صدای جیرجیر ضعیفی از کوچه به گوش می رسد. پای گاز ایستاده ام و مشغول زیر و رو کردن کتلت ها هستم. حواسم پرت ِ قیمت های جدید کارتن پستی بود که سیب زمینی ها سوختند! یک طرفشان سیاهی تلخ و بدی دارد. آن طرف دیگر نیمه خام است! با چند فحش که حالا دیگر یادم نیست، از تابه بیرونشان کشیدم و کتلت ها را به جایشان توی روغن خواباندم. وسط این کارها آمده ام سر وقت ِنوشتن! نوشتن که خبر نمی کند! یک دفعه آدم ویرش می گیرد که بنویسد! می دانم؛ تقصیر همان جیرجیرهای ضعیف است! که اولش نفهمیدم از کجاست؟ اما چند لحظه بعدتر که صدای گریه ی بچه آمد، فهمیدم یک نفر دارد اولین قدم های عمرش را توی کوچه ی ما می گذارد! جیر جیر کفش های جغجغه ای اش بود که من را به نوشتن وا داشت!
کوچه بی نهایت ساکت است! سی و چهارمین موتور سه چرخه ی ضایعاتی، چند دقیقه ی پیش آمده و سطل آشغال شهرداری را زیر و رو کرده و چیزی نیافته بود! حالا مثل همیشه چند ساعتی همه جا در سکوت فرو می رود تا ساعت دو عصر برسد و نیمه ی دوم زباله گردی ها شروع شود. بچه دوباره می زند زیر گریه. از پشت پنجره ی آشپزخانه سرک می کشم اما درخت زبان گنجشک تمام منظره را پر کرده و نمی توانم بفهمم دلیل گریه اش از چیست؟ صدای مادرش نمی آید. بعد دوباره سکوت می شود و جیر جیر قدم های نامنظم اش کوچه را پر می کند!... یاد اشک های زن چاق دیروزی توی تاکسی می افتم! و تلاش بی فایده اش برای نگه داشتن بغضی که بی هنگام سر باز کرده بود و داشت توی صندلی جلوی تاکسی، آن هم پیش سه نفر آدم غریبه می ترکید!...
زن ِمیانسالی که کنار دست راننده ی پیر و لاغر مردنی نشسته بود و دو اسکناس ده تومانی تا شده را روی داشبوردش می گذاشت. دخترک کنار دستی ام بی موقع وسط حرف های آن دو پریده بود و شماره کارت می خواست. پیرمرد اما حواسش به حرف های زن بود که توی مانتوی مشکی و ضخیم اش خیس عرق شده بود. هوا گرم بود. راننده هم دستمال کهنه ی کرمی رنگی را به سر و صورتش می کشید و سعی می کرد زن را آرام کند. کلمات آشنایی به لهجه ی لری آرام آرام داغ ِدل زن را بیرون می ریختند. پشت چراغ قرمز ِمیدان گیر افتاده بودیم. پراید کهنه و قدیمی بوی گاز می داد. توی صندلی های زهوار در رفته اش کمی جابجا شدم و به مسافر بغل دستی ام دوباره نگاه کردم. دختر جوانی بود توی لباس سرمه ای رنگی کارمندی، یا شاید دانشجویی... .
دخترک دوباره حرفش را تکرار کرد "آقا میشه یه شماره کارت بدید؟" پیرمرد می شنید یا نمی شنید؟ نمی دانم اما تمام حواسش به زن بود که با همان لهجه ی لری و شرمی که توی صدایش موج می زد از بچه هایش می گفت. از اینکه او را بخاطر شهریه و هزینه های مدرسه کتک زده اند!!... پیرمرد دلجویانه پرسید "پس شوهرت چی؟ باباشون چیکاره ست؟!" و زن با صدای خفه ای گفت " هیچی!... معتاده! بیکار و علاف می چرخه... بچه ها همش از من پول میخوان... ندارم... از کجا بیارم؟... دیگه قدشون از من بلندتر شده... می افتن به جونم کتکم می زنن... "
برای یک لحظه توی تاکسی سکوت مطلقی برقرار شد. من و دخترک به هم نگاه کردیم. دخترک زیر لب گفت " بیا... اینم غصه ی امروزمون که جور شد..." سری به تاسف تکان دادم و آرام گفتم " هر کی رو می بینی یه غمی داره...". زن بیشتر از این نتوانست بغضش را نگه دارد. اسکانس ها را روی داشبورد گذاشت و پیش از آنکه چراغ سبز شود از تاکسی پیاده شد... دست های لاغر و چروکیده ی راننده که به سمتش دراز شده بود، توی هوا معلق ماند... دستمال کهنه اش را دوباره دور صورتش کشید و با آه بلندی دنده عوض کرد... چراغ سبز شده بود.
شماره کارتم را به دخترک دادم و بیست تومان از اسکناس های توی کیفم را به سمش گرفتم " قابل نداره". رسید واریزی را توی گوشی اش نشانم داد "خواهش می کنم. دستتون درد نکنه... بیا آقا... خط عابر بعدی پیاده می شم. ممنونم!" مرد انگاری تازه به جهان توی تاکسی برگشته باشد، تکانی خورد و ماشین را کمی جلوتر نگه داشت. باقی مسیر را خاطرم نیست که چگونه گذشت... رفته بودم به کودکی! به سالهای مدرسه... به اینکه ما چطور توی جنگ و بیکاری بزرگ شده بودیم؟...

پ.ن: عکس در لحظه و همینطوری جهت دلخوشی!