بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

گوشۀ امن

( در جوابش گفتم: " اون ها هیچ دعایی نمی خونن."

گفت: " واقعا؟ " این کلمه را با حیرتی تصنعی به زبان آورد. " منظورت که حتما این نیست؟ آدم هایی که شکر ِنعمت به جا  نمی آرَن می رن آفریقا تا به کافرها خدمت کنن، فکرش رو بکن! "...)

آرنج تیز و استخوانی پسر توی پهلویم فرو می رود. خودم را بیشتر به در می چسبانم و زیر چشمی به صورتش نگاه می کنم. صورت لاغر و عینک آفتابی پهن و بزرگش، با گردنی که به پشت صندلی کشیده شده، حالت مضحکی به خوابیدنش داده است.

( گفتم: " معنیش بیشتر اینه که هر کسی درباره ی خدا عقیده ی خودش رو داره." لحنم احتمالا جدی تر از آن بود که انتظار داشت. من دو برادر دانشجو داشتم که ظاهرا خیال نداشتند مسیحی موحد شوند، برای همین به بحث های پرشور مذهبی و همین طور کفرآمیز سر ِمیز شام عادت داشتم...)

صدای بوق و تکان های شدید ماشین، نگاهم را از پایین می گیرد. پسر، از تغییر ناگهانی وضعیت، بیدار شده و با خجالت خودش را جمع و جور می کند. کوله پشتی سیاه برزنتی را توی بغلش سفت چسبیده و به صحنه ای که می توانست یک تصادف درست و حسابی را رقم بزند، نگاه می کند. چرت راننده ی ماشین بغلی پاره می شود.

( مادرم که سعی می کرد بی طرفی اش را حفظ کند، گفته بود: " داون زندگیش رو وقف شوهرش کرده." یا با لحن خشک تری گفته بود: " زندگیش دور ِوجود اون مرد می چرخه."...)

اتاقک ماشین شبیه گهواره ای که دست مادری با شتاب تکانش داده باشد، به این طرف و آن طرف می رود. گاهی اختلاف سطح آسفالت، آن هم توی سرعت بالا، می تواند حس سوار شدن ترن هوایی را توی دل آدم بریزد. ابروهایم توی هم رفته و با سر انگشت ها، دسته ی در را سفت چسبیده ام.

( به او نمی آمد زن ستم کشیده ای باشد. همان طور که به او نمی آمد خواهر مادرم باشد چون ظاهراش خیلی از او جوان تر و شاداب تر و مرتب تر بود...)

یک ترمز شدید و بلافاصله صدای بوق ممتدی که به منظور اخطار از طرف راننده نصیب ماشین جلویی می شود. سرم را که بالا می آورم، تصویر خیابان توی دلم را به هم می زند. خط ها را گم کرده ام. اولین پاراگراف پیش چشمم را سفت می چسبم.

( در ِمحافظ حالا باز می شود، بعد در ِسرسرای جلویی، و شوهر خاله ام بدون درنگ ِهمیشگی برای درآوردن چکمه ها و پالتو یا شال گردن، با قدم های بلند وارد اتاق نشیمن می شود. نوازنده ها که وسط اجرای قطعه ای هستند، نواختن را متوقف نمی کنند...)

چشم هایم سیاهی می روند. سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم. گهواره با حرکت های تند و ناآرامش، آشوب بیشتری توی دلم به پا می کند. به آسمان ِپشت شیشه زل می زنم و تصویر دخترک را پشت پلک هایم مجسم می کند. پیش بند آشپزی به سینه بسته و سرگرم پختن یکی از همان کیک های خانگی معروفش است. با دمپایی های ابری لاانگشتی. سبک راه می رود. مانده است بین شیر ساده و شیرکاکائو، کدامش را انتخاب کند. کمی عطر لیموی تازه...

دست می برم توی کیف دوشی. پیدایش می کنم. پوستش خشک شده اما باز هم از هیچی بهتر است. با نوک ناخن شست، پوست سبزش را می شکنم. عطر لیموی تازه توی فضا می پیچد. یکی دو باری آهسته میکش می زنم. دوباره به پشتی صندلی تکیه می دهم و صدای نازک پسر را قاطی بوق ممتد ماشین می شنوم: " خانوم... حالتون خوبه؟!..."


پی نوشت: بخش های داخل پرانتز ، برگرفته از داستان : گوشۀ امن / آلیس مونرو / مژده دقیقی / همشهری داستان شهریور ماه / ص 77 می باشد.


بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها