تصویر اسکناس پنج تومانی مچاله شده که کوبیده شد روی داشبورد چرک مینی بوس، از پیش چشم هایم جدا نمی شود.
از پشت ماسک کاغذی که تیزی لبه هایش گونه ام را می سوزاند، به سختی نفس می کشیدم. برای پست کردن سفارش های دو مشتری، مجبور شدم به هر جان کندنی هست از خانه بیرون بزنم. اولش حالم خوب بود. فکر می کردم کمی پیاده روی توی آفتاب پاییزی می تواند نیروی از دست رفته ی بدنم را جبران کند. ولی اشتباه کرده بودم. سرم منگ بود. ویروس مسخره یک جوری تسخیرم کرده بود که به سختی می توانستم سرعت عبورم از خیابان را با ماشین هایی که هیچ وقت قصد ندارند کند کنند و اجازه عبور به عابرپیاده بدهند، تنظیم کنم. با خشم دستم را بالا گرفته بودم و مثل پلیس های وسط چهارراه مجبورشان کردم بایستند تا بتوانم از خیابان به آن طرف بروم. هر دو لاین را شلوغ کردم. عابران دیگری هم با من از این فاصله عبور کردند... بدنم سرعت همیشگی را نداشت. مثل پیرزن ها از خط های سفید کف آسفالت رد شدم. و جلوی مینی بوس بنز آبی رنگ را با اشاره گرفتم تا سوارم کند.
مسیر تاکسی، پیاده روی ده دقیقه ای داشت. اما مینی بوس، درست جلوی اداره پست پیاده ام می کرد. تن ِکرخت و گنگم را از رکاب بالا کشیدم و دنبال میله ی سقفی گشتم تا تعادلم موقع حرکت بهم نخورد. توی ردیف سوم جا گرفتم. نشستم و جریان ورود خون به رگ های مغزم را حس کردم. مینی بوس مثل همیشه کند و آرام راهش را میان ترافیک باز می کرد. راننده پیرمردی لاغر و نحیف بود با موهایی یک دست سپید! حتی سیبیل های بلند و قشنگش هم سپید بودند! رگهای درشت دستش بیرون زده بود و موقع عوض کردن دنده، بالا و پایین می رفتند... .
در طول راه، چند مسافر سوار و پیاده شدند. برای زنی به سن و سال خودم، جا باز کردم و کارتن های پستی را روی پا گذاشتم تا بتواند کنارم بنشیند. چادری بود. صورتش را ندیدم. تمام مدت تلاش می کردم از پشت آن ماسک خاردار، کمی نفس بکشم. پنجره را پیچ و مهره کرده بودند و تنها راه باز، بادی بود که از پنجره ی صندلی جلویی، عقب میزد.
تقریبا رسیده بودم. زنی با هیکل مردانه، پیچیده در چادر مشکی، گوشی به دست جلو آمد و به راننده گفت "حاج آقا کرایه چقدر میشه؟" راننده حواسش به ترافیک گره خورده بود. گفت "بیست تومن خانوم." زن با غیض ِ بی دلیلی گفت " من دیروز این مسیرو اومدم ده تومن از من گرفت!" راننده کلافه سری تکان داد و با پوزخندی گفت " ده تومن؟! خدا بیامرزه، ده تومن چیه؟!" زن دوباره حرفش را تکرار کرد و به تندی از پیرمرد خواست که شماره کارت بدهد. پیرمرد که از شلوغی خیابان و ماشین های سردرگم و بحث بی فایده با زن کلافه شده بود با عصبانیت گفت: " اصلا پول نمیخواد تو پیاده شو." زن هم که انگار فحشش داده باشند با خشم و عصبانیت بیشتری به جر و بحث ش ادامه داد. مردی از پشت سر گفت: "خانوم کرایه ش هیجده تومنه، پول خرد نیست، همه بیست میگیرن". ولی زن دست بردار نبود. مسافر بغل دستی من هم در تایید حرف زن، رو به من کرد و گفت: "راست میگه، من دیروز اومدم پونزده تومن ازم گرفت!". پرسیدم "با چی اومدی؟! " گفت "با اتوبوس!" گفتم "خب اتوبوس صد تا مسافر جابجا می کنه، این مینی بوسه! معلومه که کرایه ی اون کمتره!" زن چیزی نگفت و رو برگرداند.
گلویم خشک شده بود. به سختی با کارتن ها از توی صندلی بلند شدم و پشت زن چادری که حالا داشت فحش های رکیک می داد، ایستادم. صدایش تمام ماشین را پر کرده بود. جنگی شده بود برای خودش آن هم سر ِ ده تومان! راننده اصرار داشت پیاده شود و پولی ندهد. زن می خواست شماره کارت بگیرد ولی بعدا بدهد پدرش را دربیاورند! دست آخر هم یک پنج تومانی مچاله شده را پرت کرد توی داشبورد ماشین و همانجا جلوی اداره پست پیاده شد. هنوز جلوی در بود و با راننده بحث می کرد. راننده پنج تومانی را دست به دست کرد که به او پس بدهند! می گفت "وقتی روغن ماشین رو عوض می کنم بیست میلیون، صدای هیشکی درنمیاد!"... کرایه ام را دادم و پایین آمدم. سرم از داد و بیدادهای زن توی ماشین درد گرفته بود. در را که بستم، دیدم زن دارد راننده را تهدید می کند. "می شناسمت! میگم آقای ... حسابتو برسه..."
تازه به صورت زن نگاه کردم. از آن خانوم های چادری بود که روسری و چادرشان را سفت و سخت می بندند با ابروهای پرپشت و صورتی خشن... دنبالم راه افتاده بود و داشت از راننده برایم گله می کرد که چقدر عوضی و دزد و پدرسوخته است... فقط یک لحظه نگاهش کردم و هیچ نگفتم. دلم می خواست خفه اش کنم! پیچیدم توی ساختمان اداره پست و هنوز صدایش را از توی خیابان می شنیدم.
با خودم فکر می کردم این جماعت، آنقدر هر دری وری ای گفته اند و صدا کلفت کرده اند و هیچ کس توی دهنشان نزده، فکر می کنند همیشه حق با اینهاست! انگاری همه چیز ِاین مملکت ارث پدری شان است! گرانی کمر همه را تا کرده، لال اند اما زورشان به یک پیرمرد لاغر مردنی می رسد که توی این سن باید استراحت کند اما هنوز دارد دنده صد من یک غاز عوض می کند. حالم بخاطر راننده خیلی گرفته بود. در طول روز چقدر باید از دست آدم های نفهمی مثل این حرص بخورد؟! تمام روز آدم را خراب می کنند.