بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

تاریخ سِری سلطان در آبسکون

 

فیلمنامه های بهرام بیضایی را دوست دارم. گذشته از حجم اندک شان که اجازه می دهد هر کدام را در یک نشست بخوانی، عصاره ای غنی از تاریخ و فرهنگ گذشته ی ایران است. جایی میان داستان های شاهنامه و تاریخ بیهقی! با ادبیاتی غنی که تصویرسازی شان در ذهن باعث می شود بیشتر از هر داستان ایرانی دیگری، بتوانی خودت را در بطن ماجرا، تصور کنی! بیشتر ِداستان هایش در زمان حمله مغول به ایران رخ می دهد اما وقتی خط به خط داستان را پیش می بری، شباهت قریبی بین آن زمان و این زمان می یابی! انگاری کسانی همچون تو، این روزها را در گذشته بارها و بارها زیسته اند و حالا دارند شرح ماجرا را با زبان خودشان بازگو می کنند. ظلم و جهل، زخم و نیرنگ، حرص و شهوت، ترس و وحشت... همه و همه برایت تازه و ملموسند! با خواندن فیلمنامه های بیضایی، برای چند ساعت  سفری در طول تاریخ به گذشته داری. سفری که در آن ایران را از دریچه هایی تازه نظاره می کنی.

 

 

تاریخ سِری سلطان در آبسکون، روایت ِزیبا و تکان‌دهنده‌ی تاریخی نانوشته از فرار سلطان محمد خوارزمشاه به وقت حمله مغلان به جزیره ای دورافتاده به نام آبشکن است که از قضا حالا از آن به آبسکون نام می برند. سلطان از وحشت مواجهه با مغولان، تمام گنجینه های سلطنتی را در صندوقچه های چوبین، قیراندود کرده و به دل جیحون انداخته است. و از ترس فاش شدن این راز، تمام قیرگران را از دم تیغ گذرانده و بعد از کشتن زنان حرمسرایش، با تعدادی نوکر و چاکر به جزیره ای ناپیدا پناه برده تا از گزند مغول در امان بماند! اما او در تنهایی این جزیره، با خودش مواجه می شود. با تجسم تمام اعمال ظالمانه اش در طی سالیان پادشاهی بر مردم این سرزمین. و یک به یک به دیدن آنها شکنجه می گردد تا جاییکه می فهمد وحشت بزرگ، مغول نبوده و نیست! وحشت بزرگ ظلم بر مردمی ست که دستشان را از دادخواهی کوتاه کرده و از خونشان جام غرور سرکشیده است.

 

پ.ن: اگر مایل بودید در ادامه ی نوشته، یک صفحه از این فیلمنامه را بخوانید.

 

خواندن بیشتر ...

روستای محو شده

 

روی کلمات کتاب با ماژیک فسفری زرد خط می کشم و به حس مشترکی فکر می کنم که خواندن دوباره شان در من ایجاد می کند: " اهالی شاتیون همچون پایان جنگی بسیار طولانی، دیگر علاقه ای به تلاش کردن نداشتند. ساخت و ساز، کشت و کار و بقا؛ بعد چه؟ حتی با کلیسایی که عمیقا بازسازی شده بود و یا طویله هایی پر از دام ها و نان تازه روی میزها، همچنان در حبس بودند. آیا زندانی محکوم به حبس ِابد، دل و دماغ این را داشت که سلولش را تزئین کند؟"

کتاب را بعد از دو هفته سروکله زدن با روزمرگی و امکانات محدودمان، برای خواندن دو نفره انتخاب کردیم. البته دلخواه جفتمان نبود، بلکه توصیه ای بود از سوی یک دوست کتابخوان! نوشته ی پشت جلدش هم حسابی آدم را وسوسه می کرد برای تهیه نسخه ی کاغذی اش: " روستای محو شده روایت مردمانی است که ناگهان به بلایی دچار می شوند که از کل دنیا جداشان می کند. همه جویای علت حادثه هستند اما کسی دست پر برنمی گردد. در روزهای نخست، وحشت اجازه هیچ اقدامی به اهالی نمی دهد و اندک اندک با مشکلاتی روبرو می شوند که از آن بی خبر بودند: کمیابی و نایابی، صف های طویل خرید، سهمیه بندی سوخت، برقراری نظام کوپنی... به سوی کلیسا هجوم می برند اما وقتی کشیش نیز نمی تواند توضیحی باورپذیر بدهد، کلیسا اندک اندک خالی و خالی تر می شود. هر کس می کوشد گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. کسانی می میرند و کسانی نیز به قعر دره خفت و دریوزگی سقوط می کنند...".

 

روستای محو شده - برنار کی‌رینی - ابوالفضل الله‌دادی - نشر نو - چاپ دوم 1399

 

 این شد که در یک ظهر داغ تابستانی، خیابان انقلاب را برای یافتنش گز کردم. یافتمش و خواندمش. ولی آن شروع ضعیف و تلاش برای ترسیم نقشه ی روستا و اسامی و آدرس ها حسابی حالم را گرفت. آن چیزی نبود که ادعایش را داشت. بیشتر یک طرح بود تا یک داستان! از تمام آن فجایعی که انتظارش را داشتی به سرعت یک گزارشگر خبری عبور کرده بود. یعنی با خودم فکر می کردم اگر قرار بود واقعا از حس آخرالزمانی اهالی روستا بنویسد، می توانست یک رمان چند جلدی باشد! یا شاید هم چون خیلی از وقایع برای ما در خاورمیانه ملموس و طبیعی بود، نمی توانستی به عنوان یک فاجعه قبولشان کنی!!

بر سر اهالی روستا بلایی نازل شده بود که نمی دانستی دلیلش چیست؟ زمان رفع بلا هم نامشخص بود. تنها این وسط رفتار اهالی روستا در قبال هم می توانست تعیین کننده باشد که بسیار قابل پیش بینی بود؛ بازگشت به زندگی بدوی! زندگی پیش از ظهور تکنولوژی! که خب برای روستانشینان که طعم رفاه و مدرنیسم را چشیده اند، آنقدر کسالت بار بود که ناخودآگاه دست به ویرانی و تباهی خود زدند. یا شاید بهتر است بگویم: " چون دلیلی برای ادامه نمی دیدند! چون امیدی به درست شدن اوضاع و پایان این بلا نداشتند!! چون جایی نمی توانستند بروند که دوباره از نو شروع کنند!!!... " اینها برای شما آشنا نیستند؟! چند نفر از ما هر روز صبح که بیدار می شود در پس ذهنش به این چیزها فکر نمی کند؟! چند نفر از ما می تواند یقه ی خودش را بگیرد و بلند بشود که : " ادامه بده! بالاخره درست می شه!"...

صفحات کتاب را تند تند می خوانم تا بلکه در انتها به آن "دریچه ی خوشبخت" برسم! برای یافتن ذره ای امید! برای پیدا کردن دلیل آن همه صبوری و خویشتن داری اما...  

 

 

 

فرزندان سانچز

فرزندان سانچز، داستان زندگی واقعی خانواده ی سانچز در مکزیک است، که به قلم اسکار لویس در تاریخ ادبیات جهان حک شده است. خانواده ای که در سال های 1959 با فقر دست و پنجه نرم می کرد و در همان حال مورد مطالعه ی اسکار لویس قرار گرفت. داستان فقر و نتیجه های آن ؛ جرم و فحشا، داستان تازه ای نیست اما وقتی که کتاب را دست می گیری با نثر روان و ترجمه ی شیوای حشمت الله کامرانی، متوجه گذر زمان نمی شوی. می بینی که ابعاد زندگی خانواده ی سانچز، برای تو خیلی آشناست! مشکلاتشان همان هایی که تو هم ازشان باخبری! حتی همین حالا هم با گذشت بیش از نیم قرن از نوشتن داستان، تو می توانی به وضوح شاهد داستانهایی مشابه آن در واقعیت باشی. اما چه چیزی باعث می شود که کتاب را زمین نگذاری و با وجود وزن بالای آن، همچنان تا آخرین لحظه های خواب شبانه، به خواندنش ادامه بدهی؟!

تنها تفاوت در زاویه ی دید نویسنده است! اسکار لویس، روایت زندگی یک نسل را از زمان کودکی تا کهنسالی، از دید ِتک تک افراد خانواده شرح می دهد! طوریکه تو می توانی هم زمان هم پدر باشی، هم مادر و هم دختران و پسران این خانواده! هم زمان می توانی مردی باشی که تمام مدت در حال جان کندن برای رفع گرسنگی اعضای خانواده است و هم زنی که با کمترین امکانات تلاش می کند یک اتاق کوچک را برای چهار فرزند، جایی مناسب زیستن کند و باز هم بجای تک تک بچه ها می توانی به این زندگی و والدین و تمام ماجراهای چندین ساله اش نگاه کنی. اینجاست که درمی یابی خلق سگی پدر از کجاست؟ مادر چرا جان می دهد؟ دختر چرا فراری می شود و پسر چرا خلافکار و قمارباز!! و البته در لابه لای تمام اینها، همیشه لحظه های رنگارنگ، شیرین و خاطره سازی هم هست که نامش زندگی ست! و امید و تلاش برای بهتر کردن شرایط این زندگی... . 

 

 

کتاب با توجه به مقدمه اش، ششصد صفحه است که من هنوز به نیمه اش هم نرسیده ام اما خواستم با این نوشته، پیش از هر چیزی از تلاش های یک انسان در مقام نویسنده و محقق علوم اجتماعی و جامعه شناسی تشکر کنم که عمرش را صرف نگاه کردن و ثبت و ضبط شرایط زندگی مردم یک گوشه از این جهان کرده است که تلاش هر روزه شان تنها زنده ماندن در آن روز است! ایکاش این کتاب را تمام ما بخوانیم. ایکاش بیشتر آنهایی بخوانند که در مسند قدرت و تصمیم گیری برای زندگی مردم جامعه هستند! تا ببینند که تبعات فقر چیست!؟ که بیکاری چگونه می تواند بنیان یک خانواده را در هم بکوبد؟! خواندن این کتاب، شریک شدن در لحظه لحظه های زندگی انسان هایی ست که اگر شرایط شان متفاوت بود، می توانستند سرنوشت های متفاوت تری داشته باشند!

 

پ.ن: مشخصات کتاب من : فرزندان سانچز - نوشته اسکار لویس - ترجمه حشمت الله کامرانی - انتشارات جاویدان - چاپ سوم 1369 - 600 صفحه

 

افرا، یا روز می‌گذرد

نمایشنامه‌ها و فیلم‌نامه‌های بهرام بیضایی کوتاه اما پر از حرف و معنا و تاریخ این سرزمین‌اند. امسال هدیه تولدم، چند جلدی از آن‌ها بود. این شب‌های بلند وقتی که می خوانم‌شان نفسم می‌گیرد. انگاری تمام سرگذشت آدم‌های این سرزمین را با هم چکانده باشی وسط چند ورق کاغذ!! عصاره‌ای از فرهنگ و سیاست و دین و زندگی مردمان ایران!! افرا هم یکی از همین مردمان است. افرا سزاوار، دختر خانوم معلمی که خانواده‌ای ضعیف دارد و مادرش کمک دست شازده خانوم بدرالملوک است! یک زن قجری که از قضا پسری دارد شیرین عقل - بماند که همه ی این‌ها نمادند! - شازده خانوم سعی می‌کند برای حفاظت از میراث قجری شان، افرا را به عقد شازده چلمن میرزا درآورد تا هم میان جمع سربلند بماند و باقیمانده‌ی ثروت و حیثیتش توسط دختران قجری به باد نرود و هم معلم سرخانه‌ی مفتی داشته باشد. اما افرا با وجود تمام حجب و حیا و قدردانی‌اش، نمی‌تواند این موضوع را بپذیرد، چرا که خود را از جنس ِآن خانواده نمی‌بیند، پس بهانه می‌آورد که نامزدی دارد مهندس و خارج‌نشین. پسرعمویی که وجود خارجی ندارد اما به همین زودی‌ها قرار است که به ایران برگردد. و داستان ِزهرریختن شازده خانوم از این‌جا آغاز می‌شود. 

