دیروز برای یک روز کامل، بیخیال تمام برنامهها و خبرنامههای گوشیام شدم. از بس که راست و دروغ به خورد آدم میدهند و قوهی تشخیص آدم را مسموم میکنند. یک فیلم کوتاه میگذارند به اسم دستگیری خانه به خانه جوانان خوزستان و در همان حالی که داری برای آن جوان، جِز ِجگر میزنی و نفرین و ناله میکنی و خون، خونت را میخورد، میبینی زیرش چندین نفر کامنت گذاشتهاند که: "این فیلم قدیمیست و برای چهار سال پیش است!"... چه صفحههایی هم از این مدل پستها میگذارند!! صفحههایی که به درستی اطلاعاتشان اعتماد داشتی!... میدانم که خوزستان هنوز ملتهب است. برایم سوال است که چطور تا چند روز پیش آن همه فیلم و عکس از صحنههای اعتراضات دست به دست میشد اما حالا چند روز است دریغ از یک خبر درست و موثق! یکدفعه همه ساکت شدند! یکدفعه حرف از مجلس و صیانتهایش گُل کرد و به سرعت خوزستان از یادها رفت!!...
مغزم از هجوم این همه ضد و نقیض خسته شده بود. برای همین، اول ِصبحی زنبیل حصیری رَشتیام را انداختم روی شانه و رفتم توی صف سبزیفروشی ایستادم. با خانمهای توی صف گپ زدم و وقتی همراه با جان به خانه برمیگشتیم، دستها و شانههایمان از فشار وزن سبزی قورمهها سِر شده بود! تمام روز را نشستم به سبزی پاک کردن و به هیچ چیزی فکر نکردن! عطر جعفری و ریحان خانه را پرکرده بود. به تک تک کرمها و سوسکها و کفشدوزکها سلام میدادم و برای مرد سبزی فروش پدربیامرزی میگفتم که اینقدر سبزیهایش خوب است. خودش هم میگفت که با وجود کم گذاشتن سبزیکارها، هنوز توی انتخاب وسواس دارد و هر چیزی را نمیخواهد دست مشتری بدهد.
عصر، سبزیهای شسته و آبگرفته شده را دوتایی بردیم پیش سبزیخردکنی. خانوم مودب و مهربانی بود. با حوصله دربارهی ریز و درشتی خردکردن سبزی حرف زدیم. همزمان زن مسن و چاقی از در ِمغازه وارد شد و از قیمت خرد کردن سبزی پرسید. مغازه دار سوال کرد چند کیلو سبزی دارد؟! زن گفت: " مال من زیاده! - اشاره به حجم کم سبزیهای من کرد - سی کیلویی میشه." به یاد خستگی و کرختی شانههایم افتادم و از خودم پرسیدم چطوری اینهمه سبزی پاک کرده؟! بعد به دستهایش نگاه کردم که سیاه ِسیاه بود!! سرانگشتهای خود ِمن هم شبیه دست های کوزت شده بود!
با چهار کیلو سبزی خرد شده به سمت ِخانه به راه افتادیم. جان برای بار ِچندم به جای شرط باختهی من، بستنی خرید و نشستیم روی نیمکت فلزی پارک و در حالی که ابرهای بالای سرمان ریز ریز می باریدند، بستنیهایمان را گاز زدیم... همان وسط تلفنی دربارهی چند و چون سرخکردن سبزیها از مادر، مشورت گرفتم و حواسم به دختربچههایی بود که با خوشحالی زیر باران دوچرخهسواری میکردند... . تا ساعت یازده شب مشغول سبزیها بودم و سرخوش از اینکه بالاخره کارم را تمام کرده بودم به نرمی ِتشک خواب پناه آوردم. ناخودآگاه دستم رفت سمت گوشی و باز کردن صفحههای اینستاگرام... دوباره ردیف کلمات و تصویرهای سیاه کامم را تلخ کرد... . چقدر بعضی وقتها بیخبری خوب است! چقدر بعضی وقتها دلت میخواهد برای چند دقیقه هم که شده بتوانی نفسی آسوده بکشی... . چقدر دلت میخواهد این روزها زودتر بگذرند!... متاسفم که روزهای زیادی را با آرزوی "زودتر گذشتن" از دست دادهایم.

نقاشی از : فروزان شیرقانی