بنــدبــاز

اگر درون خود نوری بیابی، تاریکی جهان نمی تواند تو را ببلعد. (تولستوی)

بنــدبــاز

هفتم آبان ۱۴۰۵

امروز تولدم بود اما آخر شب، توی رختخواب گریه میکردم... .

بندباز
جمعه ۱۴۰۵/۰۸/۰۸
0:15
درحال بارگذاری..

I Know This Much Is True (2020)

معرفی سریال "می دانم آن مقدارش حقیقت دارد." در این ایام تراژیک، یک کار عاقلانه نیست! حجم مسائل و مشکلات این سریال، آنقدر زیاد هست که نمی توانم دیدنش را به شما پیشنهاد کنم! باید در آن مود ِبالایی باشید که از پس ِ تحمل رنج های موروثی دومینیک بربیایید. اما مگر من در آن مود بالا بودم و خودم خبر نداشتم که نشستم پای دیدن این سریال؟ نه نبودم! ولی واقعا دلم هر شب برایش تنگ می شد. و مثل وقت هایی که یک خوراکی خوشمزه دارم و در خوردنش خساست به خرج می دهم، سعی می کردم ذره ذره آن را ببینم تا زود تمام نشود! هر چند که سریال فقط شش قسمت دارد. اما خاطره اش با شما تا مدتها باقی می ماند. خاطره ای که به هیچ عنوان غمگین نیست! بلکه تجربه ای عمیق از یک زندگی واقعی است.

سریال، داستان زندگی مردی از طبقه‌ی کارگر آمریکایی به نام دومینیک بردسی را به تصویر می‌کشد و بر رابطه‌‌ی او با برادر دوقلوی شیزوفرنیک پارانوئیدش به نام توماس متمرکز است. دوقلوهای همسانی که گویی از زمان تولد زندگی‌شان به شکل اجتناب‌ناپذیری در هم تنیده بوده است. دومینک احساس می‌کند در تمام زندگی‌اش در اسارت وابستگی‌های عاطفی مداوم برادرش توماس بوده است. سریال با سکانسی از یک اقدام خشونت‌آمیز وحشتناک آغاز می‌شود؛ جایی که توماس در کتابخانه‌ی عمومی شهر به قصد پایان یافتن جنگ خلیج فارس و برای پرداخت تاوان گناهان آمریکا دست خود را قربانی می‌کند. در پی اقدام خشونت‌بار توماس، او از مرکز درمانی سابق خود به یک بیمارستان روانی فوق امنیتی منتقل می‌شود. از اینجا به بعد داستان سریال شرح تلاش‌های دومینیک برای آزادی توماس و انتقال او به مرکز درمانی سابقش است. همچنین در هر قسمت، شاهد فلاش‌بک‌هایی به گذشته‌ی رابطه‌ی زناشویی دومینیک، ارتباط میان دو برادر و همچنین صحنه‌‌ها و موقعیت‌هایی از گذشته خانوادگی آن‌ها هستیم.

دومینیک هیچ نمی داند پدرشان کیست! مادرش همواره در جواب این سوال، سالها سکوت کرده و تنها وقتی می فهمد که دچار سرطان شده و چیزی از عمرش باقی نمانده، دست نوشته ای را از پدربزرگشان به دومینیک می دهد. با این امید که او بعد از خواندنش، به خانواده شان افتخار کند. دست نوشته ای که به زبان ایتالیایی ست و سرگذشت مهاجرت پدربزرگ به آمریکا تا زمان بزرگ شدن تنها دخترش، یعنی مادر دومینیک است. و البته که مادر آن را نخوانده چون می بایست ترجمه می شد و چه بهتر هم که هیچ گاه نخواند! چون کابوس های دومینیک بعد از ترجمه و خواندن دست نوشته ها، تازه شروع می شود. تا جاییکه به این نتیجه می رسد " خانواده آنها نفرین شده است!" و او مجبور است بار تمام این نفرین ها را تا انتها به دوش بکشد!... اما آیا واقعا مجبور است؟!... جواب این سوال و بسیار گره های دیگر این سرنوشت تراژیک را در جلسه های روان درمانی اش پیدا می کند و همینجاست که بیننده، آرام آرام از آن ظلمات دردناک بی پایان، نوری می بیند! پنجره ای که در پس تمام ِ از دست دادن ها، گشوده می شود! اما! به شرطی که خودمان دستی به سویش بلند کنیم!...

به نظرم پایان زیبای سریال، ارزش دیدنش را چند برابر می کند. راستش نه اینکه من هم مرضی داشته باشم که از دیدن این سریال لذت برده ام ولی، پاسخ خیلی از سوالات بزرگ بشری را می توانی در این داستان پیدا کنی! معنای زندگی، اختیار داشتن انسان، انتخاب کردن مسیر و دوست داشتن دیگری!... این سریال داستانی ست که اگر بخواهی به سادگی می توانی خودت را در بطن آن قرار دهی و همراه با دومینیک به عمق احساساتت شیرجه بزنی! امیدوارم که بتوانی از آن به سلامت بیرون بیایی!

پ.ن: باید اعتراف کنم بخش بزرگی از لذت این سریال را از بازی فوق العاده درخشان مارک روفالو، بازیگر محبوبم، برده ام! :)

بندباز
سه شنبه ۱۴۰۵/۰۸/۰۵
20:41
درحال بارگذاری..

سیب زمینی های سوخته ی تلخ

صدای جیرجیر ضعیفی از کوچه به گوش می رسد. پای گاز ایستاده ام و مشغول زیر و رو کردن کتلت ها هستم. حواسم پرت ِ قیمت های جدید کارتن پستی بود که سیب زمینی ها سوختند! یک طرفشان سیاهی تلخ و بدی دارد. آن طرف دیگر نیمه خام است! با چند فحش که حالا دیگر یادم نیست، از تابه بیرونشان کشیدم و کتلت ها را به جایشان توی روغن خواباندم. وسط این کارها آمده ام سر وقت ِنوشتن! نوشتن که خبر نمی کند! یک دفعه آدم ویرش می گیرد که بنویسد! می دانم؛ تقصیر همان جیرجیرهای ضعیف است! که اولش نفهمیدم از کجاست؟ اما چند لحظه بعدتر که صدای گریه ی بچه آمد، فهمیدم یک نفر دارد اولین قدم های عمرش را توی کوچه ی ما می گذارد! جیر جیر کفش های جغجغه ای اش بود که من را به نوشتن وا داشت!

کوچه بی نهایت ساکت است! سی و چهارمین موتور سه چرخه ی ضایعاتی، چند دقیقه ی پیش آمده و سطل آشغال شهرداری را زیر و رو کرده و چیزی نیافته بود! حالا مثل همیشه چند ساعتی همه جا در سکوت فرو می رود تا ساعت دو عصر برسد و نیمه ی دوم زباله گردی ها شروع شود. بچه دوباره می زند زیر گریه. از پشت پنجره ی آشپزخانه سرک می کشم اما درخت زبان گنجشک تمام منظره را پر کرده و نمی توانم بفهمم دلیل گریه اش از چیست؟ صدای مادرش نمی آید. بعد دوباره سکوت می شود و جیر جیر قدم های نامنظم اش کوچه را پر می کند!... یاد اشک های زن چاق دیروزی توی تاکسی می افتم! و تلاش بی فایده اش برای نگه داشتن بغضی که بی هنگام سر باز کرده بود و داشت توی صندلی جلوی تاکسی، آن هم پیش سه نفر آدم غریبه می ترکید!...

زن ِمیانسالی که کنار دست راننده ی پیر و لاغر مردنی نشسته بود و دو اسکناس ده تومانی تا شده را روی داشبوردش می گذاشت. دخترک کنار دستی ام بی موقع وسط حرف های آن دو پریده بود و شماره کارت می خواست. پیرمرد اما حواسش به حرف های زن بود که توی مانتوی مشکی و ضخیم اش خیس عرق شده بود. هوا گرم بود. راننده هم دستمال کهنه ی کرمی رنگی را به سر و صورتش می کشید و سعی می کرد زن را آرام کند. کلمات آشنایی به لهجه ی لری آرام آرام داغ ِدل زن را بیرون می ریختند. پشت چراغ قرمز ِمیدان گیر افتاده بودیم. پراید کهنه و قدیمی بوی گاز می داد. توی صندلی های زهوار در رفته اش کمی جابجا شدم و به مسافر بغل دستی ام دوباره نگاه کردم. دختر جوانی بود توی لباس سرمه ای رنگی کارمندی، یا شاید دانشجویی... .