افرا، یا روز می‌گذرد - بهرام بیضایی - انتشارات روشنگران و مطالعات زنان - چاپ هفتم - 1398

 

بعد از خواندن افرا، به یاد داستان کوتاه آدم‌خواران اثر ژان تولی افتادم. همان اندازه که در آن داستان، در طول یک شبانه‌روز، شاهد وحشیگری و درندگی افراد روستا نسبت به آلن بودیم، در این‌جا هم در طول یک روز، رفتار اهالی محل با افرا، چنان از این روز به آن رو می‌شود که برایمان قابل هضم نیست! منتها در آدم‌خواران، آسیب‌هایی که به آلن می‌رسد بیشتر جسمی‌اند! در واقع تا جایی‌که او را به جرم خیانت به وطن می‌کشند و از جنازه‌اش کبابی می‌سازند و مردم از آن در جشن می‌خورند! اما در افرا، این آسیب‌ها روحی و روانی‌اند. شاید از آن جهت که برای ایرانیان، آبرو و حیثیت چیزی فراتر از مرگ و زندگی‌ست. به همین دلیل، ساده‌ترین راه برای کشتن یک انسان، بی‌آبرو کردن اوست. خصوصا اگر زن باشد! پس افرا را که خانوم معلمی‌‌ست بسیار متین و محبوب و مهربان، به چهره‌ای بدل می‌کنند که مخاطب انگشت به دهان می‌ماند. آن هم از طرف کسانی که او را می‌شناسند!! (داستان آشنایی نیست؟! ) چنین اتهامی چگونه قابل جبران است؟! و دلیلش اصلا چیست؟!... مردم ما چگونه مردمی هستند؟!... این سوال‌ها را بارها از خودم می‌پرسم و به پایان داستان فکر می‌کنم. به روزی که می‌گذرد اما چگونه می‌گذرد؟!... و راهی که بهرام بیضایی در پایان داستان پیش روی افرا می‌گذارد... . افرا را باید خواند.

موش ها و آدم ها

می خواستم درباره ی داستانِ کتاب بنویسم اما دیدم بیشتر لازم است به خودم نهیب بزنم که چرا از مرگ لنِی - آن هم به دست تنها کسی که در دنیا داشت یعنی جُرج - ناراحت نشدم؟! چون لنی کمی شیرین عقل می زد؟ چون عاشق چیزهای نرم و قشنگ بود؟ و همیشه دلش می خواست یک مزرعه داشته باشند با کلی خرگوش رنگارنگ که بتواند آن ها را نوازش کند و از لطافت پوست شان حظ ببرد؟! ولی چون یک کارگر آواره بیشتر نبود و هنوز مانده بود تا به رویایش برسد، خودش را با نوازش موش های کوچک انباری دلخوش می کرد. موش هایی که با اولین نوازش زیر قدرت انگشت های بزرگش له می شدند... .

از مرگ لنی غصه نخوردم چون جرج دیگر از اینکه مدام باید مراقبش می بود تا دسته گلی به آب ندهد، کلافه شده بود؟! که هزار بار آرزو می کرد کاش لنی نبود و او می توانست زندگی راحتی داشته باشد و وقتی مثل سگ از صبح تا شب کار می کند لااقل بتواند دستمزدش را در بارهای شبانه بنوشد و خوش بگذراند و به چیز دیگری فکر نکند - اما مگر تا وقتی لنی بود، می شد چنین کاری کرد؟ هیچ کسی به اندازه ی جرج روی لنی با آن هیکل غول آسایش تسلط نداشت. اگر یک وقت هوس می کرد دست از پا خطا کند، حتما دوباره یک نفر دیگر را هم می کشت! نه، نمی شد. باید همیشه جرج چهارچشمی مراقبش می بود.

چرا فکر می کردم اگر لنی نباشد داستان تازه روی روال می افتد؟ داستان که با مرگ لنی تمام شد!! و همه آن آرزوهای جامعه ی کارگری با قربانی شدن او به زیر خاک رفت!!... لنی به دست جرج کشته شد، درست مثل یک سگ... با چکاندن یک گلوله از پشت سرش، آن هم وقتی که روی زمین زانو زده بود. و جرج مدام زیر گوشش از تصور مزرعه ای می گفت که پر بود از مرغ و خروس و گل و گیاه و یک حصار بزرگ که تا چشم کار می کرد تویش خرگوش می دوید!!... چاره ای نبود. اگر جرج او را نمی کشت دیگران به جانش می افتادند. آن وقت هیچ معلوم نبود که چه اتفاقی رخ بدهد... .

کتاب را که بستم، ناخودآگاه تمام آرزوها و رویاهای دست نیافته ام جلوی چشمم رژه می رفت... بعد چیزی توی سینه ام شکست. من خود ِلنی بودم ... زانو زده بر زمینی که همیشه حسرت ِداشتن یک تکه اش را برای خودم داشتم! تا در آن مرزعه ای بسازم با کلبه ای چوبی که همیشه اجاقش روشن است و تویش گرم و نرم است و عطر نان داغ و سوپ جو آدم را سرمست می کند... اما... انگاری خیلی پیش تر از اینها یک نفر ماشه را کشیده است!

 

شاید نیاز داری با یک نفر حرف بزنی

کتاب را از توی طاقچه برداشتم! جزء کتابهایی بود که برای دانلود رایگان گذاشته بودند. از عنوانش خوشم آمد اما فکر نمی کردم بعد از خواندنش، از نویسنده و سبک نوشتن اش اینقدر لذت ببرم. درون مایه ی کتاب موضوع روانشناسی ست. داستان از زبان یک روان درمانگر بیان می شود. او شرح حال بیمارانش را با اجازه ی آنها و بدون استفاده از اسم واقعی شان، برای ما بازگو می کند. منتها با یک تفاوت بزرگ نسبت به سایر کتابهایی که در این زمینه خواندم. لوری گاتلیب داستان زندگی انسان ها را به زبانی ساده و روان، و در چند لایه برای ما تعریف می کند. وقتی کتابش را می خوانی - انصافا ترجمه اش عالی ست - احساس می کنی از یک موزه تاریخ طبیعت دیدن کرده ای! آن هم بی اینکه متوجه گذر زمان بشوی. او از مشکلاتی می گوید که بیمارانش بخاطر آنها به مشاوره نیاز پیدا کرده اند. مشکلات درونی، روحی و روانی! ترس ها و عادت هایی که از درون هزارتویی نامرئی، زندگی ما را کنترل می کنند. در خلال تعریف از بیمارانش، از خودش می گوید. او هم به عنوان یک انسان دچار مشکلاتی در زندگی ست. مثلا او از مرگ می ترسد و تلاش دارد تا پیش از مردنش، یک اثر از خود به یادگار بگذارد. اما خودش متوجه این موضوع نیست، چرا که علائم بیرونی اش چیزی دیگری ست!! بنابراین خودش هم نزد یک روان درمانگر دیگر می رود؛ وندل! او با گوش دادن به حرف های لوری، سایه های درون ذهنش را یکی یکی پس می زند و نور را به حقیقت پنهان شده، می تاباند.

وقتی کتاب را می خواندم، احساس می کردم همزمان سه آینه ی قدی در اطرافم گذاشته ام! مشکلات و مسائل درونی ام را به عنوان یک انسان در هر یک از این آینه ها می دیدم!! بارها جایی در میان بیماران بودم یا درون لورا و حتی در ذهن وندل! کتاب گیرایی خاصی داشت و دلم نمی آمد زمینش بگذارم. شوخی ها و طنزهایش، جابجا از زهر و تلخی مسائلی چون مرگ، سرطان، تنهایی، از دست دادن عزیزان و ... کم می کرد. نشانم می داد که آدم ها در آن سوی کره خاکی، درست همانند من و ما در این طرف با مشکلات ریز و درشتی، دست و پنجه نرم می کنند. و اینکه در نهایت چقدر می تواند حرف زدن با یک نفر به تغییر در زندگی ما کمک کند. یک نفر یعنی؛ یک مشاور، یک فرد آگاه که دلسوزانه برای شما وقت و انرژی می گذارد. خواندن این کتاب به من یاد داد که انسان در تعامل با دیگران، در گفتگو و زیستن و وقت گذاشتن برای دیگران در نهایت به خودش می رسد. حل کردن مشکلات دیگری، مشکلی را در درون من حل می کند. منتها با آگاهی و هوشیاری!! انسان ها؛ آینه های تمام قدی در برابر همند. هر کدام زاویه ای پنهان از دیگری را به ما نشان می دهند.

 

شاید نیاز داری با یک نفر حرف بزنی - نویسنده: لوری گاتلیپ - مترجم: بهاره پژومند - نشر شمشاد - 1399

 

 

صید ماهی بزرگ

دیوید لینچ را با فیلم جاده ی مالهالند شناختم. آن موقع حسابی از وقتی که برای دیدن آن فیلم گذاشته بودم، کلافه و پشیمان شده بودم. بعدترها در صفحه ی اینستاگرام نشر بیدگل، چند ویدئوی کوتاه از لینچ دیدم که نظرم را نسبت به او تغییر داد. لینچ داشت به زبان ساده از روش مراقبه ای حرف می زد که از طریق آن می توانستی آنقدر عمیق به درون خودت شیرجه بزنی که به منبع وحدت درونی دست پیدا کنی. منبعی که سرچشمه ی هوشیاری و خلاقیت و آرامش و شادمانی است! البته در هیچ کدام از آن ویدئوها، روش مراقبه اش را توضیح نمی داد. فقط می گفت چنین امکانی وجود دارد و همین آدمی مثل من را حسابی تشنه ی دانستن این راه شیرجه زدن در عمق می کرد. 

ظاهرا قرار بود این تشنگی با چاپ کتاب "صید ماهی بزرگ" توسط نشر بیدگل جواب بگیرد! یعنی این توقعی ضمنی بود که در ذهن مخاطبی چون من، با تبلیغاتی که اینجا و آنجا دیده بودم، ایجاده شده بود. زورم به خریدن نسخه ی کاغذی اش نمی رسید! و چه خوب هم که نرسید!! :) اما نسخه ی الکترونیکی آن را از طاقچه تهیه کردم و تمام صفحاتش را تند تند به دنبال یافتن آن روش مراقبه خواندم! ولی در نهایت چیزی دستگیرم نشد! جابه جای کتاب صحبت از مراقبه ای بود که هیچ گاه راه و روشش بر مخاطب آشکار نمی شد. گاهی فکر می کردی چیزی شبیه نماز خواندن است. شاید هم اشتباه از من بود که فکر می کردم قرار است چند ورد و ذکر مشخص پیدا کنم؟! نمی دانم. دست آخر به نظرم این کتاب خلاصه ای بود بر روش کار سینمایی لینج. بر خاطراتش و نوع برخوردش با سوژه ها و عوامل فیلم سازی... و در کل بیشتر مناسب بچه های رشته ی سینما! یا علاقمندان به دنیای لینچ!

دوستی برایم نوشت که کتابهایی از این دست ممکن است در عده ای جرقه بزنند و جمله هایشان الهام بخش حرکتی باشند و در دیگران تاثیری نداشته باشد. ولی یک فیلم دیگر از او برایم نام برد که بعد از دیدنش، کلا نوع نگاهم نسبت به دنیای لینچ تغییر کرد. داستان استریت! به قول آن دوست؛ نباید از این کتاب توقع داستانگویی داشته باشیم. و من اضافه می کنم همینطور هم نباید انتظار یافتن نقشه ی گنج را داشته باشیم. خیلی وقت ها تبلیغات نادرست می توانند آدم را حسابی به بیراهه ببرند و باعث از بین رفتن بهره ای بشوند که ممکن است با معرفی درست از یک اثر، نصیب مخاطبش گردد.

 

صید ماهی بزرگ (مراقبه، هوشیاری، خلاقیت) - دیوید لینچ - علی ظفر قهرمانی نژاد - نشر بیدگل

 

 

آدم خواران

"زندگی غیرقابل پیش بینی است."

این جمله ممکن است به نظر خیلی ها کلیشه ای بیاید اما مفهوم عینی آن را فقط وقتی درک می کنید که یک روز صبح به قصد شرکت در یک جشن ِمحلی بزرگ و انجام یک سری کارهای خیرخواهانه از خانه رهسپار می شوید و در طول مسیر از زیبایی و طراوت طبیعت لذت می برید، به همشهریان خود لبخند می زنید، با آنها سلام و احوالپرسی می کنید و در دلتان می گویید که چه مردمان خوبی هستند و شما به عنوان یک شهروند مسئولیت دارید تا جای ممکن به آن ها کمک کنید اما... در عرض چند دقیقه و تنها چند دقیقه! به چشم می بینید که همان دوستان و آشنایان، همان همسایگان ِخوب و دوست داشتنی به جانتان افتاده اند و در حال دریدن شما هستند!! 

