بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

سایه ها

 

باران به نرمی روی سقف و شیشه های ماشین ضرب گرفته بود. غروب یکی از آخرین روزهای آذر بود. کوچه های باریک در سکوت فرو رفته بودند. فندکش را از جیب بیرون کشید و با فشار مختصری، شعله اش را گیراند. گرفت زیر ِسیگار. اولین پک را آرام به سیگار زد و نفسش را توی سینه حبس کرد. از پشت شیشه به خانه های کوچک و در هم فرو رفته ی کوچه خیره شد. به ساعتش نگاهی انداخت و با خودش گفت؛ "پس کجاست؟". سایه ی نحیف گربه ای از روی لبه دیوار در حرکت بود. به مرد فکر می کرد. به آخرین جملاتش که از پشت صفحه ی گوشی خوانده بود: " بذار باشم... فقط همین یک بار... می دونم همه چیزو خراب کردم... اما فقط اینطوری می تونم سرپا بمونم...خواهش میکنم... ".

چشم هایش را بست و به ضرب آهنگ قطره ها گوش داد. تمام آن سال ها مثل باد از پیش چشمش گذشت. تمام آن شب هایی که از رفتن مرد در خودش مچاله شده بود. تمام آن تلاش ها برای نگه داشتنش... سوزش ضعیفی را روی دستش احساس کرد. چشم باز کرد و خاکستر سیگار را از روی دستش تکاند. آخرین جمله ها را دوباره با خودش مرور کرد: " برای گفتن این حرف ها دیگه خیلی دیره... من راه جدیدی رو شروع کردم... دیگه نمی تونم به تو کمکی بکنم...". و مرد در جوابش نوشته بود: " کاری بهت ندارم. فقط بذار یه گوشه از زندگیت باشم... می دونم که نمی تونم چیزی رو جبران کنم...اما اجازه بده...". 

از آن همه انتظار کلافه شده بود. سر چرخاند و نگاهی به انتهای تاریک کوچه انداخت. با خودش فکر کرد: " چرا اینقدر هوا تاریکه!... بیا دیگه! ". نگاهش به دنبال صدایی از رو به رو برگشت و اندام باریک گربه را که داشت از دیوار خانه ای بالا می کشید، دنبال کرد. چراغ اتاقی در طبقه ی سوم آن خانه روشن شد. سایه ی زن و مردی از پشت ِپرده های شیشه ی در پیدا بود. زن به آرامی دستش را دور گردن مرد حلقه کرد. سایه ها در هم فرو رفتند و بعد از مکثی طولانی از هم جدا شدند. آخرین پک را با حرص به سیگارش زد و دود آن را یکجا بیرون داد. سعی کرد چهره ی مرد را وقتیکه در حال خواندن آخرین جمله بود، تصور کند؛ " نمی تونم... من دارم ازدواج می کنم!"... نتوانست. چهره اش را از یاد برده بود... سکوتی چند دقیقه ای بعد از ارسال آخرین متن بین شان حاکم شده بود. تا دوباره صفحه ی گوشی روشن شد: " خوشبخت بشید بانو!..."

از صدای تقه ی در به خودش آمد. اندام مرد لای کاپشن تیره و خیس از باران، پشت فرمان جا خوش کرد. همانطور که داشت توی صندلی اش جابجا می شد در را بست و به صورت زن نگاه کرد: " خیلی منتظرت گذاشتم نه؟!... ببخشید... بنگاهی معطلم کرد. آخرش هم گفت فردا بیایید برای بستن قرارداد. حالا بریم؟!" و بی اینکه منتظر پاسخ زن بشود، سوییچ را در جایش چرخاند. دست هایش را به هم مالید و میانشان هاااا کرد. از سکوت زن متعجب بود. دوباره سربرگرداند. نگاهش برای یک لحظه با نگاه زن گره خورد؛ اشک توی چشم های زن حلقه بسته بود اما لبخند زیبایی روی لب هایش می درخشید.

مرجان

آن شب توی کارگاه نشسته بودم پشت میز. همیشه  موقع کار، به صدای موسیقی بی کلام یا قصه گویی بهروز رضوی گوش می دادم و یا به آهنگ های خز گوشی قدیمی داداش، که بعد از خریدن یک گوشی نو، آن را به من داده بود و آهنگ هایش را پاک نکرده بودم. این دفعه اما خبری از صدای موسیقی و قصه نبود. همه ی صداها را خاموش کرده بودم و توی سکوت آخرهای شب، مشغول رنگ زدن گلوله های کاغذی ام بودم.

کمی که به خلوتی کارگاه دقت کردم، صدای کنتور گاز را از پشت سرم شنیدم. یک جور صدای خاص دارد. چیزی شبیه پر و خالی شدن یک تلمبه ی باد دستی. با یک صدای تیک کوچک در انتهای حرکتش، که آدم را یاد ساعت های رومیزی قدیمی می اندازد. کنتور تند حرکت می کرد و تکرار صدای تیک ها، ریتم جالبی را در فضا ایجاد کرده بود. بعد اصلا نمی دانم چرا یکهو پرت شدم توی سال های هشتاد! اواخر دوران دانشجویی، وقتی که گاه و بی گاه سری به منصوره می زدم.

هر دویمان توی رشته ی حسابداری قبول شده بودیم اما دانشکده هایمان با هم فرق داشت. منصوره از همان اول هم دختر زرنگی بود. با وجودیکه سه تا خواهرهایش توی تهران زندگی می کردند و فاصله ی خودش هم یکی دو ساعت بیشتر با دانشکده نبود، نمی دانم چطوری توانسته بود، خوابگاه دانشجویی بگیرد و همان جا ماندگار بشود. خب، این چیزی بود که من هم آرزویش را داشتم اما بابا گفته بود که اصلا دانشگاه برای چه؟!... همین قدر که خواندی بس است! خوابگاه!! اصلا حرفش را هم نزن! دختر من باید هر شب توی خانه ی خودش باشد!... .

داشتم به همین چیزها فکر می کردم که یادم افتاد توی یکی از همین دید و بازدیدهای خوابگاه دانشجویی، منصوره از دوستش مرجان تعریف کرده بود. این که مرجان صدای خیلی قشنگی دارد و بعضی وقت ها که به دوست پسرش زنگ می زند، برایش آواز می خواند. بیشتر هم ترانه های گوگوش... یادم افتاد که تعریف می کرد او و دخترهای دیگر، پشت در کیوسک تلفن عمومی می ایستادند و به صدای آواز خواندن مرجان برای دوست پسرش گوش می دادند... .

یادم افتاد که منصوره یک جوری از مرجان تعریف کرده بود که معلوم بود دلش می خواسته خودش هم صدایش قشنگ بود و برای بهرام چیزی می خواند؛ " بزمجه یه صدایی داره!... میگه محمود ضعف می کنه از پشت گوشی!... هر دفعه بهش زنگ می زنه حتما باید یه ترانه براش بخونه! وگرنه گوشی رو قطع نمی کنه!..."

به خودم که می آیم، قلمو تمام سرانگشت هایم را سبز کرده است و دارم آرام آرام چیزی را زیر لب می خوانم... ترانه ای قدیمی که وقتی خوب به صدای خودم گوش می دهم، یکی از ترانه های گوگوش است؛ " گلی که دست تو چیده پیش رومه... هنوزم بادبادکامون لب ِبومه ... صدای پات میاد از اون سر ِدالون...". صدای تیک تاک، لا به لای خواندنم، گم شده بود.




عطر ثِمِل ها

شلوار بادگیر صورتی را پایم کرده ام و هر وقت توی اتاق راه می روم، صدای خش خش ساییده شدن پاچه هایش به هم، توی فضا می پیچد و یک جورهایی آدم را جلوی بقیه ی اهل خانه، معذب می کند. آنقدر که حواست را به راه رفتنت می دهی و تا جای ممکن قدم های گشاد برمی داری و امکان برقراری هر تماسی بین پاچه ها را به حداقل می رسانی.

چند روز پیش که بخاطر سرمای زیاد کارگاه - که حتی بخاری کوچکم هم قادر به گرم کردنش نیست - رفته بودم سر وقت کمد دیواری و این شلوار را از لا به لای لباس های سفری بیرون کشیدم، خاطره ی سفر اورامان با آن کوه های پر برفش، جلوی چشم هایم جان گرفت. تازه همان وقت ها بود که فهمیدم چرا دوباره عطر ثمل ها توی کارگاه پیچیده است! چهره ی مهدی را با آن چشم های عسلی و صورت استخوانی و قد بلندش به خاطر آوردم، در حالیکه داشت دانه های رنگی ریزی را از توی کیسه ی نایلونی عطاری بیرون می کشید با لهجه ی کردی می گفت: " اینها رو که ناشتا بخوری، دیگه معده ت درد نمی گیره!..." و بعد چند تایی از آن ها را توی دهانش گذاشت و من از صدای جویده شدنشان فهمیدم که باید خیلی سفت باشند. حرفش را باور نکردم و به خنده گفتم: " البته اگه بعدش دیگه دندونی برام باقی مونده باشه!..."

ثمل ها را اما خودم خریدم. مرد عطار می گفت که این ها ریشه های یک گیاه بومی هستند که اهالی روستا با تراشیدن و به نخ کشیدنشان، از آن ها گردنبند و گل سینه درست می کنند. هر چند که این کار را در اصل برای جلوگیری از سرماخوردگی انجام می دهند. ثمل ها خاصیت ضدعفونی کننده دارند... یک گردنبند بلند هم که از میخک درست شده بود، خریدم. زیورآلات دختران اورامان، چیزهای ساده ای مثل همین ها بود.

صدای خش خش پاچه های مشمائی دوباره توی سرم می پیچد... برف تا زانویمان بالا آمده است. من و مهدی آخرین نفرات گروهی هستیم که دارند از کوه های بین دو روستا بالا می روند تا به استراحتگاه میان راه برسند. شیطنت شوخی و برف بازی بینمان گل می کند و گلوله های برفی مهدی که به قول خودش بیشتر به درد برف جنگ می خورند تا برف بازی، پشت سر ِهم از بیخ گوشم رد می شوند... صدای جیغ های کوتاهم توی تپه های برفی می پیچد. از دستش فرار می کنم اما این بار هم دوباره با یکی دو قدم بلند خودش را به من می رساند و در فاصله ی بین دو تپه ی کوچک، غافلگیرم می کند.

تا به خودم بیایم، دستش را دور گردنم حلقه زده است و دوتایی مان را توی سینه ی تپه، روی برف ها خوابانده است. صورتم را توی برف فرو کرده و با بدجنسی خاص خودش، می خواهد که اعتراف کنم او از من زرنگ تر است... آخر، بار ِ قبل، من زودتر از او از سرسره ی برفی بیست متری پای کوه که پسرک روستایی راهنما، نشان مان داده بود، سر خورده بودم و او با وجود ترس از ارتفاعی که هیچ وقت حاضر به قبولش نبود، با کمی مکث و تردید، پشت سرم پایین پریده بود و صدای جیغ های هیجان زده ی ما، کل گروه را برای سرخوردن و پایین آمدن از کوه، وسوسه کرده بود - هر چند که آخرش هم بخاطر نابلدی ام در انتهای سرسره، با جفت پا پایین آمده بودم و تا کمر توی برف گیر کرده بودم. و اگر کمک های مهدی نبود، ممکن بود تا شب همان جا یخ بزنم. - در فاصله ی بین چند نفس کشیدن کوتاه که سرم را از توی برف بیرون می کشد،اعتراف می کنم که او از من زرنگ تر است. هر چه که باشد، آن جا حوالی زادگاه او بود و من هیچ نسبتی با آن همه برف و کوه و سرما نداشتم. تنها، دختر مغرور و کله شقی بودم، که می خواهد به همه نشان بدهد، سر نترسی دارد.

- : " لعنتی چشام درد گرفتن!...". صدای خنده اش را می شنوم که از دیدن اشک های صورت سرخ شده ام، توی هوا بلند شده است. سرگروه از دور با سوت زدن و تکان دادن دست هایش، به ما می فهماند که نباید زیاد از گروه فاصله بگیریم. هر دو بلند می شویم و برف ها را از سر و رویمان می تکانیم... نگاهی به شلوار بادگیر صورتی می اندازم و از این که توی آن همه برف هنوز تاب آورده و گرم نگهم داشته است، ته دلم قرص می شود... .




چشم های صامت

سرش را به دیواره ی سفید کنار ِدر تکیه داده بود و نگاهش توی تاریکی پشت شیشه گم شده بود. سایه ی مسافرها توی شیشه پیدا بود. کیف کوچکش را بین دست ها به سینه چسبانده بود. پاهای بلند و کشیده اش را روی هم ضربدر کرده بود و هر از چند گاهی سنگینی تنش را از این پا به آن پا می داد. صدای زن از پشت بلندگو، اسم ایستگاه بعدی را خواند. به جز دو ردیف ِزنانی که روی صندلی های پلاستیکی آبی جا خوش کرده بودند و دخترکی که هنوز هم به دیواره ی کنار ِدر چسبیده بود، باقی مسافرها پیاده شده بودند.

تاریکی پشت شیشه و سرمایی که از نزدیکی گونه اش به آن حس می کرد، رخوت دلپذیری را توی تنش پاشید. چشم هایش را بست و لب های مرد را به خاطر آورد. تمام تنش را غرق ِبوسه کرده بود. بوسه هایی ممتد و بی وقفه... هر بار به نزدیکی ران هایش می رسید بوسه ها طولانی تر می شد و روی پوست تنش سر می خورد... انگشت های کشیده با رگ های آبی، لای ران های دخترک را می جست... دوباره همان خواهش ِتند و تبدار و موج لذتی که تمام تنش را لرزاند... لب های حریص مرد را روی نرمه های تنش حس می کرد... کیف را سفت تر از قبل به سینه چسباند... جای ضربدر پاها عوض شده بود... .

چشم های خمارش را دوباره باز کرد و رو برگرداند... مسافران را از پشت ِتصویرهای داغ و نفس گیری که تند تند جابجا می شدند، می دید... یک دفعه نگاهش با جثه ی مرد تلاقی کرد... دست مردانه ای که این بار اما با مکث و کندی عجیبی به سمت زن چاقی بلند می شد... بسته ی سفیدی بین انگشت هایش بود... انگشت های استخوانی و بلند... زن چاق، توی آن چادر کرپ ِسیاه که گوشه اش را زیر ِنیش دندان خیس کرده بود، با وسواس بسته ی کیسه فریزر را پشت و رو می کرد. سر بسته را باز کرده بود و تعدادش را برانداز می کرد... انگشت های کشیده و استخوانی مرد، با همان کندی، به جای اول برگشت. لابه لای کیسه ی سیاه زباله چرخی خورد و بسته های دیگر را زیر و رو کرد... کمرش خم بود، انگار روی کیسه ها چنبره زده باشد. چشم های مسافران، با هر تکان، نگران سرنگون شدن جثه ی نحیفش بودند... .

زن، گوشه ی چادر را از لای دندان رها کرد و چیزی گفت که دخترک نشنید .اما نگاه مات مرد به بسته ای که توی دستش جا گرفت و حرکت کندی که کِش می آمد تا آن را توی کیسه ی سیاه جا بدهد و بسته ی دیگری را از آن بیرون بکشد، حس ِرخوت و خنکای تن دخترک جایش را به خشم عجیبی داد که خودش هم هیچ از دلیل آن سر در نمی آورد... . دوباره تکان های مترو و جثه ی دستفروش افلیج که انگار بین مسافرها به هر طرف تاب برمی داشت، شبیه تصویر کج و معوجی شده بود که از وضوح در می آید و کفر کسی را درمی آورد که برای بهتر دیدن، پلک هایش را به هم نزدیک کرده است... .

فشار لب های مرد را روی نرمه های تنش از یاد برده بود... سرش را شبیه دستفروش، به یک طرف کج کرده بود و آب دهانش را می دید که چطور طوسی ِکف زمین را خیس می کرد... انگار توی آبی رگ های دست مرد ذوب شده باشد و با خیسی آب دهانش روی زمین پخش شود... تنش خیس ِعرق بود و میل عجیبی به چنگ زدن و پاره کردن تصویری داشت که پیش چشم هایش می دید...

دست خشکیده، بسته ی دیگری را از توی کیسه ی سیاه بیرون کشید و به سختی تا پیش صورت زن بالا آورد... صدای بوق های کوتاه در بلند شد.. زن اما توی چادرش نیم خیز شده بود و بسته را پس زد... با شتاب از لای درها خودش را بیرون کشید و رفت... دخترک هم انگار جایی آن بیرون خودش را به اون رسانده بود و هیکل چاقش را زیر مشت و لگد گرفته بود... نه... انگار جایی توی همین سالن، انگشت های استخوانی مرد را توی دست گرفته بود و می بوسید ... .

تاکسی

صدای لق خوردن در، روی اعصابم است. دارم به حرف های توی جلسه فکر می کنم. به معضلات شهری کودکان که یکی یکی روی کاغذها نوشته می شوند. به بند بندی که تند تند از حرف های دیگران برای صورتجلسه یادداشت برمی دارم. چشم هایم اما به رو به رو خیره است. به نور چراغ های خیابان که از پشت شیشه توی چشم می زنند. دو زن و یک دختربچه ی هشت - نه ساله با لباس های سیاه به ما نزدیک می شوند، یک لحظه کاپشن صورتی دخترک توی نگاهم جان می گیرد. زن اولی دستپاچه از جلوی تاکسی رد می شود و زن دومی در حالی که دست دخترک را به سینه چسبانده است، برای رد شدن، مردد می ماند. راننده ی جوان ،روی ترمز زده و نزده، سرش را از شیشه بیرون می کند و دو-سه تا فحش آبدار به زن و دخترک می دهد. چند ثانیه بعد دست هایش را روی فرمان جابجا می کند و نفس عمیقی می کشد.

بی این که نگاهش بکنم می گویم: " ولی خط عابر پیاده بود ها!!..." با لهجه ی غلیظ شهرستانی و کمی تعجب می گوید: " هان؟!... چی؟!...خب خبر مرگش زودتر رد می شد، اون یکی که رفت! " کمی صدایم را بلندتر می کنم: " بهرحال با بچه باید بیشتر احتیاط کنن!...". سکوت تاکسی را برداشته است. دو زن مسافر صندلی عقبی پیاده می شوند. لحن مرد جوان که حالا سبزه گی صورتش زیر نور چراغ های خیابان توی چشم می زند، تغییر می کند: " خب ببخشید که شما رو ناراحت کردم!". کمی معذب می شوم : " اشکالی نداره، شما خسته اید، متوجه هستم! ". مرد مسافر سوم هم کرایه اش را حساب می کند و پیاده می شود.

لحن مرد جوان مهربانتر از قبل، مسیر نهایی ام را می پرسد و دوباره تاکید می کند که من درست گفته ام و او اشتباه کرده است. کرایه را می دهم اما از باقی پول خبری نیست. سر خیابان از او تشکر می کنم و می خواهم که از تاکسی پیاده شوم. از سرعت ماشین کم نمی شود. با لحن کودکانه ای از من می خواهد که تا درب منزل برساندم. جا خورده ام، نمی دانم باید چه عکس العملی نشان بدهم. همانطور رسمی و عصاقورت داده از او می خواهم که نگه دارد. تاکسی توی تاریکی خیابان می پیچد. صدای مرد جوان توی گوشم زنگ می خورد: " خب حالا می ریم یه دوری بزنیم از دلت در بیارم...". دست خودم را می بینم که به طرف دستگیره ی در رفته است. در تاکسی وسط خیابان نیمه باز شده است. راننده دستپاچه می شود: " خب باشه! باشه!! حالا درو ببند!!... ". هنوز خبری از کم شدن سرعت ماشین نیست. در را توی هوا هل می دهم و سایه ی دیوار آجری خانه ی حاج خانوم را می بینم که به ماشین نزدیک شده است. تازه می فهمم که راننده کنار زده است و می خواهد پیکان لکنتی اش را نگه دارد. صدای خودم را می شنوم که با خونسردی او را خطاب قرار داده ام: " شماره تاکسی هم داری دیگه!!... یالا بقیه پولمو بده... یالا!".

جثه ی کوچکم را از توی ماشین بیرون کشیده ام و دارم به شماره پشت شیشه نگاه می کنم؛ 373 شاید هم 272... خیابان تاریک است و تنها چراغ زرد توی اتاقک، دست های پشمالوی مرد را روشن کرده است... لابه لای هزارتومنی ها دنبال پانصد تومنی می گردد: " خورده نداری؟!...آهان! پیدا شد!! نمی خواد!! ". باقی پول را توی دستم می چپاند و صدای کوبیده شدن در توی گوشم می پیچد... .

تاکسی با شتاب دور می زند. خودم را می بینم که روی پاهای لرزانم، سست شده ام... چند قدمی را به سختی به طرف بالای خیابان می روم. سرم گیج می خورد و حالت تهوع پیدا می کنم... دستم روی شماره های گوشی سر می خورد و صدای طیبه از آن طرف خط می آید... دارم از او آدرس سازمان تاکسیرانی را می پرسم... .



By : Alexandra Pacula

و روباه گفت: " ... "



پی نوشت: این تصویرسازی، بعد از شش ماه کار نکردن، به بهانه ی حسودی زیاد موقع دیدن بهشت درخت کتلت ریحانه شکل گرفته است! راستش وقتی که داشتم آن پست را می خواندم، بوی کتلت داغ توی سرم پیچیده بود!!

گلهای توی عکس

دوباره جمله ی آخر ایمیلش، از پیش چشم هام رد می شه : " الان نمی تونم دانلود کنم!! انشالله  نیمه شب، اگر زنده بودم...". سر انگشت هامو تا جاییکه ژاکت ِبافتنی راه میده، توی جیب هاش فرو می کنم. انگاری هوا سردتر شده. همینطور که غرق سه کلمه ی آخر ِجمله ام، خرده ریزه های ته جیب رو، لای ناخون هام به بازی می گیرم؛ "... اگر زنده بودم... ".

نمی دونم چرا از این که امروز صبح، اسمش رو توی لیست ایمیل هام ندیدم، نگران شدم. هیچ وقت این طوری نبودم. خب آخه، ما که همو ندیدیم... منظورم اینه که اونقدرهام نباید به هم نزدیک باشیم که... فقط آخرین بار، اون به درخواست من، عکس گل های حیاطشون رو واسم ایمیل کرده بود و منم بالاخره بعد از سه هفته، عکس شمعدونی های مامان رو واسش فرستاده بودم... البته بابت این تاخیر، کلی عذرخواهی هم کرده بودم... و خب، طبیعی بود که منتظر دیدن واکنشش بودم. آخه اون عاشق گل هاست...  یعنی تا حالا عکس ها رو دیده؟... .

صدای خش خش برگ های زرد چنار، از زیر پاشنه های کفشم بیرون می زنه... انگار تنها آدم توی اون خیابون منم... صدا، اونقدر بلند و واضح به گوش می رسه که فکر می کنم برای اولین بار، می شنومش! نور خورشید ِ دم ِغروب، از رو به رو، توی چشم هام می زنه و ابروهامو توی هم گره می ده. دستمو از جیب ژاکت ِشکلاتی بیرون میارم و همونطور که خورده آشغال ها رو از زیر ناخن هام می تکونم، سایه ی چشم هام می کنم... .

با صدای قیژژژی که شبیه کشیده شدن ِ یه روزنامه ی مچاله روی شیشه ست، به خودم میام. یه نفر از توی پیکان سفیدی که به آرومی از کنارم رد می شه، داره منو می بوسه! از اون بوسه های کشدار ِ پُر صدا... تا میام سر برگردونم و ببینمش، پیکان از بغلم دور شده و من صدای زمزمه ی خودمو می شنوم که خطاب به راننده، با حرص می گه : " خــاک توو سرت...".

نمی تونم دوباره مثل قبل، حواسمو به صدای خرد شدن برگ ها بدم. چشم هامو به آخرین رمق های نور ِ خورشید می دوزم و پا تند می کنم. کاشکی امشب، وقتی می رسم به خونه، دوباره اسمش رو میون ایمیل هام ببینم... .




پی نوشت: حذف شد.

خرخاکی صورتی

صدای خش خششان از پشت شیشه می آید. هر وقت از پشت کرکره، بادی توو بزند، در فاصله ی خالی بین شیشه و کرکره، به پرواز در می آیند و خودشان را به اینور و آنور می زنند. یک وقت هایی که درست و حسابی به صدایشان گوش می کنم، به خیالم می آید که دارند با هم دنبال بازی می کنند. شاید باورش سخت باشد اما حتی یکی دو بار، صدای خنده ی ریزی را لابه لای خش خششان شنیده ام.

راستی، خیلی وقت است که دلم می خواهد این موضوع را اینجا بگویم. این که خیلی وقت است که دلم می خواهد یک نوشته ی درست و حسابی بنویسم. از آن نوشته هایی که چیز تازه ای برای خواننده اش داشته باشد. که بعد از خواندنش یکهو چیزی توی ذهنش برق بزند که : " آییییی!... چه جالب!... راستی ها!!...". اما این اتفاق مدت هاست که نیافتاده. مدتش را می شود از زمانی در نظر گرفت که کسی مثل من، برای فرار کردن از فضاهای خالی روزها و شب هایش، به آدم ها متوسل شد. از خودش فاصله گرفت و رفت سراغ آدم ها. بیشتر از هر وقت دیگری به حرف هایشان گوش داد. دقت کرد. صداها را توی خودش ریخت. بعد یکدفعه آن تو غلغله ای راه افتاد از صداهای درهم و برهم! که هر کدامشان یک چیزی می گفت... همین حالا هم می خواهد از زیر بار این اعتراف شانه خالی کند و در برود. به همین خاطر است که دارد برای شما قصه ی "خرخاکی صورتی" را تعریف می کند. اما من پیشنهاد می کنم به حرف هایش گوش ندهید. بهتر است آدم به صدای خش خش برگ های درخت چنار گوش بدهد تا یک مشت قصه های الکی. این صداها، یک جورهایی خبر رسیدن پاییز را می دهند. خبری که من دوستش دارم. حالا دیگر باید بروم. بروم و خالی روزها و شب هایم را یک جور دیگری پر کنم. یک جوری که نوشتن نباشد!

گوشۀ امن

( در جوابش گفتم: " اون ها هیچ دعایی نمی خونن."

گفت: " واقعا؟ " این کلمه را با حیرتی تصنعی به زبان آورد. " منظورت که حتما این نیست؟ آدم هایی که شکر ِنعمت به جا  نمی آرَن می رن آفریقا تا به کافرها خدمت کنن، فکرش رو بکن! "...)

آرنج تیز و استخوانی پسر توی پهلویم فرو می رود. خودم را بیشتر به در می چسبانم و زیر چشمی به صورتش نگاه می کنم. صورت لاغر و عینک آفتابی پهن و بزرگش، با گردنی که به پشت صندلی کشیده شده، حالت مضحکی به خوابیدنش داده است.

( گفتم: " معنیش بیشتر اینه که هر کسی درباره ی خدا عقیده ی خودش رو داره." لحنم احتمالا جدی تر از آن بود که انتظار داشت. من دو برادر دانشجو داشتم که ظاهرا خیال نداشتند مسیحی موحد شوند، برای همین به بحث های پرشور مذهبی و همین طور کفرآمیز سر ِمیز شام عادت داشتم...)

صدای بوق و تکان های شدید ماشین، نگاهم را از پایین می گیرد. پسر، از تغییر ناگهانی وضعیت، بیدار شده و با خجالت خودش را جمع و جور می کند. کوله پشتی سیاه برزنتی را توی بغلش سفت چسبیده و به صحنه ای که می توانست یک تصادف درست و حسابی را رقم بزند، نگاه می کند. چرت راننده ی ماشین بغلی پاره می شود.

( مادرم که سعی می کرد بی طرفی اش را حفظ کند، گفته بود: " داون زندگیش رو وقف شوهرش کرده." یا با لحن خشک تری گفته بود: " زندگیش دور ِوجود اون مرد می چرخه."...)

اتاقک ماشین شبیه گهواره ای که دست مادری با شتاب تکانش داده باشد، به این طرف و آن طرف می رود. گاهی اختلاف سطح آسفالت، آن هم توی سرعت بالا، می تواند حس سوار شدن ترن هوایی را توی دل آدم بریزد. ابروهایم توی هم رفته و با سر انگشت ها، دسته ی در را سفت چسبیده ام.

( به او نمی آمد زن ستم کشیده ای باشد. همان طور که به او نمی آمد خواهر مادرم باشد چون ظاهراش خیلی از او جوان تر و شاداب تر و مرتب تر بود...)

یک ترمز شدید و بلافاصله صدای بوق ممتدی که به منظور اخطار از طرف راننده نصیب ماشین جلویی می شود. سرم را که بالا می آورم، تصویر خیابان توی دلم را به هم می زند. خط ها را گم کرده ام. اولین پاراگراف پیش چشمم را سفت می چسبم.

( در ِمحافظ حالا باز می شود، بعد در ِسرسرای جلویی، و شوهر خاله ام بدون درنگ ِهمیشگی برای درآوردن چکمه ها و پالتو یا شال گردن، با قدم های بلند وارد اتاق نشیمن می شود. نوازنده ها که وسط اجرای قطعه ای هستند، نواختن را متوقف نمی کنند...)

چشم هایم سیاهی می روند. سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم. گهواره با حرکت های تند و ناآرامش، آشوب بیشتری توی دلم به پا می کند. به آسمان ِپشت شیشه زل می زنم و تصویر دخترک را پشت پلک هایم مجسم می کند. پیش بند آشپزی به سینه بسته و سرگرم پختن یکی از همان کیک های خانگی معروفش است. با دمپایی های ابری لاانگشتی. سبک راه می رود. مانده است بین شیر ساده و شیرکاکائو، کدامش را انتخاب کند. کمی عطر لیموی تازه...

دست می برم توی کیف دوشی. پیدایش می کنم. پوستش خشک شده اما باز هم از هیچی بهتر است. با نوک ناخن شست، پوست سبزش را می شکنم. عطر لیموی تازه توی فضا می پیچد. یکی دو باری آهسته میکش می زنم. دوباره به پشتی صندلی تکیه می دهم و صدای نازک پسر را قاطی بوق ممتد ماشین می شنوم: " خانوم... حالتون خوبه؟!..."


پی نوشت: بخش های داخل پرانتز ، برگرفته از داستان : گوشۀ امن / آلیس مونرو / مژده دقیقی / همشهری داستان شهریور ماه / ص 77 می باشد.


طبقه ی دوم

جایی خنک تر از این جا پیدا نکردم! هر چند که زمان برد تا هندوانه گرد و چاقالو را از این طبقه بیرون بکشم و دبه ی زیتون و کیسه ی سبزی خوردن را کنار قالب پنیر و آن کلم برگ های سفید بو گندو بچپانم. تازه همین بین بود که صدای بیب بیب آلارم باز ماندن در، داد مامان را درآورد که " ببند اون در یخچالو بچه!!..." نشسته بود توی هال و حواسش را داده بود به دخترک گیس بریده ای که می خواست پته ی پدرش را توی فیلم، روی آب بریزد. دو روز بود که تمام مغازه های مربوط و نامربوط را برای پیدا کردن آداپتور مودمم زیر پا گذاشته بودم و هر بار دست از پا درازتر به خانه برگشته بودم. آن هم خیس عرق، کله ی ظهر!...

با آخرین رمقی که داغی آفتاب توی تنم باقی گذاشته بود، خودم را چپاندم توی طبقه ی دوم و بعد شق! در را بستم. یک دفعه ترسیدم. همه جا تاریک شده بود. همیشه فکر می کردم این تو علاوه بر این که جای خنکی ست، روشن هم هست! اما نبود! تاریک بود و من به زحمت می توانستم در برابر وسوسه ی باز گذاشتن لای در مقاومت بکنم. این شد که شروع کردم با خودم حرف زدن. آخر آدم وقتی که با خودش حرف می زند، حواسش از همه چیز پرت می شود و می رود توی خودش. چون که دارد خوب به حرف های خودش گوش می دهد. " آره خب ترسم داره! حق داری. منم اگه نصفه شبی با سوزش و گز گز شدن سر و صورتم از خواب بپرم و بعد ببینم بالشم پر شده از مورچه های ریز ِسرخ، وحشت برم می داره!!... حالا راستی راستی واسه چی اومده بودن توی تخت تو؟! مگه همون رو زمین چشون بود؟ پی چی می گشتن؟... خب البته... قابل درکه!... "

پیش خودم صورتم را مجسم می کنم که چشم هایم را ریز کرده ام و با حسی از سر شیطنت و دلسوزی به خودم نگاه می کنم. " البته که قابل مقایسه نیست!... آدم وقتی که می میره و مورچه ها می یان سراغش، دیگه چیزی رو احساس نمی کنه یا اگرم بکنه، می دونه که خواب نیست که بخواد بیدار شه و بعد شروع کنه به پایین ریختن تشک و ملحفه و بالشش و هی دست ببره توی موهاش تا مورچه های حیرون مونده رو از خودش دور کنه... اصلا می دونی..."

ناخواسته دوباره دست می برم لای موهام و این بین نرمی بازوم کشیده میشه به عرق سردی که روی دبه ی زیتون نشسته. زیر لب بی صدا اوففی می گم و چشم هامو محکم تر به هم فشار می دم. " اصلا شبی بوده واسه خودش ها!... خیر سرت بعد از قضیه ی مورچه ها، تازه خواب اومده بوده توو چشات!! حالا چرا توی این هاگیر واگیر باید یه بچه ی لخت بیاد وسط جاده ی خاکی ِده؟!... اصلا فهمیدی چی زده بوده لت و پارش کرده؟!... تو واسه چی داشتی اونطور جیغ می کشیدی؟! مگه کس و کارش بودی؟!"

با بی حوصلی گی دستمو توی تاریکی تکون می دم انگار که بخوام حشره ی مزاحمی رو از پیش صورتم دور کنم. " چه میدونم؟! بابای پیر معتادش که عین خیالش نبود!!... بچه ش افتاده بود وسط جاده ی خاکی و خونش خاک زمینو گل کرده بود... تازه دنیا اومده بود انگار... تنش خیس بود... لخت و خیس ... ". تا دهن باز می کنه که مثل همیشه چیزی در جواب حرفم بگه، همه جا روشن می شه و صورت مامان توی قاب چشم هام جا می گیره. " وا!!! خدا مرگم بده!!... تو اینجا چه غلطی می کنی؟!... بیا بیرون ببینم!... صد دفعه بهت گفتم این یخچال نمی کشه! بارش که زیاد شه یهو موتور می سوزونه توو این تابستونی بیچاره میشیم ها!!... یالا بیا بیرون!!".


خاطره ای که برای همیشه در یک کافه ماند

بعد از آن روز، بارها و بارها از جلوی درهای چوبی گودو رد شدم. بارها و بارها در برابرش چشم هایم را بستم و دلم خواست که تصویر دست های تو را از لابه لای عطر قهوه ای که در آن کافه پیچیده بود، بیرون بکشم... اما... هر بار به همین جا که می رسیدم، توی آن پیاده روی شلوغ، تنه می خوردم و هاج و واج به عابر غریبه ای که با عجله از کنارم می گذشت، خیره می ماندم .

منی که خنده ندارد

توی کارگاه بودم. پشت مونیتور. ساعت ها. بعد یک دفعه حس کردم کمرم یخ کرده. ستون فقراتم یخ زده بود. رفتم توی حیاط. روی بالکن. روی موکت بالکن، دمر دراز کشیدم. ساعت یک ظهر بود. آفتاب صاف می زد روی من. سرم را بردم لای دست ها و چشم هام رو بستم. زمین داغ بود. آفتاب داغ بود. صدای گنجشک ها توی سرم داغ بود. همش فکر می کردم تا کجا می توانم این داغی را تحمل کنم؟ بعد یک دفعه دیدم روی شیارهای موزاییک کف حیاط سر می خورم. کف حیاط شیب داشت و من همین طور از لای شیارها می رفتم طرف سوراخ چاهک. عین وقت هایی که مامان حیاط رو می شست و یاس های خشک لبه باغچه، می ریختند توی سوراخ. آنجا خنک بود. تاریک و خنک. فکر نمی کردم توی لوله پلیکا اینقدر خوب باشد. سر دیگر لوله توی کوچه، از لب جوب آب پای چنارها بیرون می زد. صدای جیغ و داد چند تا پسر بچه می آمد. من صورت بچه ها را نمی دیدم. فقط صدای جیغ های هیجان زده شان را قاطی گرومپ گرومپ ِدویدن ها می شنیدم. یکی داد کشید: " اوناهاش!! اونجاست! بدو!!". انگاری چیزی را توی جوب دنبال می کردند. بعد همه جا روشن شد. یک لحظه پسربچه ها را توی برق آفتاب دیدم. نور چشمم را زد. یکیشان دست برده بود توی جوب که سایه ی بزرگی روی سرش افتاد. صدای سایه محکم گفت: " ماله من! بدوید برید پی کار ِتون!!". صدا آشنا بود. صدای بابا! من داشتم می ریختم توی جوب اما بابا تمام حواسش دنبال لاکپشت کوچکی بود که الکی خودش را لای سنگ ها قایم می کرد... من داشتم با آب ها می رفتم که بابا از در حیاط آمد توو و با ذوق یک پسربچه صدایم زد: " ببین چی برات گرفتم!!...


