دیروز حوالی صبح خواب می دیدم مرده ام! توی یک گودال کم عمق و خیس، وسط زمین چمن یک پارک، دراز کشیده بودم... هر چند حالا که خوب فکر می کنم، ممکن است من نبوده باشم! شاید هم او بوده! کسی که سال های زیادی از عمرم را به دوست داشتنش اختصاص داده بودم و به هیچ جایی نرسیده بود. نمی دانم! عجیب تر از صورتی که وسط زمین چمن به من لبخند می زد، نایلون پر از سکه ای بود که توی دست هایم گرفته بودم!... یکی از این نایلون های نازک و بزرگ که نانوایی ها کنار نان های بی کیفیت شان می فروشند! چیزی حدود دو - سه کیلو سکه ی قدیمی دوزاری و پنج قرانی ته کیسه بود و داشتم آنها را به جان می بخشیدم! انگاری میراث تمام سال های عمرم بود!... :)) آن هم با چه عزت و احترامی! انگاری گنج قارون بود!! :))
جان را نمی دیدم. فقط صحنه ی تحویل دادن نایلون سکه ها به دستش پیش چشم هایم بود. ولی برای کسی که مرده بود، بسیار غمگین بودم! حالا چه خودم بودم چه او، فرقی نمی کرد! چرا که خیلی آن جسم خوابیده در دل خاک را دوست داشتم! با خودم فکر می کردم: "همه اش همین بود؟!... چقدر حیف شد!!" بسیار بسیار غمگین بودم! و با همین حال هم از خواب بیدار شدم... برای یک ساعتی نتوانستم از تخت بیرون بیایم... به دلیل دیدن این خواب فکر می کردم و به ماحصل عمرم که چند مشت سکه دوزاری بودند...
حالا که فکر می کنم شاید این خواب برمی گشت به مرور خبرهای سیاسی و اقتصادی! اسنپ بک و بالا کشیدن سرسام آور طلا و دلار... هر چند که حالا دیگر آب از سر ِما و امثال ما گذشته است و یک وجب و صد وجبش فرقی ندارد!