شاید باورتان نشود اما این اتفاق واقعا رخ داده است! در سال 1870 در دهکده ای به نام اوتفای ِشهر دوردونی در جنوب غربی فرانسه. ماجرایی به غایت دهشتناک و غریب که به جنایت اوتفای معروف می شود. جنایتی که در آن آلن دومونی ِ مردی آرام و نجیب و محبوب از خرده ملاکان آن روستا که نماینده ی منتخب مردم برای معاونت شهرداری است، بر اثر یک سوءتفاهم که به جرقه ای در کنار بشکه ای باروت می مانست، بی هیچ گناهی مورد شکنجه های فجیع قرار می گیرد و در نهایت توسط اهالی روستا و مردمی که برای جشن آمده بودند زنده زنده سوزانده شده و خورده می شود!! 

 

آدم خواران - ژان تولی - احسان کرم ویسی - نشر چشمه چاپ پنجم 1398

خواندن داستان کوتاه "آدم خواران" اثر "ژان تولی" به ترجمه ی "احسان کرم ویسی" را از آن جهت به همه ی دوستانم پیشنهاد می کنم که خودم هم از خواندنش شوکه شده ام! از دیدن پیچیده گی های روانی انسانها خصوصا وقتی تحت فشار و در شرایط سخت هستند و احتمال وقوع اتفاقاتی خارج از تصور پیش می آید. وقتی یک گروه انسانی در جو ِایجاد شده از سوی چند نفر، عقل و هوش خود را از دست می دهند و در حالتی جنون آمیز دست به هر کاری! می زنند.( هر کاری به معنای واقعی کلمه ). 

جمعیت ممکن است به ما حس قدرت و همبستگی بدهد اما جمعیتی که تحت شرایط فشار است بسیار خطرناک و دارای قدرتی شوم می شود. این جمعیت به دنبال یافتن یک مقصر وگرفتن انتقام است!! شرایطی که ما هم کم و بیش در آن به سر می بریم. نه تنها در ایران بلکه کل جهان در جنون و خشم دست و پا می زند و هر روز خبرهای ناگوارش را از این سو و آن سو می شنویم! به نظرم باید این کتاب را خواند و درک کرد که اگر جلوی ایجاد یک سری شرایط را نگیریم، نتایجی به بار می آورد که غیرقابل جبران است! از خودم می پرسم که آیا هنوز هم می توان کاری کرد؟!...

و نکته ی پایانی اینکه؛ ای کاش در برابر تمام جنایاتی که رخ می دهد، مثل جنایت اوتفای، بلافاصله دادگاهی تشکیل می شد و مجرمان دستگیر و در محل وقوع جرم به مجازات اعمالشان می رسیدند تا بقیه نتیجه ی چنین اعمالی را به چشم می دیدند! در دادگاه جنایی دوردونی، بابت قتل فجیع آلن دومونی ِ، ششصد نفر دستگیر و در نهایت بیست و یک نفر متهم شناخته شدند که کم سن و سال ترین ِاین متهمان پسری پنج ساله بود! ژان تولی این داستان را بر مبنای تحقیقات شخصی خود و از نزدیک در روستای اوتفای از زبان نسل های بعد نوشته است. او آنقدر در این خصوص پرس و جو کرده که خودش را نیز تهدید به مرگی شبیه آلن دو مونی ِکرده اند!! چرا  که هنوز هم بعد از گذشت سالها از بابت این واقعه شرمسار بوده اند و تمایلی به یادآوری آن نداشته اند. امیدوارم که ما نیز کمتر دچار اشتباهاتی شویم که نسل های آینده از بازگویی اش شرم داشته باشند!

ساعت ها؛ روزها و شب ها

 

این روزها و شب ها علاوه بر کارهای خانه، فرصتی اگر دست بدهد، سرگرم کتاب خواندن می شویم. بعضی کتاب ها اشتراکی هستند مثل " امید علیه امید " و " زنی با موهای سرخ " که خواندن شان به عهده ی همسر است و گوش دادنش با من! پیش از خواب اما هر کدام کتابی جداگانه را می خوانیم. همسر مشغول " ده پرسش از دیدگاه جامعه شناسی " ست و من سرگرم " باغ سنگی".

اوایل تمام فرصت هایمان را به تماشای فیلم می گذراندیم. بعدش مثل کسی که چشم و دلش سیر شده باشد، یک مدتی فیلم ها را کنار گذاشتیم و آمدیم سمت کتاب!! کتاب اما انگاری چیز دیگری ست. آدم از خواندنش سیر نمی شود. مثل مزه مزه کردن آرام و بی وقفه ی طعمی ناشناخته است. گاهی تلخ و گزنده، گاهی شیرین و لذتبخش!

با "نادژدا ماندلشتام" در امید علیه امید، می فهمیم که دیکتاتوری چگونه مردم یک کشور را به بی تفاوتی و ترس و تسلیم می کشاند. تلخ می شویم. انگشت به دهان می مانیم از شباهت های دو جامعه با فاصله ی زمانی چیزی نزدیک به هشتاد سال!! بعدش پناه می آوریم به "اورهان پاموک" و در کوچه پس کوچه های شهری کوچک، میهمان خاطرات پسرکی می شویم که تازه پشت لبش سبز شده و دارد دنیا را با عشق خیالی زنی با موهای سرخ، کشف می کند.

آخر ِشب ها را هر کدام مان در سکوت غرق می شویم توی گوشی ها! کتاب ها را از طاقچه دانلود کرده ایم و در تاریکی اتاق، ساعتی پیش از خواب را با خودمان خلوت می کنیم. دیشب به حرف های "نیکوس کازانتاکیس" فکر می کردم. به وظیفه هایی که برای بشر قائل می شد؛ اینکه چگونه با عقل به مهار عشق برود و با عشق اش عقل را مهار کند! و در کنار اینها هر لحظه در لبه ی تاریک و باریک هستی با میل و عطشی ناتمام در برابر سقوط در پوچی بجنگد!!... تصورش هم ترسناک است و این ترس ارزشمند است. و این ترس و تلاش خود ِزندگی ست.

امشب باید از همسر بپرسم که در کتاب او چه خبر است؟! درباره ی همه ی این کتابها بعد از خواندن شان مفصل خواهم نوشت.

 

 

ورود خانم ها / آقایان ممنوع

 

بعد از مدت ها فاصله از کتابخوانی، خصوصا کتاب های ایرانی، به طور تصادفی با یک نویسنده ی جوان و بسیار خوب ِ ایرانی آشنا شدم. آرش عباسی در دو نمایشنامه ی این کتاب ِجمع و جور، فضای سیاسی و اجتماعی ایران را آنقدر ملموس و غافلگیرانه شرح داده که برای من جای شگفتی داشت. همین اندازه بگویم که در نمایشنامه ی اول مخاطب با یک سرویس بهداشتی عمومی در یک پارک رو به روست و در نمایشنامه دوم از یک آرایشگاه زنانه سر درمی آورد!!

آرش عباسی به خوبی ظرافت های روحی و احساسی انسان ها - خصوصا ایرانیان - را بیان می کند به طوریکه در طول ِخواندن کتاب، همیشه از خودم می پرسیدم "چطور یک مرد می تونه اینقدر به روحیه ی پنهان ِزنانه تسلط و اشراف داشته باشه؟! حال و هوای مردها را هم که خب معلومه... ". سادگی و عامیانه بودم ادبیات ِآدم های کوچه و خیابان از دیگر ویژه گی های بارز این دو نمایشنامه ست. همین زبان ِساده باعث می شود که شما به راحتی با تمام شخصیت ها ارتباط برقرار کنید و خیلی جاها خودتان را به جای آنها بگذارید. با خواندن این کتاب با زخم های مردم و جامعه ی ایران از زاویه ای دیگر مواجه خواهید شد. زخم هایی که کهنه اند و سال هاست بر بدن این مرز و بوم به یادگاری بدل شده اند اما نگاه آرش عباسی به آن ها، نگاهی تازه است.

 

ورود خانم ها / آقایان ممنوع - دو نمایشنامه از آرش عباسی - نشر آواژ - 1396

(بخشی از کتاب ):

سَرور                تو کارت رو خوب انجام دادی خاله. سی سال صادقانه خدمت کردی. همین که امروز سی سال بعد از بیست و پنج بهمن ِپنجاه و نه که تو شروع به کار کردی، من به کار بزک کردن مشغولم، یعنی اینکه تو کارت رو درست انجام دادی. همین که سردسته ی گروه هفتاد و شیش دانشکده ی پزشکی با اون همه سواد سیاسی شد زن ِ بازجوش و به سال نکشیده کهنه بچه عوض می کرد، یعنی تو کارت رو درست انجام دادی. همین که سیمین مغز متفکر گروه که قرار بود بشه مشاور جوان رئیس جمهور، الان شبا کنار پارک اوپیوی ِرم با بنگال ها می ره پشت آلاچیق ها و برای بیست و پنج یورو، پنج دقیقه زانو می زنه جلوشون، یعنی تو درست کار کردی. فاطمه می خواست بشه بزرگترین جراح قلب، برگشت شهرشون شد آمپول زن. راضیه هر دو سال یه بار شوهرش یه بچه گذاشت توی کاسه ش تا سرش گرم بشه. موفق ترین ما مهشیده که شده کارمند آزمایشگاه ِکارخونه آرد. از بیست و چهار ساعت، هیفده ساعت رو درس می خوند. می فهمی هیفده ساعت درس خوندن یعنی چی؟ [ همان طور که نشسته است، چنگ به ظرف شیرینی می زند. در حالی که بغض کرده با ولع شیرینی برمی دارد و می خورد.] این شیرینی خوردن داره. شیرینی سی سال خدمت صادقانه. بهت تبریک می گم.

[ خاله به طرف سرور می آید. می خواهد دستش را بگیرد و بلندش کند. سرور فریاد می زند.]

سَرور               به من دست نزن! اینجا دیگه زندان نیست که دستم رو بگیری بکشی.

[ خاله همان جا کنار سرور روی زمین می نشیند. لحظه ای سکوت برقرا است. هر دو آرام تر شده اند.]

 

مگر شهریور فصل باران است؟

صدای موسیقی در پس زمینه می آید. توی اتاق ایستاده ام و به اطراف نگاه می کنم. ساعت حوالی هشت و نیم صبح است. اگر اشتباه نکنم قطعه ای از موسیقی آبی ِسه گانه ی کیشلوفسکی است. فکرم همینطور دور خانه چرخ می خورد. به تابلوی نقاشی نیمه کاره چشم می دوزم و آخرین تغییراتش را سبک سنگین می کنم. فکرم می رود به نوشتن برای اینجا. دلم برای نوشتن - همین طور راحت و آسوده نوشتن - تنگ شده است. چطور است از آخرین کتابی که خواندنش را نیمه کاره توی اتوبوس رها کرده ام، بنویسم؟! " ماجرای نیم روز" اثر "کارل فورمن". فیلم نامه ای در ژانر وسترن که دقیقه به دقیقه ی یک نیم روز کشدار و داغ را در دل یک دهکده ی دورافتاده و خشک روایت می کند. جاییکه یک قاتل دیوانه به جای حبس ابد، به تازه گی از زندان آزاد شده است و به دنبال انتقام گیری از کلانتری ست که او را دستگیر کرده است. کلانتری که حالا درست وسط مراسم ازدواجش از این ماجرا باخبر می شود. کتاب را به واسطه ی کم حجم بودنش از میان کتاب های "جان" - رفیق این روزهایم - برداشته ام. می خواستم در مسیر رفت و برگشت به خانه، توی اتوبوس تمامش کنم اما نشد. اصلا یادم رفت بخوانمش!

موسیقی پس زمینه عوض شده است. صدای ابی است که می خواند: " غریبه... آی غریبه ...آی غریبه...". آهنگ ها رندوم انتخاب می شوند و برای خودشان می آیند و می روند. به آخرین فیلمی که با "جان" دیدیم فکر می کنم. "کفر ناحوم"؛ درامی اجتماعی به کارگردانی یک زن : "نادین لبکی". روایت گوشه ای از خاک لبنان و کودکان و زنانی که وجودشان در هیچ سند و مدرکی ثبت نشده است. گویی که اصلا وجود خارجی ندارند... داستان زندگی پسرکی که سعی می کند گلیم خودش را از میان بیغوله های اطراف بیروت، بیرون بکشد و دست آخر بعد از اینکه به جرم چاقوکشی به زندان می افتد، از پدر و مادرش به دادگاه شکایت می کند که چرا او را به دنیا آورده اند!... او می خواهد که آنها و سایر زنان و مردانی که سایه ی سنگین فقر و نکبت همواره روی سرشان است، دیگر بچه دار نشوند!... تصویرهای درخشانی؛ از بازی زین الرافعی پسرک 12 ساله ای که در طول عمرش حتی یک بار هم لبخند نزده است، از پیش چشم هایم رد می شود... .