دخترک دوباره حرفش را تکرار کرد "آقا میشه یه شماره کارت بدید؟" پیرمرد می شنید یا نمی شنید؟ نمی دانم اما تمام حواسش به زن بود که با همان لهجه ی لری و شرمی که توی صدایش موج می زد از بچه هایش می گفت. از اینکه او را بخاطر شهریه و هزینه های مدرسه کتک زده اند!!... پیرمرد دلجویانه پرسید "پس شوهرت چی؟ باباشون چیکاره ست؟!" و زن با صدای خفه ای گفت " هیچی!... معتاده! بیکار و علاف می چرخه... بچه ها همش از من پول میخوان... ندارم... از کجا بیارم؟... دیگه قدشون از من بلندتر شده... می افتن به جونم کتکم می زنن... "

برای یک لحظه توی تاکسی سکوت مطلقی برقرار شد. من و دخترک به هم نگاه کردیم. دخترک زیر لب گفت " بیا... اینم غصه ی امروزمون که جور شد..." سری به تاسف تکان دادم و آرام گفتم " هر کی رو می بینی یه غمی داره...". زن بیشتر از این نتوانست بغضش را نگه دارد. اسکانس ها را روی داشبورد گذاشت و پیش از آنکه چراغ سبز شود از تاکسی پیاده شد... دست های لاغر و چروکیده ی راننده که به سمتش دراز شده بود، توی هوا معلق ماند... دستمال کهنه اش را دوباره دور صورتش کشید و با آه بلندی دنده عوض کرد... چراغ سبز شده بود.

شماره کارتم را به دخترک دادم و بیست تومان از اسکناس های توی کیفم را به سمش گرفتم " قابل نداره". رسید واریزی را توی گوشی اش نشانم داد "خواهش می کنم. دستتون درد نکنه... بیا آقا... خط عابر بعدی پیاده می شم. ممنونم!" مرد انگاری تازه به جهان توی تاکسی برگشته باشد، تکانی خورد و ماشین را کمی جلوتر نگه داشت. باقی مسیر را خاطرم نیست که چگونه گذشت... رفته بودم به کودکی! به سالهای مدرسه... به اینکه ما چطور توی جنگ و بیکاری بزرگ شده بودیم؟...

پ.ن: عکس در لحظه و همینطوری جهت دل‌خوشی!

بندباز
پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۳۰
13:37
درحال بارگذاری..

دگم های زامبی

تصویر اسکناس پنج تومانی مچاله شده که کوبیده شد روی داشبورد چرک مینی بوس، از پیش چشم هایم جدا نمی شود.

از پشت ماسک کاغذی که تیزی لبه هایش گونه ام را می سوزاند، به سختی نفس می کشیدم. برای پست کردن سفارش های دو مشتری، مجبور شدم به هر جان کندنی هست از خانه بیرون بزنم. اولش حالم خوب بود. فکر می کردم کمی پیاده روی توی آفتاب پاییزی می تواند نیروی از دست رفته ی بدنم را جبران کند. ولی اشتباه کرده بودم. سرم منگ بود. ویروس مسخره یک جوری تسخیرم کرده بود که به سختی می توانستم سرعت عبورم از خیابان را با ماشین هایی که هیچ وقت قصد ندارند کند کنند و اجازه عبور به عابرپیاده بدهند، تنظیم کنم. با خشم دستم را بالا گرفته بودم و مثل پلیس های وسط چهارراه مجبورشان کردم بایستند تا بتوانم از خیابان به آن طرف بروم. هر دو لاین را شلوغ کردم. عابران دیگری هم با من از این فاصله عبور کردند... بدنم سرعت همیشگی را نداشت. مثل پیرزن ها از خط های سفید کف آسفالت رد شدم. و جلوی مینی بوس بنز آبی رنگ را با اشاره گرفتم تا سوارم کند.

مسیر تاکسی، پیاده روی ده دقیقه ای داشت. اما مینی بوس، درست جلوی اداره پست پیاده ام می کرد. تن ِکرخت و گنگم را از رکاب بالا کشیدم و دنبال میله ی سقفی گشتم تا تعادلم موقع حرکت بهم نخورد. توی ردیف سوم جا گرفتم. نشستم و جریان ورود خون به رگ های مغزم را حس کردم. مینی بوس مثل همیشه کند و آرام راهش را میان ترافیک باز می کرد. راننده پیرمردی لاغر و نحیف بود با موهایی یک دست سپید! حتی سیبیل های بلند و قشنگش هم سپید بودند! رگهای درشت دستش بیرون زده بود و موقع عوض کردن دنده، بالا و پایین می رفتند... .

