دیشب با حال خوبی همراه جان از کارگاه برگشتیم خونه، دو تایی دوش گرفتیم و با کمی شوخی و مسخره بازی، خستگی از تن در کردیم. داشتم موهام رو خشک میکردم که دیدم جان با قیافه ی در هم و گرفته، روی مبل راحتی، به گوشی زل زده. گفتم خیر باشه! چرا قیافه ت این شکلی شده؟ گفت واسه خاطر یه خبر مزخرف!
فکرم در لحظه هزار جا رفت! گفت قبض برق اومده! مکث کرد. گفتم خیلی افتضاحه؟ ( ماه قبل، هفت میلیون و سیصد اومده بود) به شوخی گفتم چقدره؟ چهارده تومن؟!... سری با تاسف تکون داد و گفت: یازده و خرده ای! یعنی تقریبا دوازده تومن!....
مغزم رگ به رگ شد... شام کوفتمون شد. به هر شکل ممکنه که بلد بودم فحش و نفرین حواله چیزها و کسانی کردم که اصلا نمی شناختم شون... نفسم سنگین بود و میخواستم شدیدا کسی یا چیزی رو پاره کنم.... توی خیالم رفته بودم اداره برق رو منفجر کرده بودم. با ماشین نداشته ام زده بودم به آدم هایی که هر شب میان کنار خیابون تجمعات... بی فایده بود.
شب تا حوالی یک و نیم، خودم رو توی اینستاگرام غرق کردم تا بلکه حالم عوض بشه. نشد. تا صبح خوابهای دری وری دیدم... صبح گریه کردم. نمی تونستم جلوی اشک هامو بگیرم... این خونه جدید یه کولر گازی عهد بوق داره که خیلی برای ما داستان ساخته. صاحبخونه هم پول نداره عوضش کنه. ما هم هر جوری حساب کردیم نمیشد کولر آبی بزرگی رو آورد توی خونه نصب کرد. خونه ی اینجا اصلا کانال کولر نداره. بالکن و پنجره ها خیلی کوچیدند و نمیشه چیزی روشون نصب کرد...
خلاصه فشار روحی این چند ماه که مراقب باشیم کولر زیاد روشن نباشه و از ۲۷ هم کمتر نذاریم و ساعتها خاموشش کنیم و تهش باز اینهمه پول برق بیاد، یه جورایی فلجم کرد... زدم زیر گریه چون هر کاری میکنم تا شرایط زندگی یه کمی ثابت و قابل کنترل بشه، نمیشه...
جان بالای سرم توی رختخواب نگاهم میکرد، ماچ و بوسه های دلداری دهنده اش اثری نداشت... دیشب بخاطر این هزینه، کلاس خراطی ای که با هزار حساب و حساب ثبت نام کرده بود رو کنسل کرد... نیمه های شب میدیدم بیداره و داره چت میکنه... حسم بهم گفته بود داره کلاس رو کنسل میکنه، واسه همین بیشتر غصه خوردم... دست آخر گفت: یه قبض برقه... عزیز که از دست ندادی اینطور اشک میریزی !.... اشکم بند اومد ولی هنوزم نفسم در نمیاد... ظهر شده و هنوز نتونستم به کارهای روزمره برسم... از اینکه در برابر شرایط احساس شکست و ناتوانی میکنم، بی نهایت خشمگین میشم... از اینکه وضعیت هر روز داره تخمی تر میشه، از خودم بیزار میشم. از اینکه چرا نمی تونم از پسش بربیام! ...
ظهر قراره بابا، ناهار بیاد خونه مون. آخه مامان رو بعد از یک دوره بیماری سخت، فرستادیم مسافرت تا کمی حال و هواش عوض بشه. نمیخوام بابا این غم رو توی صورتم ببینه ... شاید یه دوش آب سرد بتونه کمی از این قیافه داغون رو بشوره و ببره...