موسیقی پس زمینه باز هم عوض شده است. اینبار سهیل نفیسی می خواند: " عشق را ای کاش زبان سخن بود...". حالا دیگر دارم اینجا می نویسم. چشم هایم می سوزند. توی آینه که نگاهشان کرده بودم سرخ و متورم بودند. نمی دانم چرا دیشب آنطوری بی هوا باران گرفته بود روی بالشم!؟ آنقدر تند و بی محابا که حتی نمی توانستم در جواب نوازش های "جان" چیزی بگویم. هنوز گرمای دستش را پشت قفسه ی سینه ام حس می کنم: " چی شده جانی؟!... چرا گریه می کنی؟!..." و من نمی توانستم حرف بزنم. بغض پشت بغض شکسته بود و بیرون می ریخت... . مگر شهریور فصل باران است؟!

 

رگتایم

" فورد کمی قوز کرده بود. دست های درازش روی دسته های چوبی صندلی بود، انگار از مچ شکسته اند. همه آنچه را مورگان گفته بود بررسی کرد. به تابوت نگاه کرد. وقتی خیال اش راحت شد که درست فهمیده است با متانت سرش را تکان داد و جواب اش به قرار زیر بود:

آقای مورگان، اگر من درست فهمیده باشم شما دارید درباره ی تناسخ ارواح صحبت می کنید. خوب، در این باره به تون بگم. وقتی من بچه بودم در زندگی فکری ام دچار بحران سختی شدم، پیش خودم می گفتم من حق دونستن این چیزای که می دونمُ ندارم. البته پیزی اش رو داشتم، ولی من هم یه بچه دهاتی بودم مثل باقی بچه ها، که کتاب مدرسه شونم به زور می خونن. ولی طرز کار همه چیزو می فهمیدم. به هر چی نگاه می کردم می تونستم بگم چه جوری کار می کنه، یا حتی چه جوری می تونه بهتر کار کنه. ولی روشنفکر نبودم، حوصله این کلمات قلنبه رو نداشتم.

مورگان گوش می داد. احساس می کرد که نباید تکان بخورد.

فورد ادامه داد بله، اتفاقا یک کتاب کوچکی به دستم افتاد. اسم اش این بود: "حکمت جاویدان یک جوکی هندی"، از انتشارات شرک وسائل نوظهور فرانکلین، فیلادلفی، پنسیلوانیا. توی این کتاب، که فقط بیست پنج سنت خریده بودم، همه حرف های لازم رو خوندم و خیالم راحت شد. تناسخ ارواح تنها اعتقادی است که من دارم، آقای مورگان. من نبوغ خودم رو این جور توضیح می دم – بعضی از ما چند بار بیشتر از دیگران زندگی کرده اند. بنابراین ملاحظه می کنید چیزی رو که شما با دادن پول به دانشمندان و سفرهای پرخرج به دست آورده اید، من خودم می دونستم. یک چیزی هم به شما بگم، که برای خورد و خوراک هم تشکر کرده باشم، من این کتاب رو به شما هم امانت می دم. دست اش را به این ور و آن ور تکان داد و گفت: هیچ لازم نیست با این چرت و پرت های لاتینی کلنجار برید. لازم نیست خاکروبه های اروپا رو جمع کنید یا کشتی مخصوص رود نیل سفارش بدید، اونم فقط برای یادگرفتن مطلبی که با دو دلار می تونید بگید براتون با پست بفرستند." (ص 137-138)

 

رگتایم - نوشته ای ال دکتروف - ترجمه نجف دریابندری - انتشارات خوارزمی – چاپ سوم 1385

 

رگتایم روایت فاصله هاست. فاصله های طبقاتی، فکری و عقیده ای جامعه ای که بر لبه ی تغییرات شگرف و سریع قرار دارد. آمریکایی که با ولع به سمت آینده خیز برداشته است بی اینکه به خرد شدن انسان های فرودست در لابه لای چرخ دنده های نظام سرمایه داری توجه کند. رگتایم داستان دست و پا زدن انسان هایی ست که می کوشند در میان سیل حوادث، دستاویزی برای ماندن و زیستن پیدا کنند. چیزی شبیه همین حالایی که من برایتان می نویسم. چیزی شبیه همیشه انگار!

 

وقتی یتیم بودیم

"...احساس می کنم وقتی از مفهوم رسالت، و بیهوده بودن ِتلاش برای احتراز از آن صحبت می کند، همان قدر درباره ی خودش فکر می کند که درباره من. شاید کسانی باشند که بتوانند فارغ از چنین دغدغه هایی زندگی شان را بکنند، ولی در مورد آدم هایی مثل ما، تقدیرمان این است که یتیم با این دنیا روبه رو شویم، و طی سالیان متمادی سایه ی والدین نیست شده را دنبال کنیم. هیچ راهی وجود ندارد جز آنکه سعی کنیم و رسالتمان را تا انتها، به بهترین نحوی که می توانیم، به انجام برسانیم. چون تا زمانی که این کار را نکرده ایم، روی آرامش را نمی بینیم. "(ص 399-400)

 

مدت زیادی از خواندن این داستان گذشته است. فرصتی دست نمی داد تا درباره اش بنویسم. حالا که به گذشته نگاه می کنم، روشن ترین نکته ای که از داستان به یاد دارم، پایبند بودن قهرمان داستان به اصولی ست که برای خودش انتخاب کرده است. تلاش و پشتکار و ادب! 

اگر برای انسان رسالتی قائل باشیم، اگر او را موجودی همواره در جستجوی یافتن معنای زندگی بدانیم، این مسیر نمی تواند با گام هایی سست و باری به هر جهت طی شود. بلکه نیاز دارد هر فردی برای خودش به دیدگاهی از زندگی دست پیدا کند. و بداند کیست؟ کجاست؟ چه می کند؟! اگر نه، جهان پر است از مردمانی که هر لحظه به هر بادی، رنگ عوض می کنند و تنها دغدغه شان خوردن نان به نرخ روز است!

وقتی یتیم بودیم - کازوئو ایشی گورو - ترجمه مژده دقیقی - نشر هرمس - چاپ چهارم 1392

زندگی در پیش رو

 

به نظرم دچار مرض شدم! مرض وسواس نسبت به کتابهایی که ازشون خیلی می شنویم و تعریف و تمجیدشون یکباره همه ی محیط اطرافمون رو پر می کنه!

کتاب زندگی در پیش رو ، اثر رومن گاری با ترجمه ی لیلی گلستان را از کتابخانه گرفتم اما نتوانستم بیشتر از بیست - سی صفحه اش را بخوانم. یک جوری بود. یا شاید یک جوری بودم. حس می کردم دارم وقتم را تلف می کنم... ظرافت و طنز سیاه این نویسنده را درک می کردم اما یک چیزی توی دلم می گفت: " اینها واسه فاطی تنبون نمی شه..." به همین خاطر بود که به کتابخانه پسش دادم. دلم یک کتابی می خواهد که از خواندنش توی مغزم روشن بشود!

ویکنت دو نیم شده

 

درباره ی "ویکنت دو نیم شده"، چیز خیلی زیادی نمی توانم بگویم. اول به این خاطر که دو هفته ای از خواندنش گذشته و دوم اینکه این روزها آنقدر ذهنم مغشوش و پراکنده است که حتی نتوانستم به خواندن سه گانه ی معروف کالوینو ادامه بدهم. 

جالبترین نکته درباره ی داستان های ایتالو کالوینو، باورپذیری چیزهایی ست که در دنیای واقعی غیرممکن به نظر می رسند. او با چنان مهارتی به نوشتن می پردازد که ما باور می کنیم مردی در اولین تجربه اش در مواجه با جنگ، به خاطر اصابت گلوله ی یک توپ، از وسط به دو نیم شود و از قضا هر تکه را یک عده پیدا کنند و به مداوایش بپردازند و این دو نیمه، سال های سال جدا از هم، یکی به نهایت شرارت بپردازد و دیگری شور ِ هر کاری از نیکی و خیر درآورد!

گویی بشر از ازل که چشم گشوده مثل قربانی در مسلخی قرار دارد که یک سویش خیر است و سوی دیگرش شر. و هر کدام به تنهایی، خدایی ویرانگرند. و این میان تنها عشق است که می تواند باعث وصل و توازن میان این دو خدا گردد. ویکنت دو نیم شده هم روایت همین داستان ازلی ست.

ویکنت دو نیم شده - ایتالو کالوینو - پرویز شهدی - نشر جهان نو

 

خیلی تلاش کردم بعد از پایان آن، داستان "بارُن درخت نشین" را بخوانم. اما با وجودیکه صد صفحه ای از آن را پیش برده بودم، بنا به دلایل نامعلوم از خواندش منصرف شدم. و کتاب ها را به همراه "شوالیه ناموجود" که سومین اثر این سه گانه است به کتابخانه برگرداندم. باشد تا در شرایط و احوال روحی مساعدتری به خواندشان بپردازم. 

 

بعد از من

 

"بعد از من" داستان زندگی مردی ست که همسر خود را به دلیل بیماری سرطان از دست می دهد. روایت یکسال سوگواری خانواده ای چهار نفره! یک پدر و سه فرزند. البته این خانواده تنها نیست! به لطف درایت و آینده نگری مادر خانواده، پیش از مرگش، عشق و محبت ِاو، به طرز شگفت آوری پس از خود، به این خانواده کمک می کند تا از این مرحله به بهترین شکل عبور کنند!

مدت های زیادی بود که رمان نخوانده بودم. حقیقتش از عشق ها و پستی و بلندی های توی داستان ها دلزده شده بودم. اما این کتاب، تجربه ی متفاوتی بود! در دوره ای که نیاز به شناختن درون یک مرد را عمیقا در خودم احساس می کردم، به کمک این داستان، با حالات روحی و روانی یک مرد، از زاویه ای کمتر دیده شده، آشنا شدم. یک مرد به مثابه یک پدر، در کنار تمام احساس مسئولیتی که نسبت به خانواده دارد و با وجود تمام عشقی که نثار همسرش کرده و در طول سالیان دراز زندگی مشترک خود به او وفادار بوده است، به یکباره، در طلوع یک صبح، همه چیز را از دست رفته می بیند! این رمان برایم بسیار جذاب بود. تمام شک و سوءظن ها، خشم ها، احساس نفرت از خیانت به عشقی دیرینه، و دنیایی از رمز و رازهای یک انسان! که با وجود نزدیکی بسیار زیاد به او، می تواند از تو پنهان کند! به شکلی زیبا در کنار هم چیده شده و "امیلی بلیکر"، خواننده را با معجونی تمام عیار از زندگی روبه رو می کند. البته ترجمه ی خوب و روان "سوما زمانی" هم جای تقدیر دارد. پیشنهاد می کنم اگر اهل رمان هستید، حتما این کتاب را بخوانید.

اولین تجربه و برخورد من با اپلیکیشن طاقچه، با خواندن این کتاب آغاز شد و البته به لطف دوست عزیزی که استفاده از این اپلیکیشن را به من توصیه کرد. از او بسیار سپاسگزارم.

 

ّبیست زخم کاری

 

بعد از مدتها، به پیشنهاد دوست عزیزم، داستان کوتاه "بیست زخم کاری" را خواندم. همین حالا هم که میخواهم درباره ی این کتاب بنویسم، ناخودآگاه مکث و فکر می کنم. به نظرم کتاب ها مانند انسان ها تاریخ تولد دارند. تاریخی که اگر در آن متولد شوند، معنی می دهند و اگر از آن بگذرند، خواهند مرد!... محمود حسینی زاد، نویسنده ی این داستان، در آخرین سطر کتاب آورده " نوشته و چند بار بررسی شده، در تهران و چند جا و به چند دلیل، بین سال های 1384 تا 1394". و این جمله به نظر من و با کمی اغراق گواهی مرگ داستان است.

سوژه ی اصلی داستان سرنوشت یکی از چندین خانواده ی مافیای اقتصاد ایران است. قصه ی روابط و رانت های کثیف، اختلاس ها و زد و بندهای کلان و ... . اگر نام این کتاب را گوگل کنید، تعریف و تمجیدهای زیادی از آن خواهید دید. اما به نظر من، داستان درست متعلق به همان سال 1384 ست و می بایست همان زمان مجوز چاپ و نشر می گرفت. بعد از گذشت اینهمه سال و حذف و اضافاتی که در حین خوانش کتاب احساسش خواهید کرد، داستان بیشتر شبیه پوسته ی خالی و شکننده ی ماری ست که سالها پیش در این جغرافیا پوست انداخته و حالا تبدیل به یک اژدها شده است!... تاریخ تولد داستان ها را از یاد نبریم! هر اثر هنری را باید در زمان خلقش بررسی کرد و درباره اش حرف زد. 

و اما از نظر نگارش، داستان پر از سطرهای بریده شده، جابجایی های مکانی و زمانی معلق در فضا (احتمالا به دلیل سانسور) دیالوگ های پی در پی (بدون نشانه گذاری) به طوری که شما شخصیت ها را گم خواهید کرد و حداقل فضاسازی ممکن است. قدرت قلم نویسنده را تنها می توان در صحنه های خیالی مشاهده کرد. آن جایی که مرد و زن اصلی داستان در توهم خود، شاهد صحنه های خونین جنایت هستند. ظهور چند کولی و پیش بینی آینده در یک بعد زمانی و مکانی دیگر که با چرخشی استادانه در دل داستان جا گرفته اند، نشان از تسلط نویسنده بر نوشتار خود دارد. و همین مقایسه باعث می شود که مخاطب از باقی فضاها و دیالوگ های داستان، سرخورده شود. چرا که در ژانر وحشت ِداستان، به واسطه ی قدرت قلم نویسنده، صحنه های خونباری را به واقع جلوی چشم خود می بیند اما در باقی فضاها و روابط تنها با گفتن چند جمله ی مختصر تصویری محو و کمرنگ از داستان دارد.

در نهایت به نظرم "بیست زخم کاری" خودش آنقدر زخم کاری بر بدن دارد که همچون جنگجویی در واپسین نفس ها با صدایی گنگ، حرف نویسنده را به گوش مخاطب می رساند. با این حال، مشتاقم داستان دیگری را از محمود حسینی زاد بخوانم تا بیشتر با سبک نگارش او آشنا بشوم. 

 

بیست زخم کاری - محمود حسینی زاد - نشر چشمه - چاپ دوم 1396

 

پی نوشت: در ابتدای داستان جمله ای به نقل از نمایشنامه ی مکبث، اثر شکسپیر آمده است: " ... همیشه این بوده که وقتی بر مغز می کوفتند، مرد می مُرد و بس. ولی حالا با بیست زخم ِکاری بر فرق ِسر، از جا برمی خیزند و ما را تار و مار می کنند... هنوز اینجا بوی خون می دهد. همه ی عطرهای عربستان هم به این دست کوچک بوی دیگری نخواهند داد."

همین جا از دوست نازنینم بابت امانت دادن این کتاب، سپاسگزاری می کنم. 

 

سه شنبه ها با موری

 

یک روز، موری می گوید برای ما تمرینی در نظر گرفته است. باید در حالی که پشتمان به یکی از همشاگردی ها است، بایستیم، و خود را به عقب پرتاب کنیم. و آن همشاگردی نقطه ی اتکاء ما شود و ما را بگیرد. اغلب ما از این تمرین ناراحتیم و در همان اوایل حرکت، متوقف می شویم. با دستپاچگی لبخند می زنیم.

سرانجام یک دانشجوی دختر لاغراندام، آرام و موسیاه که همیشه لباس سفید رنگی می پوشید، بازوانش را چلیپا وار روی سینه اش می گذارد، چشمانش را می بندد، به عقب متمایل می شود، و به هیچ وجه در کارش تردید نمی کند. مثل بازیگر آگهی های تجاری چای لیپتون که خود را در استخر پرتاب می کند.

یک لحظه، یقین پیدا می کنیم که با سر به زمین خواهد افتاد. اما در آخرین لحظه، همشاگردی شریک او در بازی، سر و شانه های او را می گیرد و با سرعت او را بلند می کند.

تعدادی از دانشجویان فریاد می زنند: "وای!". و بعضی دست می زنند.

موری سرانجام لبخند می زند.

به دختر می گوید: " می بینی، تو چشمانت را بستی. تفاوت در این بود. گاهی نمی توانی آن چه را که می بینی باور کنی، باید آن چه را احساس می کنی باور کنی. و اگر می خواهی کاری کنی که دیگران به تو اعتماد داشته باشند، باید احساس کنی که تو هم می توانی به آن ها اعتماد کنی - حتی اگر در تاریکی باشی. حتی زمانی که در حال سقوط باشی." 

 

سه شنبه ها با موری - نویسنده: میچ آلبوم - مترجم: لیلی نوربخش - نشر تالیا - چاپ دوم 1391 

 

پی نوشت: و به نظرم موری دقیقا همین کار را با زندگی و آدم های دور و برش کرد. این کتاب را باید مثل یک معجون ذره ذره بخوانی و مزه مزه کنی تا طعم اصیل حرف های موری به جانت بنشیند. موری، استاد دانشگاه است. مردی که گرفتار یک بیمار نادر و بی درمان است. بیماری هر روز او و اندامش را تحلیل می برد و با این حال موری در بستر افتاده و درباره ی زندگی و از زندگی برای ما و با ما حرف می زند. میچ شاگرد اوست. از تمام حرف های استادش یادداشت برمی دارد. صدایش را ضبط می کند... موری در حال سقوط با چشمانی بسته به آدم های اطرافش اعتماد می کند و از سوی آن ها... . پیشنهاد می کنم حتما این کتاب را یک بار هم که شده بخوانید. 

 

 

 

شهر شیشه ای

 

" - یک زبان جدید؟

- بله. زبانی که بالاخره آن چه را که باید بگوییم بیان کند. چون کلمات ِزبان ما دیگر با دنیا مطابقت ندارند. وقتی همه چیز با هم هماهنگ بود، مطمئن بودیم کلمات آن را ابراز می کنند، اما کم کم این چیزها از هم جدا افتادند، تکه تکه و دچار هرج و مرج شدند، ولی کلمات ما همان طور باقی ماندند. کلمات ِفعلی با واقعیت جدید تطبیق ندارند. در نتیجه هر بار که سعی می کنیم از آنچه می بینیم صحبت کنیم، دروغ می گوییم و چیزی را که سعی داریم بیان کنیم وارونه جلوه می دهیم. به همین دلیل همه چیز دچار هرج و مرج شده. اما همان طور که خودتان متوحه شده اید کلمات قابل تغییرند. مساله این است که چطور آن را ثابت کنیم. 

به همین دلیل دارم با ساده ترین وسیله ی ممکن کار می کنم.- آنقدر ساده است که حتی یک بچه هم می تواند بفهمد چه می گویم- . مثلا "چتر" را در نظر بگیرید. وقتی می گویم "چتر"، آن شی ء در ذهن تان تداعی می شود. عصایی می بینید با پره هایی که باز می شوند و در حالت باز شده، شما را از باران حفظ می کند. این مساله ی آخر مهم است. چتر نه تنها یک شی ء است، بلکه شی ء است که کاری هم انجام می دهد - به عبارت دیگر اراده ی صاحب خود را نشان می دهد. وقتی عمیق تر به آن فکر کنید، همه چیز شبیه چتر است، چون برای منظور خاصی از آن استفاده می شود. با مداد می نویسیم، کفش را به پا می کنیم، ماشین را می رانیم. حالا سوال من این است: وقتی چیزی دیگر قابل استفاده نباشد، چه می شود؟ آیا هنوز هم یک چیز محسوب می شود؟ اگر پارچه ی چتر را پاره کنیم، چتر هنوز هم چتر محسوب می شود؟ پره های آن چیز را باز می کنید، آن را بالای سر می گیرد، به زیر باران می روید و خیس آب می شوید. هنوز هم می توان این شی ء را چتر نامید؟ مردم معمولا هنوز هم آن را "چتر" می نامند. حداکثر می گویند یک چتر شکسته اما از نظر من این اشتباه بزرگی است، دلیل همه ی مشکلات ما همین است.

چون چتر دیگر بی استفاده شده است، آن چتر دیگر چتر نیست. شاید شبیه به چتر باشد، شاید یک زمانی چتر بوده باشد، اما حالا به چیز دیگری تبدیل شده؛ با این همه، کلمه ای که به آن اطلاق می شود همان مانده است. در نتیجه دیگر نمی تواند چیستی آن را بیان کند. حالا این اسم، مبهم و دروغین است و آنچه را که باید نشان دهد پنهان می کند. و اگر اسمی برای یک شی ء بی اهمیت و قابل لمس نداشته باشیم، چه طور می توان انتظار داشت بتوانیم از مسائلی که واقعا برای مان مهم است صحبت کنیم؟ تا زمانی که تغییر در کلمات مورد استفاده مان ایجاد نکنیم، همین خطر تهدیمان می کند. "

بخشی از کتاب

 

شهر شیشه ای - پل استر - ترجمه ی : شهرزاد لولاچی - نشر افق - چاپ اول 1383

 

به نظرم شهر شیشه ای روایت تغییر ماهیت هستی است. یا بهتر است بگویم روایت تلاش انسان برای بازگشت به بطن زندگی و دست یافتن به آرامش ابتدایی اش است. تلاشی که شاید به جرات می توان گفت تک تک ما به شیوه های شخصی خودمان، از صبح تا شام به آن مشغولیم. . این تلاش در نتیجه ی نارضایتی ما از آن چیزی ست که هستیم! از آن چیزی که داریم! و گمان می کنیم اگر چیز دیگری بود، جور دیگری باشیم، وضعیت بهتر می شود. داستان، روایت زندگی یک نویسنده است که با تغییر نامش، داستان های پلیسی می نویسد یعنی از یک جایی به بعد ترجیح می دهد از اسم خودش استفاده نکند. یک شب تلفنش زنگ می خورد و زنی از آن سوی خط، او را با نام سومی می خواند که ظاهرا متعلق به یک کارآگاه خصوصی ست. و از او طلب کمک می کند. از سوی دیگر، استیلمن ِپدر، دانشمندی ست که پسرش را در کودکی در اتاقی حبس می کند که هیچ منشاء ارتباطی با محیط اطراف ندارد و تاریک است. آب و غذایش را بدون یک کلمه حرف جلویش می گذارد و این ماجرا ده سال ادامه دارد. با این امید که کودک، زبان آدمیزادی را فراموش کرده و در تاریکی اطرافش به زبان خدایان که در ذات اوست به سخن در می آید. اما بعد حادثه ای رخ می دهد و پدر به زندان می افتد... . کویین (همان نویسنده)، می پذیرد که پل استر باشد، در مقام حفاظت از جان استیلمن ِپسر که حالا بزرگ شده است و تقریبا به زندگی عادی بازگشته! او چندین ماه را تمام وقت و بی هیچ حقوق و مواجبی به تحقیق و محافظت از او می گذراند چرا که اینگونه به زندگی اش معنای جدیدی می بخشد. ولی به مرور تبدیل به همان موجودی می شود که دانشمند ِپیر به دنبالش بود! و در نهایت ...  اینکه تمام این تلاش ها، تا چه اندازه می تواند به شخصیت های داستان آرامش بدهد؟ تا چه اندازه می تواند ویرانگر باشد؟ و در نهایت چه حاصلی دارد را باید در خوانش کامل کتاب، فهمید.

داستان کشش لازم را دارد. می تواند شما را در ماراتن یک نفس خواندنش گیر بیاندازد و اثر عمیقی در درونتان بگذارد که با کلمات دم دست قادر به وصفش نیستید. حکایت، حکایت همان چتر شکسته و پاره است!

 

زن در ریگ روان

 

بعد از خوندن چند صفحه ای از این داستان، دیگه نمی تونستم پای سفره لب به غذا بزنم. احساس می کردم تمام دهنم پر از شن شده!... داستان مربوط به سرنوشت معلمی ست که به حشره شناسی علاقمند است و دلش میخواهد در نهایت، با کشف یک نوع خاص از مگس ها، اسمش را روی آن بگذارد که پس از مرگ، نامش جاویدان شود. آخ که چقدر بشر، داغ جاودانگی دارد. او برای یافتن مگس مورد علاقه اش به منطقه ای در حاشیه ی دریا می رود که شنزار است. برای شب به دنبال سرپناهی در خانه های روستایی می گردد و روستاییان خانه ی فرسوده ای در میان یکی از گودال های روستا را به او پیشنهاد می کنند. مرد وارد آن گودال می شود بی آنکه بفهمد درون چه مخمصه ای گیر افتاده است ... .

حکایت برده گی معلم جوان و استفاده از او به عنوان نیروی کار برای جمع آوری شن ها آنقدر ادامه دارد که نفس خواننده را به شماره می اندازد. البته اگر شما هم مثل من یک نفس این کتاب را خوانده باشید! جبر و تسلیم در برابر شرایط گودال، انتخاب بیوه زنی ست که درون آن خانه زندگی می کند. او خوشحال است که حالا مردی در کنارش به سر می برد. با هم کار می کنند. او مرد را تیمار می کند و از او بچه دار می شود. مرد اما به دنبال آزادی، به هر راه ممکن متوسل می شود. بارها تلاش می کند تا از آن گودال فرار کند. او دلش نمی خواهد تا پایان عمر به شکل برده زندگی کند اما ... .

 

زن در ریگ روان - نویسنده: کوبو آبه - ترجمه: مهدی غبرائی - نشر نیلوفر - چاپ اول 1383

 

فکر می کنیم اگر وضعمان جور دیگری بود، حالمان بهتر بود؟ جایی دیگر، زمانی دیگر، با امکاناتی دیگر؟! اما اگر فکر کنیم که تمامش شبیه هم است چی؟ به چه چیزی در زندگی خودمان را راضی می کنیم؟ کجا دست از چراهایمان برمی داریم؟ تسلیم می شویم؟ می پذیریم که این زندگی تنها خانه ای پوشالی در میان گودالی از شن است که می بایست هر روز اطرافش را خالی کرد تا زیر شن مدفون نشد...؟ حالا لابه لای این تکرار، لحظه هایی هم هست که بتوانیم بیاساییم، عشق بورزیم، کشف کنیم، شادمان شویم و بگوییم :" گور باباشون!". آن بالایی ها، آنهایی که از ماحصل کار و تلاش ما بهره می برند؛ هر روز شن هایی که به جان کندن جمع کرده ای از لبه ی گودال بالا می کشند و می برند برای فروش... آنها وضع بهتری به نسبت ما دارند؟ نکند فقط گودال آن ها کمی بزرگتر باشد و کمی سبزتر؟!...

نمی شود از متن کتاب چیزی انتخاب کرد. همه ی سطرها به هم پیچیده اند. شاید فقط بشود برای چند دقیقه ای به سرعت، پا بر این شنزار داغ گذاشت و دوید... . ایده ی داستان شگفت انگیز است. سانسورهای زیادی دارد. رشته ی ماجرا از دستتان در می رود. تصاویر را گم می کنید اما همیشه ارزشش را دارد که یکبار گرفتارش شوید. 

 

 

نفر هفتم

 

نویسنده های زیادی نیستند که این قدرت و توانایی را دارند. قدرت دیدن نادیدنی ها! و توانایی بیان آنها به شکلی که حتی یک نابینا هم بتواند آن ها را ببیند! وقتی برای اولین بار کتابی از هاروکی موراکامی را خواندم، با خودم گفتم او از این دست نویسنده هاست. مثلا این چند خط را بخوانید: 

" به نظر می آمد نفر هفتم در اواسط ششمین دهه ی زندگی اش باشد، لاغر و بلندقد بود، سبیل داشت و جای زخمی کوتاه اما عمیق که شاید به ضرب تیغ کوچکی ایجاد شده بود، کنار چشم راستش بود. تارهای سیخ و زبر سفید روی موهای کوتاهش به چشم می آمد و برچهره اش نگاهی بود که می شد در چهره ی آدم هایی که نمی توانند کلماتی که می خواهند پیدا کنند، دید. با این حال در مورد او به نظر می آمد که این حالت چهره انگار قسمتی از وجودش و متعلق به مدت ها پیش از این باشد. زیر ِکت پشمی خاکستری اش پیراهن آبی ساده ای پوشیده بود و هرازگاهی دستش را به سمت یقه می برد. هیچ کدام از کسانی که آنجا جمعه شده بودند، نمی دانستند نامش چیست، یا زندگی اش را چگونه می گذراند."

خب... شما چه کسی را دیدید؟ چه کسی را تجسم کردید؟ چقدر این آدم برای شما آشنا و ملموس بود؟! هیچ! ما هیچی از این آدم نمی دانیم. جز خصوصیات ظاهری اش اما با این وجود حس می کنیم او قرار است چیز مهمی را به ما بگوید. چیزی که گفتنش برای او سخت است. چرا که کلماتی را که لازم دارد، نمی یابد! و این نیافتن، گویی سالیان سال است که با اوست!... این وصف چقدر وسوسه انگیز است! نیست؟!... درخشان است! ظریف است در عین سادگی! و آدم را افسون می کند. و در انتهای داستان می خوانیم:

" او گفت: (( به ما می گفتند تنها چیزی که آدم باید از آن بترسد، خود ِترس است اما من به این حرف اعتقاد ندارم.)) بعد اضافه کرد: (( خب، البته ترس شکل های گوناگونی دارد و زمان های مختلف به طرف آدم می آید و از پا درش می آورد. اما ترسناک ترین کاری که میتوان در چنین مواقعی کرد آن است که به آن پشت کنی و چشم هایت را ببندی. برای اینکه آنوقت گرانبهاترین چیزی را که درونت هست، می گیری و به چیزی دیگری تسلیم می کنی. در مورد من یک موج بود.))"

 

نفر هفتم - هاروکی موراکامی - ترجمه محمود مرادی - نشر ثالث - چاپ پنجم 1359

 

فهمیدید راوی داشت از چه چیزی حرف می زد؟ گنگ بود؟ شاید آره شاید هم نه! من فکر میکنم خیلی از ما در طول روز و شب شاهد اتفاق های عجیب و غریبی هستیم که گاهی به آرامی و گاهی به یکباره، ما را از درون خالی می کنند. ویران می شویم و بعد ذره ذره ی خودمان را جستجو می کنیم تا دوباره از نو بسازیم و سرپا شویم. مجموعه داستان "نفر هفتم" شامل هشت داستان کوتاه است. روایت زندگی آدم هایی که هر کدام در طول زندگی شان، یکبار تجربه ای عمیق و ویرانگر داشته اند که به سختی می توانستند آن را با دیگران در میان بگذارند. به سختی می توانستند کلماتی را بیابند که بتوانند از آن تجربه با دیگران حرف بزنند. برای همین مدام به دورن خود رفته اند. آنقدر فرو رفته اند که بالاخره در جایی بتوانند دست خودشان را بگیرند و بالا بیایند! حالا نویسنده چطور می تواند این تجربیات را به من ِمخاطب منتقل کند؟! چقدر کلماتی که نیاز داشته است را پیدا کرده و در ترجمه چه برسر آن کلمات آمده است؟!... نمی دانم. اما این را می دانم که بعضی از اتفاق ها و تجربیات برای ما به شکل منحصربفردی رخ می دهند که شاید اصلا نیازی به بیان بیرونی ندارند. باید آن ها را بارها و بارها برای خودمان تعریف کنیم. اصلا شاید بخاطر همین هم هست که کلمات لازم را پیدا نمی کنیم! می دانید، توی ما همیشه یک نفر هست که مشتاق شنیدن ِماست! ولی در نهایت، لطف بزرگی که موراکامی به من ِ خواننده کرده است، این است که چشم هایم را به روی این واقعه باز کند که ویرانی درونی برای همه ی آدم ها رخ می دهد، فقط شکلش با هم فرق دارد. چیزی که مهم است کنار آمدن و پذیرش چیزی ست که رخ داده، حتی اگر با تمام معیارهای این جهان، مطابقت نداشته باشد. بعد از پذیرش است که آدمی می تواند دوباره قد راست کند و به راهش ادامه بدهد.

 

کتاب عجایب (واینزبرگ اوهایو)

 

بعضی کتاب ها، شبیه آدم های تودار هستند. زمان نیاز دارند تا بتوانی با آن ها ارتباط برقرار کنی. اما وقتی که این ارتباط برقرار می شود، از بودنشان، خواندنشان و وقت گذراندن با آن ها حسابی لذت می بری. "کتاب عجایب" هم از همین دسته کتاب های تودار است. پشت جلد کتاب، جمله ای به نقل از ملکوم کاولی درباره ی "شروود اندرسن" نویسنده ی کتاب آمده است: " اندرسن خیلی زود نویسنده ی نویسنده ها شد، تنها داستان گوی نسل خود بود که مهرش را بر سبک و دیدگاه نسل بعد از خود باقی گذاشت. همینگوی، فاکنر، ولف، استاین بک، کالدول، سارویان، هنری میلر و ... بی شک مدیون اندرسن اند و نام هر یک از آن ها شاید نماینده ی ده ها نام دیگر باشد. لحظاتی از زندگی آمریکائیان وجود دارد که اندرسن اولین و آخرین توصیف کننده ی آن ها بوده است."

اندرسن در ابتدا، کتاب را تقدیم می کند به مادرش، آن هم با این جمله: " تقدیم به خاطره ی مادرم، اِما اسمیت اندرسن، که اولین بار نگاه های تیزبینانه ی او به زندگی، عطش ِ دیدن ِ لایه های زیرین زندگی را در من بیدار کرد." و به واقع، کتاب عجایب هم از آنجایی عجیب است که چشم خواننده را به درونیات و یا همان لایه های زیرین بشر و زندگی اش در این فضای محصور ولی بیکران، باز می کند. کتاب شامل بیست و دو داستان کوتاه از زندگی اهالی شهری به نام واینزبرگ، اوهایو است. و اندرسن آنچنان دقیق و ماهرانه به ظرایف رفتاری و روحی آدم های این شهر و زندگی شان می پردازد که گویی دارد درباره ی تمام آدم های جهان حرف می زند. حتما یکی از اهالی این شهر، خود ِشما خواهید بود! در ادامه ی مطلب، بخش کوتاهی از یک داستان را می آورم که دیشب موقع خواندنش تنم لرزید... .

 

کتاب عجایب (واینزبرگ ، اوهایو) - نویسنده: شروود اندرسن - مترجم: روحی افسر - نشر نیلوفر- چاپ دوم تابستان 1384

خواندن بیشتر ...

دختری که پادشاه سوئد را نجات داد

 

"نومبکو مایکی" دختر سیاهپوستی از آفریقای جنوبی است که قهرمان اصلی این رمان است. دختری که پادشاه سوئد را نجات می دهد! اما چه کسی باورش می شود دخترک نحیفی که از پنج سالگی در کار تخلیه چاه های فاضلاب قاتی یک مشت آدم بی سواد و منحرف و معتاد و اراذل و خلاصه ته همه ی مشکلات است تبدیل به یک نابغه ی ریاضی شده و به دست سرنوشت سر از یک پایگاه ساخت بمب های اتمی دربیاورد و جریان زندگی، او را همراه با یکی از همان بمب ها به سمت سوئد بکشد! علاوه بر اینکه باورکردنی نیست، خنده دار هم هست! بله این شروع داستان زندگی نومبکو ست. دخترکی که از وقتی به خاطر می آورد، دستمزد ناچیزش را خرج مصرف قرص و الکل مادرش می کرده و تا لحظه ی مرگ او، مورد سوءاستفاده قرار می گرفته. منتها او آنقدر باهوش بوده که از همان ابتدا ریاضی را با شمردن بشکه های فضولات یاد بگیرد و گوشش به گفتگوهای رادیویی توی دفتر شرکت تیز باشد و رفته رفته بی اینکه سوادی داشته باشد، از همه چیز سردربیاورد.

نومبکو یک روز از خودش می پرسد: " من اینجا چیکار می کنم؟ " و همه چیز از همین سوال آغاز می شود. تلاش و تکاپوی او برای تغییر و بهبود شرایط و خلاصی از آن منجلاب، جان تازه ای می گیرد و مسیر زندگی غیرقابل پیش بینی ِاو از میان سیل حوادث کوچک و بزرگ سیاسی و اجتماعی به شکلی پیش می رود که روزی همین کودک نحیف در قامت زنی باهوش جذاب و قابل تحسین در برابر نخست وزیر و پادشاه سوئد قرار می گیرد و... . البته همه چیز به همین سادگی ها هم نیست.

 

دختری که پادشاه سوئد را نجات داد

یوناس یوناسون - ترجمه کیهان بهمنی - نشر آموت چاپ اول بهار 1394

 

زبان طنز داستان و استفاده از ریاضی و تاریخ سیاسی و اجتماعی کشورهای گوناگون آنچنان خوب به خورد داستان رفته اند که تمام اتفاقات باورنکردنی زندگی نومبکو برای مخاطب تا حد زیادی قابل پذیرش می شود. منتها حجم زیاد کتاب ( 578 صفحه) در میانه ی راه کسل کننده و یک نواخت به نظر می رسد. یعنی خواننده صد صفحه ی اول را جوری قورت می دهد که فکر می کند همین امروز کتاب را تمام می کند منتها هر چه پیش می رود، با پیچیده شدن روابط و اتفاقاتی که با ضرب آهنگی یکسان و قابل پیش بینی سیر صعودی و نزولی دارند، چند باری خمیازه می کشد و مابقی مسیر را به صرف اینکه داستان را هر جور شده به پایان برساند، مثل بالا رفتن از شیب نفسگیر، طی می کند.

ماحصل خوب داستان در یک کلمه "برنامه ریزی " است! روشی سیستماتیک برای روبه رو شدن با مسائل و مشکلات زندگی. فکر کردن، محاسبه کردن، بررسی همه جانبه و تجزیه و تحلیل کردن شرایط برای رسیدن به راه حلی که بهتر است. چیزهایی که ما از دانش ریاضی یاد می گیریم و یکی از فایده های خواندن آن همه ریاضی در مدرسه، شاید همین باشد. همچنین در طول داستان به طرزی خلاصه و حتی کمیک از تحولات سیاسی و اجتماعی جهان آن سال ها (1960 تا 2008) مطلع می شویم. مناسباتی را می بینیم که در نگاه کلی مضحک هستند. مکاتب نظری و ایسم هایی که یکی بعد از دیگری از دل هم بیرون می آیند و سلف خود را می بلعند و در این بین کرور کرور انسان بی گناه به کام مرگ کشیده می شوند. داستان، ریزه کاری های بسیار زیادی دارد که پرداختن به آنها در چنین جایی خارج از عهده ی من است. مثلا اینکه می شود به پادشاهان و دیکتاتورها و کلا آن بالایی ها به این چشم نگاه کرد که آن ها هم مثل ما یک انسان هستند، منتها با ویژه گی هایی متفاوت! و یک حقیقت بزرگ که سلطنت طلبی و دیکتاتوری تا زمانی که از سوی مردم خواسته می شوند، غیرقابل تغییرند... و یا اینکه آدم های ابله، همان هایی که مخشان فقط یک فاز دارد و یک چیزی را که از اول تویش فرو کنی تا آخر هم بیرون نمی آید، زیادند! باید مدام مراقب شان باشیم وگرنه زندگی خودشان و دیگران را به فنا می دهند و ... باقیش را خودتان بخوانید. فکر می کنم همین اندازه که این حجم کتاب را در طول چهار روز خوانده ام، خودش یک پیروزی است! و البته بعد از این حواسم به آن "ماحصل" بالایی بیشتر جمع می شود. داستان برای دوستداران طنز و آن هایی که هنوز به معجزه اعتقاد دارند، پیشنهاد می شود. مابقی دوستان می توانند بجایش بروند حرص بخورند. 

یک بخش کوتاه هم از همان صد صفحه ی پرشر و شور ابتدایی انتخاب کرده ام که در ادامه مطلب می گذارم. امیدوارم که خوشتان بیاید.

 

خواندن بیشتر ...

چیزی به فردا نمانده است

 

داستان اول "زن های زمستانی"؛

" گلبو توی حمام به مه لقا گفته بود: سنگین است. از تنش مو می ریزد. هر روز صبح باید ملافه ها را بتکانم. شب ها خُرخُر می کند. حرف که می زند شیشه ها می لرزد. تنش بوی دهانه ی چاه را می دهد.

مه لقا مثل مادری سر گلبو را به سینه چسبانده بود و گفته بود: تو خیلی جوانی، خیلی. هنوز معنی ی ِمرد را نمی دانی."

این را مه لقایی می گفت که عاشق اسفندیار بود و اسفندیاری که ته تهش بعد از کلی عشق و حال رفته بود گلبو را گرفته بود! سردم می شود. ورق می زنم. داستان دوم "مردهای تابستانی"؛

"همانجا بود که پشت و بازو را خال کوبید. بتول هر چه درمی آورد به او دمی داد. حتی یک بار وقتی گره ای به کارش پیدا شد، هر چه طلا داشت به او داد. کرامت قصابی را دو دهانه کرد. بتول هیچوقت اسم پول ِطلاها را نیاورد. می دانست بِدهش نیست. بعد به تور ِاقدس خورده بود. گِل و نمک ِمهوش را داشت. اما بتول ول کنش نبود. می گفت سم می خورم، خودم را می کشم. کرامت حتی یکبار برو بچه ها را فرستاد که حسابی کتکش زدند، گیسش را چیدند و چاقو بیخ گلویش گذاشتند. زن ول کن نبود، آخر سر هم باغچه ی ِآب مقصودبیگ را آتش زد و رفت ولایت."

کرامت بعد از این که عشق عالم و آدم را کرده بود و با پول زن ها حسابی پولدار شده بود، سر پنجاه سالگی با وجود داشتن چند زن صیغه ای، غنچه را گرفته بود. " شب عروسی وقتی لحاف را پس زد، غنچه عروس هفده ساله مثل گلدانی که چله ی زمستان از گلخانه به حیاط ببرندش، خودش را جمع کرد.". تنم مور مور می شود. تند ورق می زنم تا از این همه داغی تابستان رد بشوم.

داستان سوم "چیزی به فردا نمانده است"، داستان زندگی گلبانوست، پیردختری که از بس کنیز مادر و پدر و خانواده بوده و بچه های پس انداخته شان را بزرگ کرده، خودش بی شوهر مانده. حالا سر پیری، میل و کاموا به دست، هر روز می رود توی پارک، روی نیمکت می نشیند و فقط آستین می بافد! هر بار هم موقع برگشت، نان ریزه توی حوض می ریزد. یک بار پیرمرد اتوکشیده ای، بعد از اینکه به احترامش کلاه از سر برمی دارد، به او می گوید: "معذرت می خواهم سرکار خانوم این استخر ماهی ندارد."

کتاب را می بندم. دلم می خواهد بکوبمش توی دیوار! انگار توی دلم رخت می شورند!! تنم می لرزد و خودم را می گذارم جای گلبانو! تنهایی و پیری خیلی ترسناک است!... برای همین قید خواندن این کتاب را می زنم.

 

چیزی به فردا نمانده است - امیر حسن چهل تن - نشر نگاه - تهران 1381

 

پ.ن: این کتاب مجموعه داستانی ایرانی ست که خوانشش من را به یاد فیلم فارسی های قدیم انداخت. داستان ها را دوست نداشتم. راستش همین سه داستان اول را هم بیشتر نخواندم، منتها کلمات و ترکیب های بسیار زیبایی داشت. سراسر داستان شبیه یک عتیقه فروشی بزرگ، با اصطلاحات و مثل های قدیمی جابه جا تزیین شده بود. خواندنش چیزی شبیه پاس کردن یک ترم ادبیات قاجاری است!

 

 

ناطور دشت

 

آقای آنتولینی به طرف میزی که طرف دیگر اتاق بود، رفت و بی آن که روی صندلی بنشیند، چیزی روی یک تکه کاغذ نوشت. بعد در حالی که کاغذ را گرفته بود دستش، برگشت و نشست روی صندلی. " گرچه عجیب به نظر می رسه، ولی این مطلب رو شاعری سخن پرداز ننوشته. اون رو روان شناسی به اسم ویلهلم استکل نوشته. بگیر این چیزی است که او - هنوز حواست پیش من هست یا نه؟ "

" بله، قربان، پیش شماست."

" این حرفی است که او زده: علامت انسان رشدنیافته این است که می خواهد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد، و حال آن که علامت انسان رشدیافته این است که می خواهد در راه یک هدف به فروتنی زندگی کند."

خم شد و آن را به من داد. من آن راه همان دقیقه که بهم داد، خواندم، و بعد از او تشکر کردم و آن را گذاشتم توی جیبم. ... 

 

ناطور دشت - جی.دی.سلینجر - ترجمه احمد کریمی - نشر ققنوس - چاپ هشتم 1389

 

پی نوشت اول: اسم کتاب را خیلی از این طرف و آن طرف شنیده بودم. حتی نوشته های یک دوست درباره ی شخصیت هولدن کالفیلد که باعث می شد او موقع خواندن کتاب رنج ببرد و حرص بخورد و نتواند بعد از بارها تلاش، کتاب را تمام کند، باعث کنجکاوی بیشترم شده بود که مگر این کتاب چه چیزی دارد که اینقدر می تواند روی یک نفر تاثیر بگذارد؟ همزادپنداری آن دوست با هولدن حتی بهانه ی جاسوسانه ای شده بود برای سر درآوردن از شخصیت این فرد. خلاصه که بعد از اتمامش، حس خوبی داشتم. داستان در ابتدا کمی سخت خوان به نظر می رسد. از این بابت که شاید با خودت بگویی برای گروه سنی نوجوان مناسب است! اما در طول مسیر، حرفهایی به تو می زند که باعث می شود مثل فرزندی سربه زیر، به نصایحش در لفافه گوش بدهی. و در انتها دلت بخواهد که ای کاش تو هم خواهری داشتی مثل فیبی و با هم به شهربازی می رفتید!

 پی نوشت دوم: من فکر می کنم که با تعریف بالا، تا همین چندی پیش جز آن دسته از انسان های رشدنیافته  ای بودم که با تمام توان در حال زور زدن برای جان سپردنند!... به تازه گی دریافته ام که می توان فروتنانه زندگی را زیست. و بابت بزرگواری های پیش از این، از دیگران توقعی نداشت.

 

خداحافظ گری کوپر

 

- می خواد بگذاره بره.

- نه! چطور ممکنه؟

- از اون هایی است که می ترسن یک جا بند بشن. به قدری بشون تیر خالی کرده ان که می ترسن یک جا، روی یه شاخه بمونن. مثل پرنده ها.

- منظورت رو نمی فهمم. به طرفشون تیر خالی کرده ان؟ یعنی چی؟

- نسل شما نسل پر کردن مغزها با اراجیفه. به زور تبلیغات. جوان ها مجبور بوده ان از خودشون دفاع کنن. بیش از اندازه از خودشون دفاع کرده ان. بیش از اندازه با تبلیغات مسموم شده ان. حالا دیگه چیزی که لازم دارن یک شستشوی جانانه است. بعد از پر کردن مغزها با اراجیف حالا نوبت شستشوی مغزیه. پاک کردن ذهن از همه ی معلومات. مطلقا خالی، دشت های سراسر پوشیده از برف، طوری که یک لکه هم سفیدیشو کثیف نکنه. معنیش اینه که اراجیف دیگه ای هست که برای تحمیل به ذهن ما دارن آماده می شن. به تو گفتم، ما فقط بی شرف هایی رو که باشون سرو کار داریم عوض می کنیم. می خواد ولم کنه، چون عشق، مثل وطن پرستیه، مثل ملت پرستیه، مثل حرف های دوگل.

- هیچ معلوم هست چی می گی؟

 

خداحافظ گری کوپر - رومن گاری - ترجمه سروش حبیبی - انتشارات نیلوفر - چاپ هشتم - بهار 88

 

پ.ن: پیشنهاد می کنم حتما این کتاب را یک بار بخوانید. توی کتاب پر است از آدم هایی که هیچ کدام شان را نمی شناسید اما برایتان عجیب آشنا هستند. پر است از حرف هایی که زمانی خیلی پیش تر، آن طرف دنیا زده شده است و حالا این طرف دنیا می شنویم. و لنی... لنی لعنتی ... من می شناختمش... من سال ها با او زندگی کردم، بی اینکه لمسش کرده باشم... اما لنی پرنده بود. پرید و رفت... .

 

عامه پسند *

خب، روز بعد توی دفترم بودم. یک ماموریت باقی مانده بود. پیدا کردن گنجشک قرمز. هیچ کس در ِدفترم را نمی زد که کار جدیدی به من محول کند. این خیلی خوب بود. وقت فهرست بندی بود. فهرست بندی خودم. روی هم رفته در زندگی ام نمایش بدی نداشتم. شب ها در خیابان ها نخوابیده بودم. البته کلی آدم خوب بودند که در خیابان می خوابیدند. آن ها احمق نبودند، فقط به درد نیازهای تشکیلاتی زمانه نمی خوردند. نیازهایی که مدام تغییر می کردند. این توطئه ی شومی بود. اگر قادر بودی شب ها را در رختخواب خودت بخوابی، خودش پیروزی پرارزشی بود بر قدرت ها. من خوش شانس بودم، ولی بعضی از حرکت هایی که کردم، خیلی هم بی فکر نبودند. روی هم رفته دنیای واقعاً وحشتناکی بود و بعضی وقت ها دلم برای تمام آدم هایی که درش زندگی می کردند می سوخت.

به جهنم. ودکا را درآوردم و جرعه ای نوشیدم. اغلب بهترین قسمت های زندگی اوقاتی بودند که هیچ کار نکرده ای و نشسته ای و درباره ی زندگی فکر کرده ای... .*

(بخشی از کتاب)

* عامه پسند - چارلز بوکفسکی - ترجمه پیمان خاکسار - نشر چشمه - چاپ اول بهار 88

 

خواندن عامه پسند آن هم در بحبوحه ی بیکاری و سردرگمی، چیزی شبیه آب روی آتش افکار مغشوش و درهم آدم است. اینکه یله بشوی توی زندگی و ککت هم نگزد از گذر روزها و شب ها در پی هم، اینکه فکر کنی پشت تمام این لحظه هیچ معنی و هدفی پنهان نشده، اینکه تمام شکست هایت را حواله بدهی به جایی که دلت را خنک می کند... . و درست در همان لحظه هایی که ذهنت نهیب می زند که نه! مگر می شود! زندگی اینقدرها هم کشک نیست! این بوکفسکی پیر است که انگار انگشت شصتش را نشانت می دهد که یعنی خفه! بگذار زندگی مان را بکنیم. شاید و تنها شاید خواندن این کتاب درست در چنین شرایطی اینقدر به آدم مزه بدهد و در باقی زمان ها، عقل تیزت مدام به گوشه و کنار افکار و عقایدی که در داستان به آن اشاره می شود نیشتر بزند... نمی دانم. فقط می دانم که از خواندش لذت بردم. همین. منتها این را هم بگویم که از یک چیزی در شخصیت بلان خیلی خوشم آمد. آن هم امیدواری ِدر عین ناامیدی اش، اعتماد به نفس در عین اعتقاد به بازنده بودنش و فرصت طلبی در عین بداقبالی اش است. اینکه وقتی دنیا را تمام شده می بیند، برای چند ساعتی از زندگی کنار می کشد و اجازه می دهد دوباره زندگی به بازی دعوتش کند. و او هم دست رد به سینه ی این بازی نمی زد. دوباره زندگی را از سر می گیرد و اگر باز هم شکست خورد... خب! خورد که خورد، باز هم نفسی تازه می کند و دوباره راه می افتد... .

 

نمایشگاه کتاب

دیروز، صبح ِخروسخوان از خانه بیرون زدم تا سری به نمایشگاه کتاب بزنم. توی مترو بودم که شنیدم کسی اسمم را صدا می زند. جالب بود. یکی از بچه های قدیمی بود که از قضا او هم مثل من تنهایی راهی نمایشگاه شده بود. خلاصه این برخورد را به فال نیک گرفتیم و نیم ساعت مانده تا باز شدن درهای نمایشگاه را صرف حرف های تکراری درباره ی انتخابات کردیم. دوستم دستی در زبان و ترجمه داشت. به چند غرفه ی سالن بین الملل سری زدیم و از صحبت کردن با فروشندگان شان درباره ی کتاب ها، لذت بردیم. از همه بیشتر در غرفه ی سوئد غریبگی و در غرفه ی افغانستان احساس آشنایی کردیم. از اینکه فارسی سلیس افغان ها را می شنیدم انگاری قند توی دلم آب می شد. این وسط فنلاند هم بود. با آن خانم فروشنده ی خوش برخورد و مهربانش که صبورانه درباره ی شخصیت های معروف ادبیات کودک در فنلاند حرف می زد. 

لیست چند انتشاراتی هنری را توی دست گرفته بودم و از اطلاعات، سراغ آدرس غرفه هایشان را می پرسیدم. جالب بود که وقتی آدرس ِدو سه تایی از آنها را روی لیست خودم نوشتم، خانم ِاطلاعات، معذبانه گفت که بهشان تاکید شده حتما آدرس ها را روی کاغذ پرینت بگیرند و بدهند دست ِملت. برایم عجیب بود. گفتم مثلا می خواهیم کاغذ کمتری مصرف بشود. گفت خودش هم همین نظر را دارد اما چه کند که مجبور است. خلاصه چند تایی رسید ِکاغذی توی دست گرفتم و با دوست فوق الذکر، در به در ِسالن ها و راهروها و غرفه ها شدیم.

القصه. قصدم بیشتر سر درآوردن از تازه های نشر هنر بود. وگرنه کجا پولم می رسید به خرید! یادش بخیر پارسال کوله پشتی را پر کرده بودم و موقع برگشت شانه هایم درد گرفته بود. امسال اما به خریدن دو شماره ی فصلنامه حرفه؛ هنرمند و یک کتاب اکتفا کردم. اما این بین با "نشر نظر" آشنا شدم. انصافا در زمینه ی هنر از کودک خردسال تا بزرگسال هنرمند حرفه ای، خیلی خوب کار کرده بودند. دلم می خواست تمام کتاب هایشان را بخرم. لامصب هر کدام را فقط پنج دقیقه ی تمام توی آن شلوغی زیر و رو کردم و سیر نشدم. جوری که از چشم فروشنده ها می شد خواند که منتظرند ببیند بالاخره طرف دست به جیب می شود یا نه؟! :) تنها کتابی که دست و دلم برای خریدنش لرزید و در وسع جیبم بود، کتابی با عنوان " هنر چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند؟" بود. یادم هست از پارسال که خبر انتشارش را شنیده بودم، مدام منتظر فرصتی بودم که بتوانم بخرمش. خب باقی ماجرای پیاده روی زیر آفتاب و گرمازده گی شهر آفتاب بماند. احساس می کردی زمین در این نقطه، چسبیده به خورشید است! دوستم در صدد راه اندازی یک کارگاه آموزشی و فروش کتاب بود. سالن های کتاب کودک را در شرجی خفه کننده و ازدحام خانواده ها زیر و رو کردیم و لیستی از فهرست انتشارات بهترین های نشر کودک جمع کردیم. خوردن یک آیس پک مخمان را کمی خنک کرد. بعدش سری زدم به بچه های دانشگاه که همان حوالی در حال اجرای پرفورمنس بودند. هر چند که دیر رسیده بودم و اجرایشان را ندیدم اما دیدارها تازه شد و خاطره ها زنده! در کل خوب بود. زنده به خانه رسیدم و سرگرم ورق زدن کتاب شدم. شاید بعدها از این کتاب، اینجا بنویسم.

 

گیرنده شناخته نشد *

" می گویی آزادیخواهان را شکنجه می کنیم و کتابخانه ها را می سوزانیم. باید از خواب غفلت بیدار شوی. مگر جراحی که غده ی بدخیمی را نابود می کند، تسلیم چنین احساسات ساده لوحانه ای می شود؟ او غده ای زنده را بدون هیچ ترحمی نابود می کند. بله، ما خشن هستیم. هر زایشی با خشونت همراه است، همین است که زایش مجدد ما نیز چنین است. اما دست آخر وقتی سر خود را با غرور بالا می گیریم، چه شور و شعفی خواهیم داشت! خیالبافی مانند تو چطور می تواند زیبایی شمشیر آخته را دریابد؟ این است رهبر ِما، اما تو هیچوقت هیتلر را ندیده و نشناخته ای. مجبورم می کنی که تکرار کنم دیگر نباید نامه ای برایم بنویسی. باید بدانی که ما دیگر دوست و همفکر نیستیم.                                                         مارتین شولز" 

(بخشی از کتاب)

* گیرنده شناخته نشد - کرسمن تایلور - ترجمه حسن مرتضوی - انتشارات بهنام 1379 

گیرنده شناخته نشد، داستان کوتاهی از نامه نگاری میان دو دوست است. یکی آلمانی و دیگری یهودی آمریکایی. این دو در کالیفرنیا، مشغول فروش تابلوهای نقاشی معروف هستند. و تا زمانیکه دوست آلمانی به کشورش بازنگشته است، رابطه ی بسیار صمیمانه و برادرانه ای میان آن ها حاکم است. بطوریکه شولتز، با وجود متاهل بودن، دلداده ی خواهر ِدوست یهودی اش می شود... . این میان اما پای هیتلر وسط کشیده می شود و در طول چند نامه ی کوتاه، وضعیت رابطه ی میان این سه تن، به طرز ناباورانه ای تغییر می کند. که نشان از تغییر رفتار و اعتقادات انسان بسته به شرایط زندگی اش دارد. خصوصا در جایی که منافع شخصی اش ایجاب می کند. به شخصه آدم تلافی جویی نیستم اما این عمل را برای برخی مواقع ضروری می دانم و از انتقام گیری زیرکانه ی آیزن اشتاین یهودی در انتهای داستان، به غایت خرسند شدم. خواندن این کتاب نهایت یک ساعت طول می کشد اما یک ساعت ِشما را حسابی می سازد!

 

ترجمان دردها *

نمی دانست توینکل را دوست دارد یا نه. اولین بار که توینکل از او پرسیده بود، گفته بود دوستش دارد، یک روز بعد از ظهر بود در پالو آلتو، توی یک سالن سینمای تاریک و تقریبا خالی کنار هم نشسته بودند. قبل از شروع فیلم، که یکی از فیلم های محبوب توینکل بود، فیلمی به زبان آلمانی که به نظر سانجیو بسیار غم انگیز بود، توینکل نوک بینی اش را چسبانده بود به بینی او، طوری که لرزش ِمژه های ریمل زده اش را احساس کرده بود. آن روز بعد از ظهر، در جوابش گفته بود، بله، دوستش دارد، و او خوشحال شده بود، و یک دانه ذرت ِبو داده گذاشته بود توی دهان سانجیو، و گذاشته بود انگشتش یک لحظه بین لبهای سانجیو بماند، انگار این جایزه ی او باشد به خاطر جواب درستی که داده بود.

هر چند توینکل خودش این را نگفته بود، سانجیو آن موقع خیال کرده بود او هم دوستش دارد، ولی حالا دیگر مطمئن نبود. در حقیقت، سانجیو نمی دانست عشق چیست، فقط این را می دانست که به نظرش چه چیزی نیست. به این نتیجه رسیده بود که عشق این نیست که هر شب برگردد به یک آپارتمان خالی ِموکت شده، و فقط از اولین چنگال ِکشوی قاشق چنگالها استفاده کند، و در آن میهمانی های شام ِآخر هفته، وقتی سایر مردها عاقبت دست می انداختند دور کمر ِزنشان یا نامزدشان و هر از گاهی خم می شدند و شانه یا گردنشان را می بوسیدند، رویش را مودبانه برگرداند. عشق این نبود که سی دی های موسیقی کلاسیک را پُستی سفارش بدهد، و آثار آهنگسازهای بزرگی را که در فهرست توصیه می شد به طور منظم دنبال کند، و همیشه پولش را سر ِموقع بفرستد. در ماه های قبل از آشنایی با توینکل، سانجیو کم کم این را می فهمید.**

**خانه ی تبرک شده (یکی از چند داستان کوتاه کتاب)

* ترجمان دردها - جومپا لاهیری - ترجمه مژده دقیقی - نشر هرمس - چاپ دوم 1384

مجموعه داستان ترجمان دردها، چندین روایت شسته و رفته و روان از زندگی مهاجران هندی در آمریکا است. جومپا لاهیری بی اینکه آدم متوجه بشود، ظرافت های رفتاری و فرهنگی شخصیت های داستانش را از هر دو سو، چنان دقیق به تصویر می کشد که انگار در کنار تو ایستاده اند. که فکر می کنی می توانی ببینی شان. من از تصور چشم های دقیق لاهیری و درخشانی ذهنش، ذهنی که این چنین دقیق و ظریف به اطراف می نگرد و ریز به ریز رفتار آدم ها را در خودت ثبت و ضبط می کند، شگفت زده شده ام!... و چیز دیگری که بیشتر شگفت زده ام کرد، بیان روان و ساده ی او بود. به نظرم کسی که بتواند این حجم از پیچیده گی روحی و روانی و رفتاری انسان های غریب در یک جامعه ی غریبه را به سادگی در برابر ما قرار بدهد، واقعا هنرمند است. و البته از حق نگذریم که نقش مترجم در این جا خیلی مهم است. دوستی می گفت که با خواندن اولین کتاب جومپا لاهیری، عاشقش می شوی. گمان می کنم این اتفاق افتاده است. 

 

بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها