بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

ناطور دشت

 

آقای آنتولینی به طرف میزی که طرف دیگر اتاق بود، رفت و بی آن که روی صندلی بنشیند، چیزی روی یک تکه کاغذ نوشت. بعد در حالی که کاغذ را گرفته بود دستش، برگشت و نشست روی صندلی. " گرچه عجیب به نظر می رسه، ولی این مطلب رو شاعری سخن پرداز ننوشته. اون رو روان شناسی به اسم ویلهلم استکل نوشته. بگیر این چیزی است که او - هنوز حواست پیش من هست یا نه؟ "

" بله، قربان، پیش شماست."

" این حرفی است که او زده: علامت انسان رشدنیافته این است که می خواهد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد، و حال آن که علامت انسان رشدیافته این است که می خواهد در راه یک هدف به فروتنی زندگی کند."

خم شد و آن را به من داد. من آن راه همان دقیقه که بهم داد، خواندم، و بعد از او تشکر کردم و آن را گذاشتم توی جیبم. ... 

 

ناطور دشت - جی.دی.سلینجر - ترجمه احمد کریمی - نشر ققنوس - چاپ هشتم 1389

 

پی نوشت اول: اسم کتاب را خیلی از این طرف و آن طرف شنیده بودم. حتی نوشته های یک دوست درباره ی شخصیت هولدن کالفیلد که باعث می شد او موقع خواندن کتاب رنج ببرد و حرص بخورد و نتواند بعد از بارها تلاش، کتاب را تمام کند، باعث کنجکاوی بیشترم شده بود که مگر این کتاب چه چیزی دارد که اینقدر می تواند روی یک نفر تاثیر بگذارد؟ همزادپنداری آن دوست با هولدن حتی بهانه ی جاسوسانه ای شده بود برای سر درآوردن از شخصیت این فرد. خلاصه که بعد از اتمامش، حس خوبی داشتم. داستان در ابتدا کمی سخت خوان به نظر می رسد. از این بابت که شاید با خودت بگویی برای گروه سنی نوجوان مناسب است! اما در طول مسیر، حرفهایی به تو می زند که باعث می شود مثل فرزندی سربه زیر، به نصایحش در لفافه گوش بدهی. و در انتها دلت بخواهد که ای کاش تو هم خواهری داشتی مثل فیبی و با هم به شهربازی می رفتید!

 پی نوشت دوم: من فکر می کنم که با تعریف بالا، تا همین چندی پیش جز آن دسته از انسان های رشدنیافته  ای بودم که با تمام توان در حال زور زدن برای جان سپردنند!... به تازه گی دریافته ام که می توان فروتنانه زندگی را زیست. و بابت بزرگواری های پیش از این، از دیگران توقعی نداشت.

 

بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها