فیلمنامه های بهرام بیضایی را دوست دارم. گذشته از حجم اندک شان که اجازه می دهد هر کدام را در یک نشست بخوانی، عصاره ای غنی از تاریخ و فرهنگ گذشته ی ایران است. جایی میان داستان های شاهنامه و تاریخ بیهقی! با ادبیاتی غنی که تصویرسازی شان در ذهن باعث می شود بیشتر از هر داستان ایرانی دیگری، بتوانی خودت را در بطن ماجرا، تصور کنی! بیشتر ِداستان هایش در زمان حمله مغول به ایران رخ می دهد اما وقتی خط به خط داستان را پیش می بری، شباهت قریبی بین آن زمان و این زمان می یابی! انگاری کسانی همچون تو، این روزها را در گذشته بارها و بارها زیسته اند و حالا دارند شرح ماجرا را با زبان خودشان بازگو می کنند. ظلم و جهل، زخم و نیرنگ، حرص و شهوت، ترس و وحشت... همه و همه برایت تازه و ملموسند! با خواندن فیلمنامه های بیضایی، برای چند ساعت سفری در طول تاریخ به گذشته داری. سفری که در آن ایران را از دریچه هایی تازه نظاره می کنی.

تاریخ سِری سلطان در آبسکون، روایت ِزیبا و تکاندهندهی تاریخی نانوشته از فرار سلطان محمد خوارزمشاه به وقت حمله مغلان به جزیره ای دورافتاده به نام آبشکن است که از قضا حالا از آن به آبسکون نام می برند. سلطان از وحشت مواجهه با مغولان، تمام گنجینه های سلطنتی را در صندوقچه های چوبین، قیراندود کرده و به دل جیحون انداخته است. و از ترس فاش شدن این راز، تمام قیرگران را از دم تیغ گذرانده و بعد از کشتن زنان حرمسرایش، با تعدادی نوکر و چاکر به جزیره ای ناپیدا پناه برده تا از گزند مغول در امان بماند! اما او در تنهایی این جزیره، با خودش مواجه می شود. با تجسم تمام اعمال ظالمانه اش در طی سالیان پادشاهی بر مردم این سرزمین. و یک به یک به دیدن آنها شکنجه می گردد تا جاییکه می فهمد وحشت بزرگ، مغول نبوده و نیست! وحشت بزرگ ظلم بر مردمی ست که دستشان را از دادخواهی کوتاه کرده و از خونشان جام غرور سرکشیده است.
پ.ن: اگر مایل بودید در ادامه ی نوشته، یک صفحه از این فیلمنامه را بخوانید.





