در طول راه، چند مسافر سوار و پیاده شدند. برای زنی به سن و سال خودم، جا باز کردم و کارتن های پستی را روی پا گذاشتم تا بتواند کنارم بنشیند. چادری بود. صورتش را ندیدم. تمام مدت تلاش می کردم از پشت آن ماسک خاردار، کمی نفس بکشم. پنجره را پیچ و مهره کرده بودند و تنها راه باز، بادی بود که از پنجره ی صندلی جلویی، عقب میزد.

تقریبا رسیده بودم. زنی با هیکل مردانه، پیچیده در چادر مشکی، گوشی به دست جلو آمد و به راننده گفت "حاج آقا کرایه چقدر میشه؟" راننده حواسش به ترافیک گره خورده بود. گفت "بیست تومن خانوم." زن با غیض ِ بی دلیلی گفت " من دیروز این مسیرو اومدم ده تومن از من گرفت!" راننده کلافه سری تکان داد و با پوزخندی گفت " ده تومن؟! خدا بیامرزه، ده تومن چیه؟!" زن دوباره حرفش را تکرار کرد و به تندی از پیرمرد خواست که شماره کارت بدهد. پیرمرد که از شلوغی خیابان و ماشین های سردرگم و بحث بی فایده با زن کلافه شده بود با عصبانیت گفت: " اصلا پول نمیخواد تو پیاده شو." زن هم که انگار فحشش داده باشند با خشم و عصبانیت بیشتری به جر و بحث ش ادامه داد. مردی از پشت سر گفت: "خانوم کرایه ش هیجده تومنه، پول خرد نیست، همه بیست میگیرن". ولی زن دست بردار نبود. مسافر بغل دستی من هم در تایید حرف زن، رو به من کرد و گفت: "راست میگه، من دیروز اومدم پونزده تومن ازم گرفت!". پرسیدم "با چی اومدی؟! " گفت "با اتوبوس!" گفتم "خب اتوبوس صد تا مسافر جابجا می کنه، این مینی بوسه! معلومه که کرایه ی اون کمتره!" زن چیزی نگفت و رو برگرداند.

گلویم خشک شده بود. به سختی با کارتن ها از توی صندلی بلند شدم و پشت زن چادری که حالا داشت فحش های رکیک می داد، ایستادم. صدایش تمام ماشین را پر کرده بود. جنگی شده بود برای خودش آن هم سر ِ ده تومان! راننده اصرار داشت پیاده شود و پولی ندهد. زن می خواست شماره کارت بگیرد ولی بعدا بدهد پدرش را دربیاورند! دست آخر هم یک پنج تومانی مچاله شده را پرت کرد توی داشبورد ماشین و همانجا جلوی اداره پست پیاده شد. هنوز جلوی در بود و با راننده بحث می کرد. راننده پنج تومانی را دست به دست کرد که به او پس بدهند! می گفت "وقتی روغن ماشین رو عوض می کنم بیست میلیون، صدای هیشکی درنمیاد!"... کرایه ام را دادم و پایین آمدم. سرم از داد و بیدادهای زن توی ماشین درد گرفته بود. در را که بستم، دیدم زن دارد راننده را تهدید می کند. "می شناسمت! میگم آقای ... حسابتو برسه..."

تازه به صورت زن نگاه کردم. از آن خانوم های چادری بود که روسری و چادرشان را سفت و سخت می بندند با ابروهای پرپشت و صورتی خشن... دنبالم راه افتاده بود و داشت از راننده برایم گله می کرد که چقدر عوضی و دزد و پدرسوخته است... فقط یک لحظه نگاهش کردم و هیچ نگفتم. دلم می خواست خفه اش کنم! پیچیدم توی ساختمان اداره پست و هنوز صدایش را از توی خیابان می شنیدم.

با خودم فکر می کردم این جماعت، آنقدر هر دری وری ای گفته اند و صدا کلفت کرده اند و هیچ کس توی دهنشان نزده، فکر می کنند همیشه حق با اینهاست! انگاری همه چیز ِاین مملکت ارث پدری شان است! گرانی کمر همه را تا کرده، لال اند اما زورشان به یک پیرمرد لاغر مردنی می رسد که توی این سن باید استراحت کند اما هنوز دارد دنده صد من یک غاز عوض می کند. حالم بخاطر راننده خیلی گرفته بود. در طول روز چقدر باید از دست آدم های نفهمی مثل این حرص بخورد؟! تمام روز آدم را خراب می کنند.

بندباز
دوشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۲۷
12:16
درحال بارگذاری..

زندگی ؛ جنگ درون جنگ

دیشب با حال خوبی همراه جان از کارگاه برگشتیم خونه، دو تایی دوش گرفتیم و با کمی شوخی و مسخره بازی، خستگی از تن در کردیم. داشتم موهام رو خشک میکردم که دیدم جان با قیافه ی در هم و گرفته، روی مبل راحتی، به گوشی زل زده. گفتم خیر باشه! چرا قیافه ت این شکلی شده؟ گفت واسه خاطر یه خبر مزخرف!

فکرم در لحظه هزار جا رفت! گفت قبض برق اومده! مکث کرد. گفتم خیلی افتضاحه؟ ( ماه قبل، هفت میلیون و سیصد اومده بود) به شوخی گفتم چقدره؟ چهارده تومن؟!... سری با تاسف تکون داد و گفت: یازده و خرده ای! یعنی تقریبا دوازده تومن!....

مغزم رگ به رگ شد... شام کوفتمون شد. به هر شکل ممکنه که بلد بودم فحش و نفرین حواله چیزها و کسانی کردم که اصلا نمی شناختم شون... نفسم سنگین بود و میخواستم شدیدا کسی یا چیزی رو پاره کنم.... توی خیالم رفته بودم اداره برق رو منفجر کرده بودم. با ماشین نداشته ام زده بودم به آدم هایی که هر شب میان کنار خیابون تجمعات... بی فایده بود.

شب تا حوالی یک و نیم، خودم رو توی اینستاگرام غرق کردم تا بلکه حالم عوض بشه. نشد. تا صبح خوابهای دری وری دیدم... صبح گریه کردم. نمی تونستم جلوی اشک هامو بگیرم... این خونه جدید یه کولر گازی عهد بوق داره که خیلی برای ما داستان ساخته. صاحبخونه هم پول نداره عوضش کنه. ما هم هر جوری حساب کردیم نمیشد کولر آبی بزرگی رو آورد توی خونه نصب کرد. خونه ی اینجا اصلا کانال کولر نداره. بالکن و پنجره ها خیلی کوچیدند و نمیشه چیزی روشون نصب کرد...

خلاصه فشار روحی این چند ماه که مراقب باشیم کولر زیاد روشن نباشه و از ۲۷ هم کمتر نذاریم و ساعتها خاموشش کنیم و تهش باز اینهمه پول برق بیاد، یه جورایی فلجم کرد... زدم زیر گریه چون هر کاری میکنم تا شرایط زندگی یه کمی ثابت و قابل کنترل بشه، نمیشه...

جان بالای سرم توی رختخواب نگاهم می‌کرد، ماچ و بوسه های دلداری دهنده اش اثری نداشت... دیشب بخاطر این هزینه، کلاس خراطی ای که با هزار حساب و حساب ثبت نام کرده بود رو کنسل کرد... نیمه های شب میدیدم بیداره و داره چت میکنه... حسم بهم گفته بود داره کلاس رو کنسل میکنه، واسه همین بیشتر غصه خوردم... دست آخر گفت: یه قبض برقه... عزیز که از دست ندادی اینطور اشک می‌ریزی !.... اشکم بند اومد ولی هنوزم نفسم در نمیاد... ظهر شده و هنوز نتونستم به کارهای روزمره برسم... از اینکه در برابر شرایط احساس شکست و ناتوانی میکنم، بی نهایت خشمگین میشم... از اینکه وضعیت هر روز داره تخمی تر میشه، از خودم بیزار میشم. از اینکه چرا نمی تونم از پسش بربیام! ...

ظهر قراره بابا، ناهار بیاد خونه مون. آخه مامان رو بعد از یک دوره بیماری سخت، فرستادیم مسافرت تا کمی حال و هواش عوض بشه. نمیخوام بابا این غم رو توی صورتم ببینه ... شاید یه دوش آب سرد بتونه کمی از این قیافه داغون رو بشوره و ببره...

بندباز
جمعه ۱۴۰۵/۰۷/۰۳
12:17
درحال بارگذاری..