پایان خدمت

مرتضی توی ایستگاه قطار، مرد را نشانده بود لبه ی حوض تا آبی به دست و صورتش بزند که دیده بود خون از سوراخ گوش های مرد ریخته بود روی گردنش و با صورت رفته بود توی آب... صدای جر و بحث مسافری از ته اتوبوس، حواسم را از کتاب پرت می کند. نگاه نگران راننده از توی آینه دنبال سربازی می گردد که برای جمع کردن کرایه ها فرستاده بودش. مسافر با لهجه ی غلیظ و صدای زمختش، چند متلک بار سرباز کرده و او را پس زده بود. حالا من بودم که خودم را توی صندلی جمع و جور می کردم تا تن سرباز از کنارم رد شود. صورتش را ندیدم اما گوش هایش انگار به سرخی می زد. رفت کنار دست راننده نشست و اسکناس های مچاله شده را به طرفش گرفت و با کمی مکث گفت: " همه کرایه شونو دادن جز اون مرده که گفت خودش موقع پیاده شدن حساب می کنه!حوصله نداشتم باهاش جر و بحث کنم. با خودشم دعوا داشت!" راننده دوباره نگاهی توی آینه می اندازد و بی خودی تلاش می کند تا مسافر را پیدا کند. لب های سرباز مثل قبل به خنده باز می شود و با گفتن یک : " بیخیال! " دنباله ی خاطرات دوران سربازی اش برای راننده تعریف می کند. کم کم  سرخی صورتش به سفیدی می رود و رنگ عسلی چشم هایش از پشت شیشه ی اتوبوس، زیر نور آفتاب بعد از ظهر می درخشد... لای کتاب را باز می کنم و صدای فریاد مرتضی را در جواب طاهر که پرسیده بود: "مرده؟" می شنوم: " داری اون روی سگمو بالا میاری ها! هی مرده، مرده!! "... .

شیشه ترک خورده

زن ترسیده بود. فشاری که به در آهنی می آورد تا آن را باز کند، ترس کهنه ای را بعد از مدت ها به خاطرش آورد؛ مثل همان سال که با وحشت و دلهره، گلدان کوچک پامچال به دست، وسط در ورودی دانشکده ی دخترک ایستاده بود. یادش بود که چقدر منتظر تمام شدن کلاس و بیرون آمدن دخترک مانده بود. بعد از این که صورتش را توی مقنعه ی سیاه لابه لای باقی دانشجوها تشخیص داده بود، تمام تلاشش را با لبخندی ساختگی برای پنهان کردن دلشوره اش به خرج داده بود و گلدان را توی دست های دخترک گذاشته بود.

- : "اینجا چیکار میکنی؟!... این گل چیه؟!"

- : " هیچی... همینطوری دلم خواست برات گل بخرم و بیام این جا دنبالت..."

دخترک با تعجب و تردید توی چشم هایش خیره شده بود و دروغ را دیده بود. زن، ترسیده بود... خودش چند سال بعد گفت که ترسیده آن روز دخترک از خانه بیرون برود و دیگر برنگردد... ترسیده بود بعد از آن جر و بحث خانوادگی، کم بیاورد و دست به کار احمقانه ای بزند...


- : "... داری چیکار می کنی؟... ببینمت!..."

زن همزمان با گفتن این جمله ها در آهنی حمام را به طرف داخل هل می داد. از صدای هق هق دخترک، توی دلش خالی شده بود.صدای گرفته ای با مقاومت در برابر باز شدن در، جوابش را داد.

- : "... چیکار می کنم؟... توی حموم چیکار می کنن؟!..."

در به هم کوبیده شد و ترک نازک توی شیشه اش به طرف پایین قد کشید.

یک تار موی سیاه

چیزی شبیه این را قبل ترها انگاری از زبان دخترک شنیده بودم. همان روز عصر که دو تایی توی خیابان قدم می زدیم و او از خاطرات عشق قدیمی اش برایم حرف می زد. از کتاب هایی که بینشان رد و بدل می شد. همان جا هم بود که برای اولین بار از او شنیدم؛ دو نفر که همدیگر را دوست دارند، موقع رد و بدل کردن یک کتاب، تار مویی از خودشان را لای صفحه ای از آن می گذارند. زمان زیادی از این ماجرا نگذشته است اما هیچ وقت نشد که از دخترک بپرسم، دست آخر با آن تار مو، چه کار می کنند؟

تقریبا همه چیز را از یاد برده بودم، تا آن روز عصر که با تو، روی نیمکت پارک نشسته بودیم. بالاخره بعد از یک گذشتن یک ماه از آشنایی مان، قرار ملاقات گذاشته بودیم و بهانه ی این دیدار، رد و بدل کردن کتاب هایی بود که خوانده بودیم و انگاری تویشان چیزی داشتند که دلمان می خواست آن را با دیگری شریک شویم. هیچ وقت آن صحنه از توی ذهنم بیرون نمی رود؛ وقتی کتابت را به دستم دادی، با باز کردن و ورق زدن اولین صفحه اش، تار موی سیاه مردانه ای پیش چشم هایم خودنمایی کرد. نمی دانم متوجه ی دستپاچه شدنم توی آن لحظه شدی یا نه؟ اما به طرز ناشیانه ای دست و پایم را گم کرده بودم و همین باعث شده بود تا کتاب لای انگشت هایم بلرزد. سعی می کردم بی این که تو بفهمی، تار موی سیاه را از سر خوردن و افتادن روی زمین نجات بدهم.

خنده دار بود اما توی همان لحظه ها همزمان به یاد حرف دخترک افتاده بودم و داشتم پیش خودم فکر می کردم این ماجرا بین ما نمی تواند اتفاق افتاده باشد، حتما پای تصادفی در کار است. مثلا آخرین باری که کتاب را باز کرده ای، همین طور بی هیچ دلیل، تاری از موهایت لای صفحه ی اول آن افتاده است. به همین سادگی. اما اگر تو هم از آن قانونی قدیمی باخبر بودی چه؟... اگر عمدا این کار را کرده بودی چطور؟... چقدر زشت می شد اگر اجازه می دادم آن تار موی سیاه، جلوی چشم های تو، روی زمین بیافتد و من هیچ تلاشی برای حفظش، از خودم نشان نداده باشم!... هیچ دلم نمی خواست به نظرت دختر بی ادبی بیایم، یا از آن هایی که ارزشی برای دوستی و ظرافت های این چنینی اش قائل نیستند... .

نه، هیچ کدام از این لحظه ها و این فکرهای تو در تو، خنده دار نبود... یادم هست با دقت و وسواس، تار موی سیاه را دوباره لای صفحه ی اول جا دادم و بی این که متوجه لرزش صدا و دست هایم بشوی، به تو لبخند زدم و کتاب را توی کیفم لغزاندم. هیچ وقت لحظه ای را که به خانه رسیدم و سر وقت کتاب رفتم و دوباره لای آن را باز کردم، از یاد نمی برم؛ اثری از تار موی سیاه نبود.

گاهی کشته می شوی بی این که به راستی مرده باشی

 توی پیاده رو کنارش قدم می‌زدم. با اینکه حوالی ظهر بود و خورشید عمود می‌تابید، سوز سردی استخوان‌های صورتم را به درد می‌آورد. نگاهش می‌کردم که چطور توی پالتوی بلند مشکی‌اش سرتا پا سیاه پوش است. دست‌هایش را توی جیب‌ها فرو برده بود. می‌توانستم تصویر مشت شدهٔ انگشت‌هایش را توی جیب‌ها تصور کنم. نگاهش به روبرو خیره بود، بی‌اینکه حرفی بزند. به ایستگاه تاکسی نگاه می‌کرد، به صف متدد سواری‌های زرد رنگ. و با هر قدم، صدای خوردن پاشنهٔ چکمه‌هایش به سنگفرش پیاده رو، توی سرم می‌پیچید. باد سمجی از روبرو به تنش می‌خورد و لبهٔ پالتوی بلندش را توی هوا به رقص درمی آورد.
پیرزن را در چند قدمی‌اش دیده بود که چطور کنار پیاده رو زانو زده و از شیر آبی که گلویش را با زنجیر به پای درختی بسته بودند، کف دست‌ها را پر ِآب می‌کرد و به صورتش می‌زد. با مشت‌های بعدی، آب را توی دهانش می‌ریخت و با انگشت اشاره دندان‌ها را می‌شست و توی جوی کنارش، خالی می‌کرد. پیرزن با دیدنش خنده‌ای کرد و تند شیر آب را بست.‌‌ همان طور که از جایش بلند می‌شد با پر چادر، خیسی صورتش را گرفت و با او هم پا شد. دزدکی نگاهی به صورتش انداختم. هیچ حالتی نداشت. فکر می‌کردی که اصلا متوجه حضور پیرزن نیست. اما با شنیدن لهجهٔ محلی او، مسیر نگاهش را از بالای شانهٔ راستش به سمت او تغییر داد.
-    : «چه آب خوبی کنار ایی خیابونه!... دس نماز گرفتم... دارم می‌رم مَچِد... اینجا که ایی خونه‌ها غذا نمی‌دن، گفتم شاید اربعینی مچد نذری بدن... شوهرم مریضه توی خونه افتاده... گوشش بریدن... مریضه... بچه مم مریضه... پی ِناهاری واسه...»
دوباره دزدکی به صورتش نگاه کردم. در هر فاصلهٔ مکثی که بین حرف‌های پیرزن پیدا می‌شد، به آرامی به طرفش سری تکان می‌داد و لبخندی می‌زد که هیچ مفهومی نداشت. پا تند کرده بود و می‌خواست از پیرزن فاصله بگیرد. حس می‌کردم انگشت‌هایش توی جیبT بیشتر از قبل به هم فشرده شده اند. پیرزن همچنان به حرف‌هایش ادامه می‌داد و با همهٔ توانی که در اندام خمیده‌اش داشت، سعی می‌کرد از او عقب نماند. بی‌فایده بود. از یک جایی به بعد صدای پیرزن توی سردی پیاده رو گم شده بود. به پشت سرش نگاه کرد. پیرزن سراغ عابر پیادهٔ دیگری رفته بود و او را به حرف گرفته بود. به ایستگاه تاکسی رسید. با قدم بلندی از روی جدول جوی آب رد شد و کنار اولین تاکسی ِتوی خط ایستاد. دستش به سختی از توی جیب برای باز کردن در، کنده شد. توی صندلی جلویی جا گرفت و صدای سلام خودش را شنید که سرد و بی‌روح در اتاقک ماشین پیچید... .


گاهی کشته می شوی بی این که به راستی مرده باشی

پی نوشت: برای موضوع تحقیق درس تجزیه و تحلیل آثار هنری این ترمم، یکی از هنرمندان پاپ آرت رو انتخاب کردم. Eduardo Paolozzi . دیشب که داشتم دنبال مطالب و آثارش می گشتم، بین کارها، به این اثر برخوردم!... با خودم فکر کردم، بشر از کجای تاریخ شروع کرد به کشتن و تا کجا ادامه خواهد داد؟!... و هر کدوم از ما، هر روز به شکل یک قاتل بالفطره از خواب بیدار می شیم و هیچ وقت نمی تونیم بفهمیم که چطور ممکنه حتی با یک حرف، روح کسی رو کشت!...

شما هم حتما یک جاهایی زبانتان بند می آید، نه؟

اسکناس هزار تومانی نو را از توی کیف پول بیرون می کشم. از جیب کناری کیف دوشی ام، سکه ی صد تومانی زرد براق را پیدا می کنم و توی مشت می گیرم. به بسته ی شکلات تلخ و بیسکوییت کنجد و شویدی که برای خوشحال کردن خودم، از فروشگاه خریده ام و حالا زیر دست هایم توی کیسه ی نایلون خش خش می کنند، نگاه می کنم. تاکسی همین طور توی ترافیک گیر کرده است. نگاهم از پشت شیشه به سرخی چراغ های خطر ماشین های جلویی ست. راننده تاکسی میانسال، پیچ صدای رادیو را می پیچاند و صدا بلندتر می شود:" وضعیت جدول لیگ برتر امروز... " به حرکت دستش نگاه می کنم و در امتداد آن چشمم به ردیف اسکناس های کهنه ی روی داشبورد می افتد. فکری از توی سرم می گذرد که آزاردهنده است. فکری که همیشه وقتی سوار تاکسی می شوم، بی صدا به سراغم می آید و به مغزم چنگ می اندازد. هنوز تا مقصد پیاده شدنم راه زیادی مانده است. اسکناس خشک هزاری را توی دست بالا می آورم و به طرف راننده می گیرم. نمی دانم چرا آنقدر محکم و قرص، با صدای بمی می گویم: " بفرمایید!" راننده پول را از دستم می گیرد و با لحن خسته ای می گوید: " یه پنجاهی دارید حاج خانوم!! " از شنیدن کلمه ی حاج خانوم، جایی توی سرم سوت می کشد. محکم تر از قبل می گویم: " نه! اما یه صد تومنی دارم...". راننده هزار تومانی را روی داشبورد می اندازد و بی قید می گوید: " بدین من صدی رو...". برای این که به حاج خانوم بودنم فکر نکنم، مثل همیشه شروع می کنم به کم کردن سیصد و پنجاه تومن از هزار و صد تومن؛" خب پنجاه تا از صدش که کم کنم می شه پنجاه و اونم ... ". راننده توی تاریکی ماشین، باقی کرایه را توی دستم می گذارد: " بفرمایید!...". همان اتفاقی می افتد که چند ثانیه پیش ترش از مغزم گذشته بود. یک اسکناس کهنه و پاره ی پانصد تومانی، یک دویست تومانی عهد عتیق و یک سکه ی سیاه پنجاه تومانی... حس می کنم نصف بیشتر مغزم در حال سوت کشیدن است... به خودم با تحکم می گویم: " همین الان بگو اینو لطفا عوض کنید! " اما چیزی نمی گویم. یعنی درستش این است که بگویم زبانم بند آمده است. لب هایم از هم باز نمی شوند و عین مسخ شده ها تا موقع پیاده شدن به اسکناس های پاره و سکه ی سیاه توی دست هایم زل زده ام... .

فریاد زیر آب - بازنویسی یک داستان من درآوردی

همینطور از پشتِ قوس شیشه ی تُنگ به من زُل زده و مدام لباشو باز و بسته می کنه و هِی یه چیزی می گه که نمی فهمم! دیگه کلافه م کرده! سرش داد می زنم:

- : " چی می گی بابا؟! بلندتر! ..."

با عصبانیت بالا می پره و باله هاشو گیر می ده به لبه ی تنگ و داد می زنه:

- : " اگه یه جیرجیرک، جیرجیر کنه! ... اگه یه گنجیشک، جیک جیک کنه! ... اگه یه گربه، میو میو کنه! ... حتی اگه یه سگ، واق بزنه! ... همه سر برمی گردونن ببینن چیه!! اما من چی؟! ... یه ساعته دارم خودمو تیکه پاره می کنم، هیچی به هیچی!! ... اصلا هیچ کس صدامو نمی شنوه!!... "

از لحن خشمگین صداش و چشمای سرخ شده ش، بیشتر از حرف زدنش تعجب می کنم!! اما سعی می کنم چیزی به روی خودم نیارم و در حالی که سرم رو به کمی به سمت شونه ی چپ خم کردم، خونسردانه می گم:

- : " ... اِ ... بله خب، ... حق با توئه! ... حالا واسه چی داشتی خودتو یه ساعت تیکه پاره می کردی؟! ..."

انگاری از بی هوایی بهش فشار اومده! چون رنگش کبود شده! مثل بادمجون!! ... به خودش فشار میاره با ته مونده ی صدایی که از بی هوایی توی گلوش مونده، میگه:

- : " ... ببین! ... یه چیزی رفته تو چـِشمم!! ... هر بار که پلک می زنم چشمم می سوزه! ... نیگا کن چیه! ... یه فوت کن بلکه دربیاد!! ..."

از تعجب چشم هام گرد می شن!! با خودم تکرار می کنم : " یه چیزی رفته تو چشمش؟!!... پلک!! ... چی داره می گه این؟! ... ". سرمو می برم جلوتر ... زل می زنم تو چشماش ... سرخه ... نگام می افته به لباش ... اونم سرخه ...!! ... صدای تاپ تاپ قلبشو دارم می شنوم ... تازه دوزاری م می افته... چشم هامو ریز می کنم و با بدجنسی زیر لب می گم:

- : " ای پدرسوخته!! ... پس دردت اینه؟! ... "


از فردای اون روز، یه بار صبح، یه بار هم شب، سهمیه ی بوسه شو می دادم! ... حیوونی آخه تک و تنها توی اون تنگِ لُخت و عور ... خب معلومه دیگه افسرده می شه! ...

علاقه ی عجیب

همیشه یک علامت سوال بزرگ در برابر چرایی شدت دوست داشته شدنش از سمت او که همجنسش بود، توی ذهنش می چرخید و تقریبا به هر چیزی به عنوان یک دلیل فکر می کرد جز اینکه شریک هماغوشی های شبانه ی خیالی اش باشد.


دیدم که زندگی چطور به تو تکیه کرده بود

توی صندلی آبی پلاستیکی اتوبوس سریع السیر تجریش تا راه آهن فرو رفته بود. زنی در مانتوی نخی طوسی، با شلوار کرپ مشکی و روسری ساده ی سیاه. تنها کتانی های اسپرت سفید و صورتی اش، خبر از پیاده روی های زیادش می داد. او که پا به سن گذاشته بود، با همین پیاده روی های زیاد. صندلی دوم کنارش خالی بود. تن لخت روزنامه ای سیاه و سفید روی آبی سرد پلاستیکی اش دراز کشیده و از دور با چشم های من حرف می زد. "ایران سپید – اولین روزنامه ی ..." چشم های من اما خسته بودند و فاصله ی میان دو صندلی انگار بیشتر از همیشه ی هر روز شده بود، آنقدر دور که باقی جمله در ناپیدای صفحه گم شد . به زن نگاه کردم، سرش را از قاب پنجره بیرون برده بود و انگار به جایی میان آدم ها و ماشین های پیچیده در هم ِپشت چهارراه و چراغ های قرمزش زل زده بود... .

-          : " خانوم... خانوم... بخشید خانوم..."

هیچ حرکتی در اندام زن دیده نمی شد. صدایم به گوشش نمی رسید انگار، پس خم شدم و دستی به علامت اعلام وجود برایش تکان دادم و بلند تر خطابش کردم...

-          : " ببخشید خانوم... می تونم چند لحظه روزنامه تون رو ببینم؟!... "

مثل کسی که یکهو به خودش بیاید اما با آرامش ِتمام و لبخندی نازک و ملیح روی صورت مهربانش، به سمت صورتم سر برگرداند و من چشم هایم دوخته شد به مردمک چشم هایی که نه سیاه، که سفید بودند و آبی...

-          : "خواهش می کنم عزیزم... بفرمایید..."

و دستش که روی تن سرد ِصندلی پلاستیکی به دنبال پیدا کردن روزنامه سُر خورد و من که ماتم برده بود و هنوز نتوانسته بودم خودم را از سردی قاب تصویر مردمک هایی سفید و آبی بیرون بکشم...

-          "ممم..مم...ممنون..."

روزنامه سیاه و سفید را توی دست گرفتم. تمام تنش پر بود از جای میخ هایی که نمی دانم کی و کجا به بهای بودنش به جان خریده بود. " ایران سپید – اولین روزنامه ی نابینایان... لطفا اشیاء سنگین را بر روی این روزنامه قرار ندهید و ... " شکل تمام حروف به فارسی و انگلیسی با طرح سوراخ شده ی زیر هر حرف در صفحه ی اول راهنمای تویی می شد که نمی دانستی چطور با لمس کردن هر زخم بر تن کاغذ به حرفی برسی و کلمه ای... مثل تمام عمر که همیشه به سادگی از صفحه ی اول هر روزنامه ای با یک ورق زدن به صفحه ی دوم آن می رفتم، به صفحه ی دوم رفتم... اما تمام صفحه ی دوم، به یکباره سپید بود و سوراخ ... بی هیچ علامتی، حرفی، طرحی، رنگی... مثل صبح های زمستانی ناغافل برف زده ی پیاده رویی خلوت... و من هی ورق زدم، ورق زدم و از درک حماقتی که در آن لحظه بر من مستولی شده بود، عاجزانه سرم را بیشتر به سمت پایین خم کردم... و ایران سپید تا آخرین صفحه اش، همانطور سپید و سوراخ توی دست های من خشکیده بود که دست هایم خشک شده بودند مثل چشم هایم که به سمت زن. و زن به آرامشی غریب، هم چنان از قاب باز پنجره، به عبور عجول و بی وقفه ی اتوبوس ها از کنار هم، بعد از دیدن چراغ سبز، زل زده بود.

 

دارم به یک ترمیناتور بدل می شم...

گاهی وقت ها بی این که خودم دلیلش را بدانم، کارهایی می کنم که هیچ دلیلی برایشان ندارم. مثلا همین دوشنبه عصر، توی سالن انتظار ایستگاه قطار. نیم ساعتی به حرکت قطار محلی مانده بود. رفتم و روی یکی از همین نیمکت های تق و لق آهنی نشستم. سرم را کرده بودم توی کتاب کلیدهای طراحی. رفت و آمد مسافرها و لهجه های جور واجورشان قاطی صدای بلند تلویزیون بزرگ توی سالن، حواسم را حسابی پرت می کرد و هیچی از نوشته های کتاب را نمی فهمیدم. به خودم گفتم " فقط به عکس هاش نگاه کن! " داشتم همین کار را می کردم که یک هو یک بسته دستمال جیبی، توی مشت های کوچک پسرک، بین چشم های من و کتاب فاصله انداخت. - : " خانم بخر... یه بسته دستمال ازم بخر..." به صورت گرد و پوست سبزه و چشم و ابروی سیاهش نگاه کردم. شیش – هفت سال بیشتر نداشت. سری به علامت نخریدن تکان دادم. دوباره حرف هایش را تکرار کرد، اما من سنگدل تر از همیشه فقط به عکس های کتاب نگاه می کردم و حتی به خودم زحمت ندادم که حرف بیشتری بزنم. برای یک لحظه سایه ی سرش را روی کتاب دیدم و صدای کودکانه اش توی سرش پیچید. - : " اینارو خودت کشیدی؟!..." بی این که نگاهی به او بکنم، نُچ ِمحکمی گفتم و زیر چشمی به رد سایه نگاه کردم که از من دور می شد. فکر نمی کنم بیشتر از یک ثانیه طول کشید. جمله ی آخر پسرک کار خودش را کرده بود. - : " اینارو خودت کشیدی؟!..."

تصویر خاطره ای نه چندان دور جلوی چشم هایم جان گرفت. خودش بود! همان پسرک سبزه ی کلاس اولی! همانی که عصر آن دوشنبه ی سه هفته ی پیش، توی محوطه ی بیرونی ایستگاه قطار دیده بودمش!... همان وقتی که روی پله های سیاه سنگی نشسته بودم و از مسافرها، اتودهای سرعتی می زدم. بی صدا آمده بود سروقتم، با همان یک بسته دستمال جیبی لعنتی! همان لحن التماس آمیز، همان گردن خم شده به طرف شانه ی راست... اَه!... لعنت به من!... یادم هست آن روز هم بهش گفته بودم که دستمال جیبی لازم ندارم... و اصرار او که راه به جایی نبرد. آرام بالای سرم ایستاد و پرسید: " اینارو خودت کشیدی؟!..." خندیدم و گفتم: " آره... نگاه کن!... خوشت میاد؟!..." وقتی داشتم صفحه ها را یکی یکی ورق می زدم، به چشم هایش نگاه کردم که چطور برق می زدند و بعد شوقی که توی صدایش جان گرفته بود، خودم را هم سر شوق آورد. – " واقعا اینارو خودت کشیدی؟!..." و من برای اثبات این ماجرا، یکی یکی مسافرهای هر صفحه را با دست، توی حیاط نشانش دادم. - : " دلت می خواد تو هم وقتی بزرگ شدی یه نقاش بشی؟!..." و سر پسرک که در سکوت به علامت مثبت تکان می خورد و جثه ی کوچکش که کنار دستم چمباتمه زد. – : " تو درس می خونی؟! " – : " آره، کلاس اولم. " - : " پس چرا میای اینجا؟! " - : " ما پنج تا بچه ایم. صُبا می رم مدرسه، غروبا میام این جا کار می کنم... " و دست من که به دنبال یک شکلات، توی کوله پشتی ام می گشت. - : " شکلات دوست داری؟! " - : " آره!... همیشه میای اینجا؟!..." - : " آره، هفته ی دیگه هم میام... بیا... اینو بگیر... من کم کم باید برم تا به قطارم برسم... باز می بینمت... باشه؟! " و چشم های پسرک که با شادی به من نگاه می کرد و لب هایی که به خنده باز می شد. خنده ای که یک سر شکلات از آن بیرون زد. – " باشه!..." .

وقتی صابونش به تنت می خورد

حقیقت گاهی توی زندگی من، خودش را به شکل صابون گلنار در می آورد. از روشویی بالا می رود و توی جاصابونی می نشیند. تا وقتی که من، مثل حالا، خرد و خسته از راه می رسم و می خواهم دست و رویی آب بزنم، در برابرم قد بلند کند و هیبت و عظمتش را به رخم بکشد. بله، این کاملا ممکن است که آدمی مثل من، حقیقتی را توی یک قالب صابون گلنار پیدا کند؛ درست همان وقتی که صورتش را کف مالی کرده است و باید چند ثانیه ای را در انتظار آمدن آب از لوله، صبر کند و در همین بین به یاد دوست شاعرش بیافتد و شعرهایی که برایش می فرستد، که حتی خودش هم نمی داند از چه زمانی به این توهم دچار شده که منبع الهام شعرهای اوست... پس هر شعر تازه را بیشتر از قبل از آن خودش می داند و بیشتر دوستش دارد ... و خب این اواخر یکی-دو بار شعرهای تکراری هم به دستش رسیده و ... حالا کم کم این توهم شیرین جایش را به کابوسی دیرین داده است... و حتی آخرین جمله ی عاشقانه ی او که گفته بود " چشم هات خیلی خیلی خوشگلن و ابروهات دقیقا همونی هستن که می خوام..." هم چیزی را عوض نکرده است... درست در همین موقع حقیقت توی چشم هایش فرو می رود! و او، تا جایی که می تواند چشم هایش را محکم تر می بندد تا شاید کمتر بسوزند اما... بی فایده است... هر کسی که یک بار صورتش را با صابون گلنار شسته باشد این حرف را قبول دارد که توی این شرایط، فشار دادن پلک ها به هم فقط کار را پیچیده تر می کند... پس همان بهتر که تسلیم حقیقت بشوی و بگذاری به آرامی توی چند لحظه کار خودش را بکند... چشم هایت را بسوزاند و اشکت را در بیاورد... بله!... حالا این من هستم که مشت مشت آب به چشم هایم می زنم و گلوله گلوله اشک می ریزم... گاهی هم در این بین دماغم را بالا می کشم و با صدای بغض آلودی به خودم می گویم: " همون بهتر که اینجور وقت ها گم و گور شی... "


Maryborr - Christian Laloux

گفتگوی ناتمام


سینه بند لعنتی داشت خفه اش می کرد. استخوان های دنده یکی یکی توی گوشت سینه های بزرگ و سفتش فرو می رفت. نفسش به شماره افتاده بود. عصبی بود. بی خود با دکمه ی بلوز ور می رفت. باز نمی شد. دست برد و بلوز را از سرش بیرون کشید. نوک تیز دکمه زیر گلویش گیر کرد و گونه اش را خراشید. بلوز را به طرفی پرت کرد.

-          : " لعنتی!... کثافت! "

به سینه بند چنگ انداخت و غزن هایش را کند. سینه ها از هم باز شدند و نفسش بالا آمد. بغض امانش نداد. خودش را کنج دیوار انداخت و بلند گریه کرد. به هق هق افتاده بود. با کف دست، صورت خیس از اشکش را پاک کرد. سیاهی خط چشم، توی کف دست و صورتش پخش شد. چند بار آب دماغش را بالا کشید و دست آخر توی بلوز خالی اش کرد. کمی آرام شده بود. روی موکت گلبهی رنگ کف اتاق، طاقباز دراز کشید. نفس کشیدن برایش راحت تر شد.

 

-          : " مامان!... چی شده؟!... حالت خوبه؟!... چرا قیافه ت اینطوریه؟!..."

صورت مسخ شده ی زن، همانطور که پای مبل راحتی نشسته بود، توی قاب چشم هایش جا گرفت. با خودش فکر می کرد در آستانه ی سکته کردن است. چشم های زن به ساعت روی دیوار خیره مانده بود. صدای خشک و ناآشنایی از گلویش بیرون آمد.

-          : " هیچی نیست...! "

دخترک بغض کرده بود. نمی دانست چه کار بکند. اشک توی چشم هایش حلقه زده بود. صدایش می لرزید.

-          : " مامان جان حرف بزن!... چی شده؟!... خب اگه تو با من حرف نزنی، پس با کی حرف بزنی؟! هان؟!... من اگه حرفامو به تو نگم، پس به کی بگم؟!... اینارو ببین!... اینا که برای خودشونن... هر کدوم رفتن پی خودشون... ."

دخترک همانطور که حرف می زد، با دست، هیکل خوابیده ی سه مرد را کف اتاق نشان داد. صدای خرناس بریده ی یکی از آن ها بلند شد.

زن بی اینکه تکانی بخورد، به پسربچه ی کوتوله ای که کنارش ایستاده بود اشاره کرد.

-          : " این داداشته!... باهاش حرف بزن..."

دخترک که  از حضور ناگهانی پسربچه وحشت کرده بود، قدمی به عقب برداشت. چشم هایش توی صورت او دو دو می زد. درنده خویی غریبی پشت ظاهر کودکانه اش خوابیده بود. مردمک های سیاه و بزرگش را به او دوخته بود و گوشه ی لبهایش را با صدایی شبیه زوزه، پایین می کشید.

 

هوا تاریک بود. دیوار سیاه و سیمانی حیاط، گرمای روز را توی تن دخترک می پاشید. پشت زده بود به دیوار و به ماهی که در آسمان نبود، نگاه می کرد. هیچ نمی فهمید در نبود ماه چطور می تواند رنگ خاکستری موزاییک های شکسته ی کف حیاط را ببیند؟ خرده آجری از دیوار روبه رویی پایین افتاد و پشت سرش بچه گربه های کوچکی که رد مادرشان را گرفته بودند، یکی یکی، پشت سر او، پایین پریدند. گربه ی مادر را شناخت. از بچه گی بزرگش کرده بود و ساعت های تنهایی اش را با او پر می کرد. از دیدنش خوشحال شد. اما یکباره یادش افتاد که گربه ی سیاهش نر بود!. و آخرین بار لاشه ی له شده اش را کنار تیرک چوبی ِبرق، توی کوچه ی پشتی دیده بود... .

مثل همیشه دست هایش را از هم باز کرد و اجازه داد تا گربه ی سیاه بزرگ توی دامنش جا خوش کند. همانطور که موهای نرم و پرپشتش را نوازش می کرد به حیاط چشم دوخت. چیزی از موزاییک ها پیدا نبود. تمام حیاط پر شده بود از بچه گربه های ریز و درشت ِرنگ وارنگ که توی دست و پای هم می لولیدند... . ترسیده بود. بچه گربه ها به طرفش آمدند و هر کدام به یک جای تنش چنگ انداختند و شروع به بالا رفتن کردند... چیزی نمانده بود که زیر اندام داغ و بودار آن ها خفه شود. گربه ی سیاه اما همانطور وسط دامنش نشسته بود و با چشم های سیاه و درشت، خیره نگاهش می کرد.

 

از شنیدن صدای چرخیدن کلید توی قفل در حیاط، به خودش آمد. صورتش را از روی موکت گلبهی بلند کرد. رد آب ِدهن کشداری همراهش از روی زمین بلند شد. سرش منگ بود. پلک هایش را چند بار به هم زد و دور و برش را نگاه کرد. کم کم همه چیز به نظرش آشنا رسید. جریان هوا را روی پوست تنش احساس کرد. دست برد روی سینه هایش و با وحشت پی چیزی گشت تا آن ها را بپوشاند... .


Untitled - patrick gonzales

سه دقیقه ؛ چهار زن

در آخرین لحظه خودش را توی واگن ویژه بانوان جا می دهد. فشار مختصری همراه با عذرخواهی به دیواره ی گوشتالود زن ها وارد می کند و کیف آرشیو طراحی هایش را جلوی پا می گیرد تا درها بسته شوند. نفسش تنگ می شود. احساس کتابی را دارد که به زور توی قفسه جایش داده اند. سرش را بالا می گیرد و سعی می کند هوای نیمه خنکی را که از تهویه بیرون می آید، نفس بکشد. نوک انگشت هایش را به شیشه ی در فشار می دهد تا جایی برای صورتش به اندازه ی یک وجب فاصله با آن درست کند. چشم هایش را می بندد و سعی می کند ایستگاه مقصد را توی ذهنش بیاورد.

صدای زن سوم را از بیخ گوشش می شنود: " چی شده؟ چرا گریه می کنی؟!...". زیر چشمی به زنی که توی مانتوی قهوه ای و مقنعه ی سیاه، کنارش ایستاده، نگاه می کند. صدای بغض آلود زن اول را از کمی آنطرف تر می شنود: " یه هفته ست گذاشته رفته!... ازش بی خبرم...". موجی از فشار، دیواره ی گوشتالود زن ها را به تنش می زند و فاصله ی صورتش را با در، به کمترین حد ممکن می رساند. خودش را محکم نگه می دارد تا دوباره بتواند جایش را باز کند. در همان حال صدای زن دوم را از پشت سرش می شنود: " چند وقته عروسی کردی؟ مشکلتون چی بود؟ واسه چی گذاشت رفت؟! ". صدای بغض آلود زن، آرام می شکند : " یه ساله... ". به سیاهی پشت ِشیشه خیره می شود و فشار انگشت ها را به دیواره ی فلزی در بیشتر می کند. با خودش فکر می کند: " فقط یه سال!...". صدای زن اول پایین تر می آید: "هیچی... حرف حساب نمی زنه که... دلیلی نداره... فقط می گه چاقم...". ناخودآگاه سرش را به سمت زن می گرداند تا چاقی اش را ببیند. صورت سفید و بی آرایش زن، توی نگاهش می نشیند. با موهای لخت خرمایی و چشم های قهوه ای روشن که از گریه سرخ شده اند. به زور شاید سی سالش بشود. شال و مانتوی مشکی اش ساده تر از آن است که به چشم بیاید. صدای زن دوم دستپاچه اش می کند تا نگاهش را از روی او به طرف در بدزدد: " چاق!! تو که چاق نیستی دختر؟! " با خودش فکر می کند: " نه، چاق نیست. " صدای زن سوم با لحن عصبی و خشمگین توی سرش می پیچد: " آقا چشش می بینه، هوس می کنه دیگه!!... این همه زن ترکه ورکه ای ریخته، رنگ و وارنگ... ". زن دوم با هول و وَلا سعی می کند سر و ته حرف های او را جمع کند: " نه بابا به این چیزا نیست! پیشونی نوشته بخدا! خانومی که تو باشی، یه دختر داریم تو فامیل، بخدا قسم، کف پات، صد بار از صورت این دختر قشنگتره! بخدا قسم! عین چوب خشکه! تو بگو یه ذره گوشت به تنش باشه! یعنی از زنونگی، این هیچی نداره! نه درس درست و حسابی خونده! نه کار می کنه! نه مدیریت بلده! نه دو زار اخلاق داره! الان ده ساله که ازدواج کرده, بچه هم نیاورده! اگه بدونی شوهرش چطور قربون صدقه ش می ره؟!! عین پروانه شب و روز دورش می چرخه! می گه خانومم الان زوده بچه دار شه از هیکل می افته!!..." صدای زن سوم کمی نرم می شود، انگار فهمیده که نباید داغش را بیشتر کند، دنباله ی حرف را می گیرد: " آره دختر جون! پیشونی نوشته! راست می گه این خانوم...".

روشنی چراغ های ایستگاه از پشت شیشه توی صورتش می پاشد. کلمه ای توی ذهنش چرخ می خورد: " پیشونی نوشت!... پیشونی نوشت!... ". فشار دیواره ی گوشتالود زنان صورتش را به شیشه می چسباند و باقی فکرها را توی ذهنش متوقف می کند. در باز می شود و زن چهارم بی اینکه راه پس و پیشی در مقابل مسافرهای دو طرف داشته باشد به صدای زنی گوش می کند که از توی بلندگو با آرامش منجمد شده ای خبر رسیدن به ایستگاه را می دهد... .


wonderland - mariusz pietranek

سالک

صورت چروکیده ی پیرزن با لب هایی که تکان می خورند، جلوی چشم هایم قرار می گیرد، به خودم می آیم، هندزفیری را از توی گوشم بیرون می کشم و می پرسم: " ببخشید، چی گفتین؟! " پیرزن کمی جا می خورد و می گوید: " ایستگاه بعدی چی میشه مادر؟! " از لابه لای هیکل زن ها که مثل دیواری در فاصله ی بین ردیف صندلی ها ایستاده اند، به دنبال تابلوی مسیرهای مترو می گردم، با صدای نیمه بلندی می گویم: " الان جوانمرد قصابیم، بعدیش می شه علی آباد." پیرزن سری به نشانه ی تایید تکان می دهد و جثه ی خمیده اش را توی صندلی جابه جا می کند.

صدای خش دار ِزن فروشنده از انتهای واگن، با ته لهجه ای توی گوشم فرو می رود: " خانومای عزیزم! جدیدترین مدلای شورت نخی، فقط سه تومن! سایز بزرگ! سایز کوچیک! خانوما نیگا کنین اگه خواستین بدم خدمتتون. " زنی از گوشه ی صندلی به فروشنده اشاره می کند. کیسه ی بزرنتی سبز ِلجنی که از شورت ها سرریز شده است، به سختی از میان مسافران، توی دست های بزرگ و زمخت صاحبش، جلو می آید. زن، چادر مشکی اش را پشت گردن گره زده است، چهره ای مردانه و چشمانی روشن دارد: " بفرما عزیزم! هر کدومشو خواستی بگو تا بهت بدم. این پوس پلنگیا جدیدن، خانوما خیلی ازش می خرن، فقط سه تومن." مشتری دست می برد و شورت ها را زیر و رو می کند: " اینا چطور؟ این ساده ها چندن؟! " فروشنده رو ترش می کند: " دو و نیم! . از این جدیدا ببر، قول می دم شوهرت خوشش بیاد. " مشتری خنده ی سرخوشانه ای می زند و هزارتومنی های مچاله را توی دست فروشنده می گذارد.

دخترک هایی که آن طرف تر نشسته اند و شاهد ماجرا هستند، سرهایشان را توی هم می برند و با هم ریز می خندند. از گوشه ی چشم، چیز کوچک و قرمزی را می بینم که از روی سر مسافرها به طرف شیشه ی واگن می پرد، فاصله ای بین دیوار زن ها باز می شود و سرو کله ی آفتاب سوخته ی پسربچه ای از آن بیرون می زند: " خانومای عزیز! عروسک مرد عنکبونی! برای شادی دل بچه هاتون! فقط پونصد تومن! خانوما بخرین! تو رو خدا بخرین! ". لحظه ای به جای سالَک بزرگی که روی گونه ی پسرک مانده است، خیره می شوم اما صورتم را به سمت دخترک ها برمی گردانم. جثه ی شل و وارفته ی مرد عنکبوتی توی آن لباس ِرقت بار قرمزش، با شتاب پشتک و بارو می زند و به طرف گردن یکی از دخترک ها که از زیر شال صورتی و چروکش بیرون زده، می دود. دخترک ِدیگر بی اختیار با دیدن این صحنه جیغ می کشد و هر دو با وحشت از روی صندلی بلند می شوند... چیزی نمانده که پسرک از زن ها کتک بخورد، به سختی خودش را از میان آن ها به مرد عنکبوتی می رساند و او را از روی شیشه می قاپد و به طرف واگن مردها می دود.

هندزفیری را دوباره توی گوش هایم می چپانم و سرم را توی مجله فرو می برم. دایره ی بزرگ و سرخ سالک از پیش چشم هایم دور نمی شود... صفحه ها را ورق می زنم، تمام مجله پر شده از آگهی های رنگ و وارنگ کلاس های کنکور ... کارشناسی ... ارشد ... دکترا ... توی دلم بهم می خورد... صورت پیرزن دوباره مقابل چشم هایم قرار می گیرد، آهنگ را خفه می کنم و بی این که به او نگاهی بیاندازم، به تابلو چشم می دوزم و بلند می گویم: " الان پونزده خردادیم! بعدش می رسیم به امام خمینی! "


Enya - Ireland : پنجره موسیقی

لباس های چرک

وارد اتاق می شود و در را پشت سرش می بندد. به آرامی سر نوزاد را که توی آغوشش به خواب رفته، توی دست می گیرد و روی راحتی کنار دیوار می خواباند. ساک بچه را با خستگی از روی دوشش زمین می اندازد و روسری و مانتو را از تن ِدم کرده از آفتاب ظهرش، می کند. باز ویرش می گیرد، سراغ کیسه ی نایلون لباس چرکش که گوشه ی ساک بچه چپانده بود، می رود و زیرپوش مردانه ی آبی را از آن بیرون می کشد و تن می کند. آهسته کنار نوزادش روی راحتی دراز می کشد، لبه ی زیرپوش را تا روی بینی اش بالا می آرود و آرام آرام توی آن نفس می کشد... . دستش را دور تن نوزاد حلقه می کند و او را نرم به سینه می چسباند. به صورت معصومش نگاه می کند و توی دل قربان صدقه ی مژه های سیاه و فرش می رود.

نفس ها آرام تر و عمیق تر می شوند، پاهایش را توی شکم جمع می کند و نوزاد را بیشتر به خودش می چسباند، عطر تن مرد از لابه لای هر نفس، گرم و تند توی سینه اش می ریزد، پلک هایش را می بندد و تلاش بیهوده ای برای نگه داشتن قطرات اشکش می کند... . لحظه به لحظه ی وقت ملاقات را توی ذهنش مرور می کند... فقط شش ماه گذشته است... نمی داند هفت سال باقی مانده را چطور باید بگذراند... .

ماتیک قرمز خاکی

کمرش از درد صاف نمی شد، یک دستش را به دیوار سیمانی حیاط گرفته بود و با دست دیگرش شیاف دیکلوفناک یخ زده را محکم چسبیده بود تا روی زمین نیافتد، هیچ چیز سخت از آن نبود که بخواهد دولا شود و برش دارد. همانطور قوز کرده، با قدم های کوتاهی خودش را به در توالت رسانده بود و حالا تمام دغدغه اش نشستن سر سنگ بود. آه از نهادش بلند شد تا بالاخره توانست جاگیر شود، شیاف را با همان غلاف نقره ای پلاستیکی، لبه ی دیوار مرمری گذاشت و نفس عمیقی کشید. نگران آب شدنش بود، هیچ دلش نمی خواست دوباره این راه را برگردد تا یکی از آن سفت هایش را از توی یخچال پیدا کند.

منتظر بود اما اتفاقی نمی افتاد، بی خیال فشاری شد که به پشتش می آمد، شیر آب را باز کرد و مشغول شستن خودش شد، یک لحظه به دست چپش نگاهی انداخت که زیر آب به سفیدی می زد، ترسید، آب روی دستش سر می خورد اما خیسش نمی کرد، با چشم های گرد شده به کف دستش خیره شد، آنقدر گیج بود که چند لحظه طول کشید بفهمد سفیدی، اثر چربی شیاف قبلی است که از تنش بیرون آمده و همه جا پخش شده است...

* هیکل درشت دخترک توی آن مانتو و شلوار مشکی، کف پیاده رو پخش شده بود، دمر افتاده بود روی زمین و دست و پایش به طرز عجیبی توی هم پیچ خورده بود. دختر جوان دیگری هم بالای سرش نشسته بود و گیج و بهت زده، تکانش می داد... صحنه را از وسط خیابان دیده بود و چند لحظه زمان برد تا بفهمد قضیه از چه قرار است. از بین ماشین ها رد شد و توی پیاده رو پرید، چند مرد جوان هم بالای سر آنها ایستاده بودند، صدایشان را از آن فاصله می شنید: " خانوم چی شده؟ ... غش کرده؟ ... بلندش کن بیچاره رو... " اما هیچ کدام به دخترک دست نمی زدند.

خودش را به آن ها رساند و نگاهی به چهره ی دخترک انداخت، به نظر بیست و سه چهار ساله می رسید، با اندامی توو پُر و چهره ای سفید و زیبا... نگاهش روی ماتیک قرمز و لب های براق دخترک مانده بود، انگار با سر زمین خورده بود... نیم رخ صورتش با آرایشی به روز و کامل توی چشم می آمد... . دستی روی شانه ی دختر جوان زد و تکانش داد: " ببین! شونه هاشو بمال! به پهلو بخوابونش! من الان میام! " ... .

نفهمید چطور خودش را به یک مغازه ی ساندویچی در همان نزدیکی رسانده بود و لیوانش را از توی کیف درآورده و بی اینکه جواب نگاه های صاحب مغازه را بدهد، آن را از آب پر کرده و برگشته بود... وقتی دوباره بالای سر دخترک رسید، به جمعیت آدم ها اضافه شده بود، دو زن دیگر هم سعی داشتند مقنعه و مانتوی دخترک را باز کنند تا بتواند نفسی بکشد، دختر جوان همچنان گیج و منگ بود و من من می کرد، لیوان را به دستش داد و با صدای بلند گفت: " بگیر اینو! بزن به صورتش..."

بازوی دخترک را گرفت و به پهلو خواباندش، زن ها مقنعه اش را درآوردند و مانتواش را باز کردند، اثری از نفس کشیدن در او دیده نمی شد! همانطور لمس و سنگین کف پیاده رو افتاده بود. دختر جوان دست برد توی لیوان و کمی آب به صورتش پاشید، دخترک چند بار پلک زد و یک باره نفس کوتاهی کشید... خیالش راحت شد. دست های مردی را روی شانه اش احساس کرد: " آبجی بلندش کنین!... ببین! واسش ماشین گرفتیم... یه یاعلی بگین و بلندش کنین..." سرش را بالا آورد و تاکسی زرد رنگ را کنار جدول خیابان دید. دست برد زیر پهلوی دخترک و وزن سنگینش را به سمت سینه کشید و به کمک زن های دیگر از زمین بلندش کرد. نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: " تنها بود؟! کسی همراش نیست؟! " دخترک جوان با خونسردی گفت: " نه... با منه... دوستشم..." به صورت خنگ رفیقش نگاه کرد و گفت : " پس باهاش برو! "  

دخترک بیهوش بود و نمی توانست روی پاهایش بند شود. برای یک لحظه نزدیک بود با سر توی جدول بیافتد که زن ها سفت تر بغلش زدند و به هر زحمتی بود توی صندلی عقب تاکسی جایش دادند. تاکسی به سرعت دور شد و جمعیت کم کم پراکنده شدند. دولا شد تا لیوان آبش را از روی زمین بردارد، نگاهش به سرخی ماتیک دخترک روی سنگفرش سیمانی افتاد، همان لحظه عابری از کنارش رد شد و قرمزی ماتیک زیر کفشش با خاک قاطی شد... آب لیوان را توی جوب خالی کرد و به سمت خانه به راه افتاد. درد بدی را توی کمرش احساس می کرد، قدم هایش کند شده بود و به سختی راه میرفت... *

غلاف نقره ای شیاف را باز کرد و از سفت بودنش مطمئن شد، به زحمت آن را توی بدنش فرو برد و سوزش بدی را پشتش احساس کرد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد دوباره سرپا شود و خودش را هر طور شده به اتاق و تختش برساند... روی تخت دمر افتاد و صورتش را به زبری رو تختی پلاستیکی مالید... سکوت و خلوتی خانه باعث می شد با خودش حرف بزند: " کف پیاده رو، باید از اینم زبرتر باشه... خب معلومه که هست ... اصلا چی می شه که آدم یه دفعه اونطوری میوفته زمین؟ ... یعنی الان حال دختره خوب شده؟ ... ". پشتش کم کم داغ شد و خواب مجالش نداد ... .

سرخ مثل من ... سفید مثل تو

تمام شب را نخوابیده بود. سرش از درد به دوران افتاده بود. پشت پنجره اتاق ایستاده بود و به خیابان نگاه می کرد. شهر کم کم داشت روشن می شد و چراغ های خیابان خاموش. دردی مثل تیر از شقیقه اش گذشت. دست روی پیشانی اش مالید و چشم های متورمش را لمس کرد. باید می خوابید، هر طوری که ممکن بود. امشب، سومین شب بی خوابی اش بود، کنترل افکارش را از دست داده بود، حتی نمی توانست تصمیم بگیرد از کدام سمت به طرف تخت خوابش برود...

دستش را به لبه ی دیوار گرفت و کورمال کورمال تا تخت رفت. نرمی تشک را زیر بدنش احساس کرد و تمام وزن خستگی اش را روی تخت انداخت. پتو را روی سرش کشید تا گرمی نفس هایش را روی پوست صورتش احساس کند، هیچ نفهمید چطور خوابش برد...

پله های سفید مرمری زیر پاشنه ی کفش هایش، از تمیزی برق می زدند، نمی دانست چند پله را پشت سر گذاشته است، خودش را در وسط عمارتی مجلل می دید، با سقفی بلند و سالنی بزرگ، آنقدر بزرگ که نمی توانست انتهای آن را ببیند. صدای قدم های نرم و سبکی را از پشت سرش شنید، روبرگرداند و مرد جوانی را دید که در لباسی زنانه مقابلش قرار گرفته و دستش را به نشانه ی ادای احترام، برای گرفتن دست او دراز کرده است. ناخودآگاه دست مرد را گرفت و با حرکت نرم او که بیشتر به بالرین ها می مانست، چرخی خورد و در کنارش ایستاد، مرد بوسه ی کوچکی روی دستش زد و او را به سمت سالن دیگری هدایت کرد...

چهره و اندام زنانه ی مرد در آن پیراهن نیم تنه ی ساتن و توری سفید، خواستنی بود، این را وقتی فهمید که به صورت بزک کرده ی او با آن خطوط منحنی و نازک خیره شد... تنها نبودند، مردان جوان دیگری هم در اطراف آن دو در حرکت بودند، حرکتی شبیه نمایش اپرا، با لباس های دلکته ی زنانه و دامن های کوتاه سفید ساتنی که حاشیه ی توری دوزی شده داشتند... دستش در دست مرد بود و به دنبال او با موسیقی ای نرم و نامرئی بین میزهای سالن قدم برمی داشت...

تصویر برای یک لحظه از یادش می رود ... خودش را زیر مشت و لگدهای چند مرد می بیند در حالیکه کف زمین افتاده است، تنش از سردی سنگ های مرمر یخ کرده است ، سرش را توی دست ها گرفته تا ضربه های لگد به صورتش نخورد، طعم گس خون را توی دهنش احساس می کند و به رد سرخ خونی که روی مرمرها پاشیده شده نگاه می کند، نمی تواند در برابر هجوم افکار ناگهانی به ذهنش، مقاومت کند و دلیل این اتفاق را بفهمد... تنش از شدت ضربه ها کرخت شده است... فقط هاله ی تیره ای از اندام مردها می بیند و صدایشان را می شنود که بی وقفه سرش فریاد می کشند و مشت و لگدهای بیشتری به تنش حواله می کنند... نباید با مرد سفیدپوش می رقصید... نباید اجازه می داد دستش را ببوسد... نباید در کنارش قدم می زد... نباید...

نفسش تنگ شده بود، احساس خفگی به تقلا وادارش کرد، پتو را با دستی که خواب رفته و روی چشم هایش افتاده بود به سختی کنار زد و با فریاد خفه ای از خواب پرید. نگاهش با هراس به دنبال مردها توی اتاق می گشت اما خبری از آن ها نبود. تنش به عرق نشسته بود و تپش قلبش به حالت عادی برمی گشت...

نور خورشید از پشت پرده های توری سفید به بالای تخت می تابید و چشمش را می زد. با خودش فکر می کرد چقدر خوابیده است؟ ... ساعت چند بود؟... فرقی نمی کرد، باید بلند می شد و روز را در جستجوی معنی این خواب ادامه می داد... .

زن به من می گوید: آه اگر وقت گل نی برسد *

چند وقتی از آشنایی شان می گذشت، برای ساعت یازده، جلوی مترو قرار گذاشته بودند، می خواستند ساعتی را در پارک دانشجو کنار هم بنشینند و حرف بزنند. روز پاییزی نیمه آفتابی و خوبی بود. شماره ی مرد را روی گوشی اش دید:

- : " جانم... سلام ... خوبی؟ ... کجا وایسادی؟ ... آهان، باشه، منم دارم از پله های مترو میام بالا. می بینمت."

مرد را با قد بلند و لاغرش توی کاپشن چرمی اسپرت مشکی با شلوار جین سورمه ای، بین عابران پیدا کرد، البته بیشتر موهای فر خرمایی روشن و کوتاهش و عینک آفتابی با آن فریم های کوچک، توی صورت سفیدش او را از بقیه جدا می کرد. برایش دست بلند کرده بود اما نمی دانست که دختر به محض بالا آمدن از پله ها او را دیده است.

- : " چطوری؟ خوبی؟ ..."

لهجه ی محلی و خاص مرد را دوست داشت اما او این را نمی دانست. کنارش قرار گرفت و شانه به شانه به سمت نیمکتی که برای نشستن انتخاب کرده بودند، به راه افتاد.

- : " خوبم. تو چطوری؟ ... امروز حسابی خوش تیپ کردی! ..."

از گوشه چشم به مرد نگاه کرد، به خوبی حس رضایتی را که از شنیدن این جمله در رگ های مرد می دوید، احساس کرد.

- : " چه کنیم دیگه! ... ما اینیم ... مادرم همیشه موقع بیرون اومدن از خونه برام آیه الکرسی می خونه، خودمم می خونم، آخه می دونی خیلی زود چشم می خورم ..."

باقی حرف های مرد را نمی شنید، ناخودآگاه ظاهر خودش را با مرد مقایسه می کرد. گندمگون بود با موهای مجعد مشکی، توی سارافون نخی خاکستری با آن گل های ریز سرخش و شلوار جین برفی و شال ساده ی شیری رنگ در کنار مرد راه می رفت، برای چند ثانیه از او فاصله گرفت تا بهتر ظاهرش را برانداز کند:

- : " آره دیگه! ... تیپ دخترکش می زنی، معلومه که چشم هم می خوری ..."

این جمله برای مرد سرخوشی بیشتری به بار می آورد در حالیکه دختر داشت غیرمستقیم به او می فهماند که نیازی به این همه تعریف از خودت نیست. از مقابل چند زن و مرد که روی نیمکت های پارک نشسته بودند، عبور می کردند.

- : " به نظرت چرا اینا اینطوری به آدم نگاه می کنن؟! ... انگار آدم ندیدن..."

- : " چیکارشون داری، بیکارن خب، هر کی از روبه روشون رد بشه، بهش نیگا می کنن، خصوصا اگه خوش تیپ باشه..."

دختر این جمله را با خنده ای عصبی گفت و روی نیمکت نشست. حرف هایشان از هر دری بود، از آدم های مشترک، از تجربه های گذشته ی زندگی، از رابطه های گذشته و مرد در انتهای هر کدام از آن ها گریزی می زد به تاییدهای دیگران مبنی بر این که او خیلی می داند، بیشتر از سنش می فهمد و اکثر مردهای دوست و فامیل وقتی در زندگی زناشویی شان به مشکلی برمی خورند از او کمک می گیرند و این که او زن ها را خوب می شناسد و با زیر و بم نیازهای آن ها آشناست و اصلا به همین خاطر به او لقب خاصی را داده اند.

دختر توی ذهنش با لقب مرد کلنجار می رفت که با صدای او به خودش آمد:

- : " میگم وقتی می خوای ریمل بزنی از اون چیزا قبلش استفاده کن... از اون چیزایی که مژه رو صاف و یه دست می کنن، مرتب میشه، بعد ریمل بزن... اونوقتم این خط چشمت رو، اینطوری نصفه نکش، بهت نمیاد ..."

چیزی توی رگ های دختر به جوش آمده بود، احساس می کرد تمام تنش از خشم می لرزد اما سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند:

- : " به اون چیزا می گن فرمژه ... من اصلا ازش استفاده نمی کنم چون همینطوری مژهام حالت داره، اونطوری مصنوعی به نظر می رسه و تازه شم من همین حالت پریشونی مژه هامو دوست دارم، اونطوری شبیه مژه های عروسک میشه ... خط چشمم اکثر وقت ها نمی کشم چون نمی خوام چشام بزرگ و سیاه بشن، فقط گاهی ته خطی بهش اضافه می کنم که..."

- : " من برای خودت می گم... یه رفیق باید عیبای دوستشو صادقانه بهش بگه ..."

به صورت مرد نگاه کرد ... خیلی سعی داشت آرامشش را حفظ کند اما ...

- : " تو ... تو ... تو شاید از سوراخ سنبه های یه زن چیزی بدونی اما مطمئنم از روح و روانش هیچی نمی دونی ... حتی نمی دونی چطور باید با یه زن حرف زد ... نباید اینطور مستقیم بهش بگی که انگار زشته... تو نمی فهمی ... هیچی نمی فهمی...  "

به خودش آمد، برای لحظه ای احساس کرد که مرد فریادهای درونش را شنیده است، نفس عمیقی کشید و با لبخندی تصنعی رو به او گفت:

- : " آره ... صداقت چیز خوبیه ... کم کم باید برم، داره دیرم می شه ..." .


*عنوان برگرفته از ترانه ای از داریوش است.

دایره ی سفید

مبل ها و روفرشی ها همه جای اتاق پخش و پلا هستند، بالش ها یک طرف و روبالشی ها طرف دیگر با هم دوره گرفته اند، تلویزیون روشن است و مرد و پسر کوچکتر در مقابلش دراز کشیده اند، اسم فیلم را در گوشه ی صفحه نوشته اند؛ " آخرین مرد مقاوم ". در تمام مدت دو ساعتی که از پخش شدنش می گذرد، فقط چند کلمه دیالوگ شنیده می شود، باقی صداها مربوط به رگبار مسلسل گانگسترهاست...

زن روی یکی از مبل ها نشسته است، عینک مطالعه با آن فریم های کوچکش، روی تیغه ی بینی او جا گرفته است. با حوصله ی خستگی ناپذیری سعی می کند سر نخ را با ته سوزن آشتی بدهد، تکه ای از یالان پرده ها روی پاهایش خوابیده است. زن زیر لب به نخ ناسزا می گوید و سوزن را لعنت می کند.

- : " آخه کی ساعت یازده شب دوخت و دوز می کنه مامان جان؟! ..."

این را دختر در حالی که با سبد پلاستیکی سفید و خالی ِبزرگ، از توی حیاط وارد اتاق می شود، می گوید. بعد از شستن ظرف ها و پهن کردن لباس ها روی بند رخت، آستین های بلند ژاکت آلبالویی رنگش را پایین می کشد و به سمت اتاق خواب می رود. پسر بزرگتر کنج اتاق خواب نشسته و سرگرم گیتار و نت های دفترچه اش است، دختر نگاهی به او می اندازد، می داند اینجا نمی تواند بماند، آخر تمرکز پسر بهم می ریزد، پس همانطور آرام و بی حرف به طرف کیف دستی اش  که همیشه روی تخت افتاده است، می رود. بالاخره پیدایش کرده! کتاب را می گویم.

از روزی که دوستش چند صفحه ای از آن را برایش خوانده بود، دو سه هفته ای می گذشت. از همان روز مدام احساس می کرد تکه ای از وجودش بین صفحه های کتاب جامانده است. بی تاب خواندنش بود اما می بایست صبر می کرد تا امانت برنده ی قبلی آن را بازگرداند. بالاخره امشب به دستش رسیده بود.

کتاب را با آن جلد زرد و کاهی و کهنه اش به آرامی از کیف بیرون می کشد و اتاق را به طرف هال ترک میکند. مبل راحتی سه نفره را زیر دیواره ی اُوپن آشپزخانه پیدا می کند، لباس ها را از رویش کنار می زند و جایی برای خودش آن میان دست و پا می کند. خسته است، ترجیح می دهد روی راحتی دراز بکشد، نور سفید و آبی مهتابی از روی دیوار مقابل، چشم هایش را می زند. کتاب را بالای سرش می گیرد، سایه ی آن روی صورتش می افتد و او شروع به خواندن می کند:

" مرا کسی نساخت، خدا ساخت؛ نه آنچنان که کسی می خواست، که من کسی نداشتم، کسم خدا بود، کس بی کسان. او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش خواست، نه از من پرسید و نه از آن من ِدیگرم. من یک گِل بی صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب، تنها رهایم کرد. مرا به خودم واگذاشت. عاق آسمان! کسی هم مرا دوست نداشت؛ ... "

ناخواسته نفس عمیقی می کشد و دست هایش را پایین می آورد، حالا دیگر کتاب مقابل صورتش نیست و نور مهتابی دوباره توی چشم هایش فرو می رود. یاد اسفند ماه دوازده سال پیش می افتد، توی حیاط دانشکده روی صندلی آهنی سبز رنگ و سرد نشسته بود و خط های همین کتاب را تند تند دنبال می کرد. دوازده سال از آن روز گذشته بود اما انگار، امروز او دوباره به همان نقطه برگشته بود. نگاهی به جلد کتاب می کند؛ " هبوط، درد ِ بودن ". چشمهایش را در نور سفید و سرد مهتابی خیره می کند و دیگر جایی را نمی بیند ... .

بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها