟!... " راست می گفت. به نظرم این باید آخر راه باشد نه اولش!!

5- دشمن خیلی سعی دارد ما را ناامید و منفعل کند! ولی راه مقابله با این دسیسه ی دشمن، صبر و تقواست! البته من توصیه می کنم لابه لای این صبر و تقوا، کمی هم دنبال زیر بغل ِمار بگردیم، شرط می بندم دشمن همانجا قایم شده است.

 

 

ببری که پشت سرم راه افتاده است

 

سال جدید هم آمد و هجده روزش رفت! سال نو بر شما مبارک!!

اتفاق های زیادی در فاصله ی غیبتم رخ داده! جوری که مدام حس می کنم ببر سال جدید، پشت سرم کمین کرده است! مرورشان فایده ای ندارد جز سردرد. هنوز کار پیدا نکرده ایم. هنوز بیمه بیکاری مان راه نیوفتاده و خرج و مخارج زندگی را داریم از ته مانده های پس اندازمان می گذرانیم. نمی دانم چه خواهد شد؟ از فکر کردن به این چیزها دیگر خسته شدم! گاهی وقت ها چیزهایی به ذهنم می رسد که بعدش به خودم می گویم: " از تو بعید ِمرجان که اینطوری فکر کنی!! " اما فکرش را کرده ام... بماند. توی سختی ها و مشکلات است که آدم می فهمد خودش با خودش و با شوهرش چند چند است؟!... تمام آن معیارهای ایده آل و خیالی حالا در بوته ی آزمایش واقعیات زندگی قرار می گیرد و آدمی می سوزد و می سوزاند! می سازد و می سازد... اما ته تهش باید خوب باشد. با همه ی ترس هایش فکر می کنم تهش باید بالاخره یک جور خوبی تمام بشود.

بابت تمام محبت هایتان شکرگزارم و سپاسگزار شمایم که فراموشم نکردید. ببخشید که جوابتان را به موقع نداده ام. فکر می کنم آدمی باید تلخی هایش را برای خودش نگه دارد. چرا که همه مان به اندازه ی کافی مسئله داریم. 

از صمیم قلب برایتان سلامتی و شادکامی و آرامش آرزو دارم.

 

هر سال کادر دوربین هایتان را بسته تر کنید شاید جمعیت بیشتر به نظر بیاید

 

برداره داری نوین یعنی در ازای حقوق پایه وزارت کاری، بدون در نظر گرفتن کلیه سوابق کاری و مهارت های شخصی، بگویند از هشت صبح تا هفت شب باید کار کنی. و این یعنی شش صبح بیرون بزنی و نه شب برسی خانه ات! تعطیلات رسمی هم سرکار هستی، حتی نوروز. هر زمان کارفرما خواست می بایست اضافه کار بمانی. سرویس رفت و برگشت هم نداری. دست کم اگر غذای اینجا را نخوری، ماهیانه چهارصد تومان پولش را می گیری. تازه سنت هم بالاست و قطعا توان کار کردن مثل سابق را نداری! ( آدم یاد صحنه هایی از فیلم برده فروشان می افتد که خریدار دندان های برده را نگاه می کرد... ).

ما همچنان داریم می جنگیم! با خودمان در برابر سگ سیاه افسردگی!

این متن بعد از چند شب بی خوابی و با مقدار زیادی سردرد نوشته شده است. باقی چیزها خوب است. خدا را شکر!

 

 

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم!

 

نمی دانم آن بالایی، آن بزرگ مهربان چه تقدیری برایمان رقم زده است؟ بعد از جابجایی اجباری خانه، حالا نوبت تعدیل نیرو شدن جان است... چهارشنبه غروب وقتی برای اولین بار چهره اش را غرق در اندوه دیدم، خودم را برای شنیدن خبری بد آماده کردم... شرکت تعداد زیادی از نیروهایش را به دلیل خوابیدن خط تولید، تعدیل کرده بود و اسم جان هم در بین اسامی تعدیل شدگان بود... شب عید و بیکاری... .

بماند که در این چند روز چند بار از فکر اینکه آینده چطور خواهد شد؟ نفسم بند آمده و نزدیک بود به گریه بیافتم! بماند که چقدر سعی کردم خودم را جلوی جان قوی و محکم نشان بدهم تا مبادا او بیشتر از این در هم بشکند... بماند که چقدر دلم می خواست این اتفاق را با کسی از درمیان بگذارم تا کمی سبک بشوم... فقط مدام دارم به خوابی فکر می کنم که صبح چهارشنبه دیدم! آن مسیر باریک و تاریک که عبور یک انسان از آن ناممکن به نظر می رسید، آن راه پله سست با شیب تند رو به بالایش که تنها به اندازه ی روزنی باریک در انتهایش باز بود و نوری در پشتش به چشم می آمد... آن اضطراب و وحشت از بی خانمان ماندن در میان شهری غریب و حسی که مرا وامی داشت تا از آن مسیر بالا بروم و در نهایت ناباوری از آن دریچه ی تنگ عبور کنم - درست مثل به دنیا آمدن یک نوزاد -... و آن خانه بزرگ و امن که در پس ِآن دریچه ی تاریک به رویم آغوش باز کرده بود و جمع خانواده که به استقبالم آمدند و من با ناباوری تمام مدام از خودم می پرسیدم مگر می شود پشت چنین دخمه ای، چنین خانه ای باشد؟!... 

نمی دانم تعبیرش چیست؟ اما می خواهم که خوب باشد! می خواهم که تمام این تغییرات بزرگ و سخت، تهش به اتفاقی خوب و خیر ختم بشود. مدام با خودم تکرار می کنم که خدا بزرگ است... خدا مهربان است... خدا مواظب ما هست!...

 

 

در اتاقی که غرق نور است

یکی از آن وقفه های طولانی بود که شک دارم در طول دوران وبلاگ نویسی ام، رخ داده باشد! اما روزگار در این مدت مثل برق و باد گذشت! اتفاق ها پشت سر هم، هر دوی ما را نواخت! و یادمان انداخت نمی شود مدتی طولانی در کنج امنی خزید و به خیال یافتن آرامش، دست به کاری نزد! فشارها هر اندازه هم گاهی تحمل ناپذیر به نظر می رسید، در نهایت به تغییری انجامید که لازم بود رخ بدهد و ما برایش دست دست می کردیم!! آنقدر معطل کرده بودیم که خودش رخ داد!! حالا می دانم هر اندازه هم که شناگر ماهری باشی، تا زمانی که در مسیر رودخانه پرخروش زندگی، به کرانه های آرام پناه ببری و دلخوش به گرفتن شاخه های حاشیه باشی؛ بالاخره دست هایت، تنت، فکر و روحت کرخت می شوند!! پس برای ماندگاری ناچاری دوباره تن به آب بدهی و جانانه شنا کنی!! و این وسط هم کمتر غُر بزنی!! باید قوی باشی و لبخند یادت نرود!! فکرت را به احساست حاکم کنی. به وقتش از نتیجه ی نقشه ای که برای راهت کشیده ای لذت خواهی برد. آهسته اما پیوسته گام بردار. همه چیز در دل ِهمین آهستگی و پیوستگی نهفته است. اما هوشیار باش!

 

 

 

سلام بر چهل و دو سالگی! :)

 

روزها و شب هایی که گذشتند، روی دور تند بودند! هر بار خواستم چیزی بنویسم، اتفاقی افتاد که ذهنم را درگیر می کرد و نوشتن از یادم می رفت. هفتم آبان به چهل و دو سالگی سلام کردم. حس خیلی خوبی است. یک جور رضایت از شرایط دارم که دلیلش را نمی دانم اما از داشتنش راضی ام!! جا دارد همین جا تولد کوروش کبیر را هم تبریک بگویم که توی یک روز با هم به دنیا آمده ایم و البته شنیده ام می خواستند اطراف آرامگاهش را بدهند سبزی بکارند!! چون عواید کشاورزی در این خشکسالی بیشتر از جذب گردشگر است!! :)))) 

 

 

اتفاقات سیاسی و انتصابات و تصمیم گیری های دولتی برایم خیلی جالب هستند. بیشتر از هر زمان دیگری آن روی ایرانی مان را عریان می بینم که سال ها و بلکه قرن ها سعی داشته ایم پنهانش کنیم و زیر لفافه های خوش رنگ و لعاب با اسم ها و مضامین مختلف و جذاب به خودمان و دیگرانی در آن سوی آب ها و خاک ها ارائه کنیم. فکر می کردم دولت جدید فقط قرار است برای طرفدارانش روشنگری داشته باشد اما حالا می بینم هنوز هم خیلی چیزها هست که برای مخالفانش هم تازگی دارد. :)

چند سریال خوب تماشا کردم و یک کتاب عالی خواندم که دلم نمی آید تند تند از آنها بگذرم. دوست دارم در پست های بعدی، با حوصله معرفی شان کنم. حیف است!! :))

 

سفر؛ مسافر...

 

عادت داشتم که این نوشته ها را توی آن دفتر سبز ِجلد مخملی با طرح شازده کوچولو بنویسم... اما اینبار اینجا می نویسم شان. چند باری به حس عجیبی که بعد از شنیدن حرف های دکتر زنان داشتم، فکر کرده ام. آن توده های زیادی که در سونوگرافی برست دیده بودند و تعداشان جای تعجب داشت... دکتر خواست دوباره سونو بگیرم و اینبار در یک مرکز تخصصی تا بتواند تشخیص درستی بدهد. خوب خاطرم هست، وقتی که آمده بودم خانه و داشتم اتاق را جمع و جور می کردم، ناخودآگاه حس مسافری را داشتم که از شوق رفتن دلش می خواهد هر چه زودتر بار و بنه اش را جمع کند! یک جور حس سبکی غریب! سبک مثل پریدن یک گنجشک از پشت پنجره... مثل فوت کردن به یک گل قاصدک... آرام و بی صدا... نمی دانم چرا فکر می کردم که قرار است بمیرم!! حالا به نظر خنده دار می رسد اما واقعا آن لحظه حال مسافری را داشتم که مدتها در انتظار تایید بلیطش بوده و حالا به او گفته اند: "قبول است!". موقع جمع و جور کردن وسایل خانه، از اینکه چیزی با خودم نخواهم برد، حس آسودگی داشتم. از اینکه این همه کار ناتمام را رها خواهم کرد، شاد بودم... از اینکه به طرز شگفت آوری حس می کردم آنطرف جای خیلی خیلی بهتری ست!... حالا که اینها را می نویسم، خنده ام گرفته است!

روزهای بعدش اما آنقدر اضطرابم شدید بود که تاریخ سونوگرافی را اشتباه کردم و جان ِبی نوا را از محل کار به جایی بالای پاسداران کشاندم آن هم ساعت دو بعد از ظهر در ظل گرما و دود و دم تهران! وقتی منشی سه بار اسم ها را زیر و رو کرد و پرسید: " خانوم مطمئنید که امروز وقت داشتید؟!!" عرق سردی روی تیره ی کمرم سر خورد... وقت سونوگرافی هفته ی بعدش بود! خوب یادم هست که تا برگشت به خانه، هزار بار از جان معذرت خواستم و دو برابرش به خودم لعنت فرستادم... و جان که سعی می کرد آرامم کند، با حرف ها و سربه سر گذاشتن هایش می خواست شرایط را عادی کند.

حالا دیگر مطمئن هستم که سگ سیاه افسردگی سوار گردنم شده است. این دانستن باعث می شود خیلی وقتها با خودم حرف بزنم. تشر بزنم، قربان صدقه بروم، از شدت اضطراب دست و پایم را گم کند و تهش بخواهم هر جور که شده این روزها بگذرند! اما این خیلی بد است. یعنی افتضاح است که بخواهی عمرت را بکشی! آن هم وقتی که بالاخره فهمیده ای آن توده های ریز و درشت توی سینه ات، فعلا خطری برایت ندارند. فقط باید مواظبشان باشی و از اینکه بارها و بارها در طول روز با دردشان به تو یادآوری می کنند که حضور دارند، زیاد گله نکنی.

 

 

می خواهیم برویم سفر! آن هم با قطار. دوباره قرار است چشم های تیره ام از دیدن سرسبزی طبیعت، سبز شوند! راستش را بخواهید خیلی وقت است که دیگر آن آدم سابق نیستم. داستانش مفصل است اما باید برگردم به خودم. به گذشته. به همان دختری که بیشتر مهربان بود تا خشمگین و انتقام جو!...

 

توهم محبوبيت

 

تلویزیون روی شبکه خبر است و بررسی سریال گاندو پخش می شود. جان پشت میز کوچکش مشغول نوشتن است. من پای سینک ظرفشویی در حال سروکله زدن با شیشه ی سس ام. نیم تنه ی جان را از پشت اوپن می بینم که نیم خیز شده و به طرف آشپزخانه می آید. صدای خنده اش لابه لای صدای آب و ظرف ها به گوشم می خورد: " رئیس صداوسیما گفته سفیر انگلیس تمام قسمت های گاندو رو دیده و گفته که از دیدنش لذت برده!! ". شیشه ی کفی سس را زیر آب می گیرم و ناباورانه می گویم: " واقعا؟! مگه سفیر انگلیس بیکاره که بشینه پای سریال گاندو! والا ما خودمون هم تماشا نمی کردیمش! خوبه که خودشون هم کلی به راست و دروغ فیلمش ایراد گرفتن!". جان، جایی پشت سرم، سرگرم کاری ست که نمی بینم: " خب آره دیگه، سفیر می دیده و به ریش ما می خندیده!! با خودش می گفته ببین اینا دیگه چه... هستند!... البته خیلی از مردم هم هستند که فکر می کنند هر چی اینها بگن، وحی منزل حساب میشه!!". بشقاب ها را آب می کشم و می گویم: " یه چیزی هم هست؛ وقتی صدای تریبون های دیگه رو خفه کنی و فقط یه نفر حرف بزنه، بقیه فکر می کنند هر چی اون بگه، همونه! ملت هم فکر می کنه که گاندو اومده تا گندکاری های بالایی ها رو براشون روشن کنه!! تا وقتی فقط یه صدا باشه، وضع همینه!..." دست های جان را حس می کنم که از پشت سر دور تنم حلقه شده اند و گرمی بوسه اش روی گونه ام می نشیند. خستگی کارها از تنم در می رود. نمی دانم از کجا و چطور یاد ترانه ای قدیمی می افتم. شیطنت کنان می زنم زیر آواز: " هوا هوای عشقه... آخ خدا خدای عشقه... می لللررررزه دل توی سینه ام، صداش صدای عشقه!... " و سعی می کنم مثل حمیرا صدایم را بلرزانم که خب البته نمی شود و جفتمان می زنیم زیر خنده!

 

نقاشی از : حامد صدرارحامی

 

 

 

پف ِیوزها!

 

آنهایی که می گویند " قصد ایشان محافظت از جان ملت بوده که مبادا بشویم موش آزمایشگاهی کشورهای غربی!" بگویند این همه سال، این همه جانی که در راه به خودکفایی رسیدن انواع و اقسام طرح ها و پروژه های وطنی از دست رفته، مگر اسمش را می شود چیزی جز "موش آزمایشگاهی بودن" گذاشت؟!... مصداقش تا دلتان بخواهد؛ اقتصاد اسلامی سازی، سدسازی، خودروسازی، موشک سازی، جوان انقلابی سازی، طرح های صد من یک غاز هر شب بخوابی صبحش بیدار شوی... .

ما سال هاست که موش آزمایشگاهی هستیم. این را خودمان هم خوب می دانیم. جسم و روح و روانمان را گذاشته ایم وسط تا هر کس و ناکسی رویش امتحانی کند و بعدش بگوید: " اشتباه برآورد کردیم. نمی دانستیم اینقدر زمان می برد تا کلنگ آزمایشگاه را بزنیم... چیزی نشده که!... "

 

نقاشی از: ریحانه افضلیان

 

دیروز جایی خواندم: " در کشورهای دیگر طرح قرنطینه خانگی جمع شده و حتی مردم دارند به زدن ماسک اعتراض می کنند!" دو سال گذشته است! دو سال کم نیست. به اندازه ی خدمت سربازی رفتن است. به اندازه یک مدرک دانشگاه گرفتن است. دو سال عمر یک ملت است که دیگر خسته شده! بریده! بیشتر از این نمی تواند ادامه بدهد! شوخی نیست! دو سال از عمر و زندگی ماست! تا کِی و کجا مثل مرغ کرچ توی لانه هایمان بمانیم و به هزار درد و مرض روحی و روانی دچار بشویم که مبادا بمیریم!!؟!... اینقدر این پروتکل های بهداشتی را چماق نکنید روی سر ملت! ملت سهم خودشان را هزار باره پرداخته اند! شما چقدر سهم داده اید؟!! مطمئنم هیچ درکی از وضعیتی که مردم را در آن قرار داده اید، ندارید!

 

 

من در برابر حوادث این روزها ناتوانم

 

دلم می خواهد با یک نفر حرف بزنم. درد ِدل کنم. اما کسی نیست. دلم می خواهد دستم برود سمت قلم و رنگ. چیزی بکشم. اما نمی شود. دلم یک اتاق جدا می خواهد با دری که بشود بستش و تمام صداهای انفجار و ضجه و ناله را پشتش گذاشت و فراموش کرد. دلم می خواهد دور بشوم. گم بشوم توی جنگل، توی کوه؛ دور از خبرها، دور از تمام کارزارها و تحلیل ها و مرده - زنده بادها... اما نمی شود.

به جان نگاه می کنم که تمام روز غرق در خبرهای کرونا و افغانستان است. همه فیلم ها را می بیند و تند تند توی دفترش چیزهایی یادداشت می کند. صدای آدم های توی فیلم آزارم می دهد اما چیزی نمی گویم. نمی دانم چطور می تواند این ها را تحمل کند؟!... به حرف خودم فکر می کنم که چند روز پیش تر به او گفته بودم. اینکه چرا هیچ نقاشی درباره ی اتفاقاتی که رخ می دهد، چیزی نمی کشد!؟ چرا اینقدر نقاش ها از مردم و وقایع روز دورند؟ اینهمه فاصله برای چیست؟!... در حالیکه کارتونیست ها برای هر خبری دور هم جمع می شوند و طوفان کاریکاتوری راه می اندازند!... بعد به خودم فکر می کنم. من که نقاش نیستم اما خوب می فهمم حساسیت زیاد از حد چه می تواند برسر آدم بیاورد! یک جاهایی دیگر نمی توانی تحمل کنی. یک جاهایی نفست بند می آید. هر چه توی دل و روده ات هست به هم گره می خورد و می خواهی همه را بالا بیاوری... یک جاهایی خوب است که اصلا حسی نداشته باشی! آن وقت از دیدن هیچ تصویری وحشت زده نمی شوی و تا صبح کابوس نمی بینی. هیچ صدای ضجه ای توی گوشت آونگ نمی زند و از اضطراب مداوم و مزمن دچار تپش قلب نمی شوی... وقتی بتوانی آستانه تحملت را بالا ببری یا حساسیت روح و روانت را کم کنی، آن وقت می توانی به کارهایت برسی، تفریحت را، ورزش و خورد و خوراکت را، بگو و بخندت را و و و ... .

فکر می کنم هنر تنها تا جایی می تواند راه بیاید که هنوز حاشیه ی امنی برایش باقی مانده باشد. از یک جایی به بعد، عمق فاجعه و ترس آنقدر زیاد می شود که هنر هم کم می آورد! همه چیز می شود همان عینیتی که فقط با چشم و پوست و گوشت می توانی حسش کنی و از آن بگذری یا شاید هم درش تا تمام عمر باقی بمانی!... گاهی وقت ها حجم درد و اندوه آنقدر زیاد است که بشر فقط می تواند مثل یک حیوان زخمی به کنجی تاریک و خلوت بخزد تا بلکه زخم هایش التیام بیابد. بلکه مرهمی بسازد برای خودش... البته اگر بتواند... اگر زخم ها مجال التیام بیابند... .

 

زن گریان - اثر پابلو پیکاسو

 

 

داعش داخلی

 

  • صدای جیغ و ناله های دخترک توی اتاق پیچیده بود. هراسان به سمت صفحه ی گوشی چشم چرخاندم و تصویر کوچه ای را دیدم پر از آدم و دخترکی که لابلای شولای فیروزه ای در میان بازوان مردانی وحشی از خانه به بیرون کشیده می شد و ضجه های کمک خواهی اش به هیچ کدام از آن گوش های کر نمی رسید. یک مشت آدم تماشاگر. یک مشت ترسیده و مسخ شده از هراس مرگ!
  • عکس شیرخواره های روی دست بلند شده به سمت آسمان و چهره های معصوم خوابیده شان لابه لای سربند سبز و قبای سیاه. مادران ماسک به چهره و پوشیده در چادر سیاه، بغل به بغل هم نشسته روی زمین یا صندلی با هزار فکر و امید و آرزو و طلبی که گمان نمی کنم هیچ کدامشان به اندازه ی سلامتی آنکه شیره جانشان را می مکد مهم تر باشد اما این همه مادر اینجا، در غوغای طاعون کرونا، چه می کنند؟
  • تشییع جنازه ی علی سلیمانی ست و حلالیت خواهی دخترش از انبوه مردمان حاضر در مراسم زیباست. تشییع جنازه ی ارشا اقدسی ست و مادرش در رسای شجاعت و وطن پرستی پسرش حرف می زند و مردم؛ زن و مرد، گوش تا گوش در هم تنیده در لباس سیاه عزا... .
  • به انبوه پیکره ها نگاه می کنم. حجم حضور کوری که گویی نمی داند در این زمان و مکان چه می کند؟ چه می خواهد؟ از پی ِچه آماده است؟ همچون سگی شکاری که بوی شکار به مشامش رسیده باشد و از خود بیخود شود؛ مرگ را دنبال می کنند و می آیند به تماشا! می آیند به دامن زدن به آنچه زندگی را در کام مرگ فرو برد! نمایش شبیه پرده خوانی های قدیم نیست، حتی شبیه هیچ کدام از فیلم های تخیلی پرستاره ی هالیوود! جادوی سیاه جهل است و کوری! که هر بار به نوایی فرامی خواند و جمع می آورد و گَرد ِ مرگ بر سر ِآدمیان می پاشد و کور و کر و لال رهایشان می کند تا هر کدام به سمتی و سویی برود و تاریکی را در اولین تماس به دیگری هدیه دهد... .
  • برای افغانستان غمگین نباشیم. آنجا خبری از آزادی نبود و نیست و نخواهد بود. آنجا تنها دغدغه مرگ است و تنها خواسته ی آدم ها زندگی ست. برای خودمان غمگین باشیم که بی حضور لشکر داعشیان، مرگ را دست به دست می کنیم و دم از آزاده‌گی، دم از غیرت و وطن پرستی، دم از شور و شعور می زنیم... .

 

نام کوچک من؛ سرباز - اثر محسن یزدی پور

 

 

 

المپیک 2020

 

(هشدار: این پست حاوی مقدار زیادی کلمات زشت است. )

 

با وجودی‌که المپیک به آخرین ایستگاه خودش رسیده اما حرف‌های عجیب و غریب گزارشگرهای ایرانی، تمامی ندارند! بعد از شنیدن آن همه "شیر مادر و نان پدر... " و گذشته از کُری خواندن‌های دور از منطق که آدم می‌گذاردشان به پای هیجان‌دادن ناشیانه به بازی‌ها، نمی دانم چرا وقتی پای بازی بین دو حریف ایران و آمریکا می‌رسد، گزارشگرها این‌قدر - ببخشید - مثل سگ هار می‌شوند؟! می‌خواهند انتقام هر چیزی که من فکرش را هم نمی‌توانم بکنم، از حریف آمریکایی بگیرند! آنقدر باد توی پاچه‌ی ورزشکار ایرانی می‌کنند که انگاری بدبخت هیچ راهی به جز پیروزی ندارد! یعنی اگر در حالت عادی ببازند، اینقدر شخصیت‌شان خُرد نمی‌شود که با حرف‌های این‌ها تحقیر می‌شوند. بعدش هم که ایرانی شکست می خورد، این به اصطلاح گزارشگرها سرشان را می گذارند لای ...شان و می‌زنند به صحرای کربلا!!... حال آدم را بهم می‌زنند با این حرف‌هایشان! جوری‌که آدم دیگر دلش نمی‌خواهد بازی‌های فینال کشور خودش را تماشا کند! دیگر سوراخی توی زندگی این مملکت نمانده که این‌ها انگشت تویش نکرده باشند! آخر بی‌همه‌چیزها؛ این المپیک است! میدان هست اما نه از آن مدل میدان‌هایی که شما عاشق‌اش هستید! این‌ها آخرین ذره‌های باقیمانده از ورزش و صلح و رقابت جوانمردانه است؛ آخرین سنگرهای دلخوشی ما! که شما با این گزارش‌های مبتذل‌تان دارید لجن‌مالش می‌کنید! ای تف به روحتان! از آن بالا تا این پایین!

 

نقاشی از: نجوا عرفانی

 

 

مدیتیشن با سبزی قورمه

 

دیروز برای یک روز کامل، بیخیال تمام برنامه‌ها و خبرنامه‌های گوشی‌ام شدم. از بس که راست و دروغ به خورد آدم می‌دهند و قوه‌ی تشخیص آدم را مسموم می‌کنند. یک فیلم کوتاه می‌گذارند به اسم دستگیری خانه به خانه جوانان خوزستان و در همان حالی که داری برای آن جوان، جِز ِجگر می‌زنی و نفرین و ناله می‌کنی و خون، خونت را می‌خورد، می‌بینی زیرش چندین نفر کامنت گذاشته‌اند که: "این فیلم قدیمی‌ست و برای چهار سال پیش است!"... چه صفحه‌هایی هم از این مدل پست‌ها می‌گذارند!! صفحه‌هایی که به درستی اطلاعاتشان اعتماد داشتی!... می‌دانم که خوزستان هنوز ملتهب است. برایم سوال است که چطور تا چند روز پیش آن همه فیلم و عکس از صحنه‌های اعتراضات دست به دست می‌شد اما حالا چند روز است دریغ از یک خبر درست و موثق! یکدفعه همه ساکت شدند! یکدفعه حرف از مجلس و صیانت‌هایش گُل کرد و به سرعت خوزستان از یادها رفت!!...

مغزم از هجوم این همه ضد و نقیض خسته شده بود. برای همین، اول ِصبحی زنبیل حصیری رَشتی‌ام را انداختم روی شانه و رفتم توی صف سبزی‌فروشی ایستادم. با خانم‌های توی صف گپ زدم و وقتی همراه با جان به خانه برمی‌گشتیم، دست‌ها و شانه‌های‌مان از فشار وزن سبزی قورمه‌ها سِر شده بود! تمام روز را نشستم به سبزی پاک کردن و به هیچ چیزی فکر نکردن! عطر جعفری و ریحان خانه را پرکرده بود. به تک تک کرم‌ها و سوسک‌ها و کفشدوزک‌ها سلام می‌دادم و برای مرد سبزی فروش پدربیامرزی می‌گفتم که اینقدر سبزی‌هایش خوب است. خودش هم می‌گفت که با وجود کم گذاشتن سبزی‌کارها، هنوز توی انتخاب وسواس دارد و هر چیزی را نمی‌خواهد دست مشتری بدهد. 

عصر، سبزی‌های شسته و آب‌گرفته شده را دوتایی بردیم پیش سبزی‌خرد‌کنی. خانوم مودب و مهربانی بود. با حوصله درباره‌ی ریز و درشتی خرد‌کردن سبزی حرف زدیم. همزمان زن مسن و چاقی از در ِمغازه وارد شد و از قیمت خرد کردن سبزی پرسید. مغازه دار سوال کرد چند کیلو سبزی دارد؟! زن گفت: " مال من زیاده! - اشاره به حجم کم سبزی‌های من کرد - سی کیلویی می‌شه." به یاد خستگی و کرختی شانه‌هایم افتادم و از خودم پرسیدم چطوری این‌همه سبزی پاک کرده؟! بعد به دست‌هایش نگاه کردم که سیاه ِسیاه بود!! سرانگشت‌های خود ِمن هم شبیه دست های کوزت شده بود!

با چهار کیلو سبزی خرد شده به سمت ِخانه به راه افتادیم. جان برای بار ِچندم به جای شرط باخته‌ی من، بستنی خرید و نشستیم روی نیمکت فلزی پارک و در حالی که ابرهای بالای سرمان ریز ریز می باریدند، بستنی‌هایمان را گاز زدیم... همان وسط تلفنی درباره‌ی چند و چون سرخ‌کردن سبزی‌ها از مادر، مشورت گرفتم و حواسم به دختربچه‌هایی بود که با خوشحالی زیر باران دوچرخه‌سواری می‌کردند... . تا ساعت یازده شب مشغول سبزی‌ها بودم و سرخوش از این‌که بالاخره کارم را تمام کرده بودم به نرمی ِتشک‌ خواب پناه آوردم. ناخودآگاه دستم رفت سمت گوشی و باز کردن صفحه‌های اینستاگرام... دوباره ردیف کلمات و تصویرهای سیاه کامم را تلخ کرد... . چقدر بعضی وقت‌ها بی‌خبری خوب است! چقدر بعضی وقت‌ها دلت می‌خواهد برای چند دقیقه هم که شده بتوانی نفسی آسوده بکشی... . چقدر دلت می‌خواهد این روزها زودتر بگذرند!... متاسفم که روزهای زیادی را با آرزوی "زودتر گذشتن" از دست داده‌ایم.

 

نقاشی از : فروزان شیرقانی

 

 

آخرش یه شب، ماه میاد بیرون؟!

 

خیلی دلم می‌خواهد حرف بزنم، بنویسم، بخوانم و نقاشی بکشم تا بلکه چیزی عوض بشود... شاید یکباره پلک بتکانیم و بفهمیم همه‌ی این‌ها را داریم در خواب می‌بینیم...

ما چقدر خواب بوده‌ایم که این‌همه اتفاق در سکوت افتاد و چیزی نگفتیم؟!... .

خوابیم یا بیدار؟!... مستیم یا هوشیار؟!... 

 

 

 

 

صیانت

 

تا می توانید تندتر بکَنید!

-با این طرح هایتان-

              گورتان را می گویم!

                             تندتر بکنید؛ ما همینجا،

                        بالای سرتان ایستاده ایم و منتظریم.

 

 

 

 

 

بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها