بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

ARZE / اَرزه 2024

خیلی وقت است از دیدن این فیلم می گذرد اما یک جمله اش چسبیده به ته ذهنم!

" همه چیزمون رو اَزمون گرفتن! دیگه نمی ذارم اینم بگیرن!!..."

این جمله را ارزه می گوید، و بغض توی گلوی من چنگ می زند.

نام فیلم را جستجو می کنم: (داستان یک مادر مجرد که دست پسر نوجوان‌اش را می‌گیرد تا به دنبال موتور دزدیده‌شده‌شان بگردند، چرا که این موتور، تنها منبع درآمدشان است.) یا ارزه ( عربی : أرزة ) یک درام کمدی لبنانی محصول سال ۲۰۲۴ به کارگردانی میرا شیب در اولین کارگردانی بلند خود است.)

ولی ارزه را باید ببینی! و کیف کنی! این زن برای من سمبل "لبنان" است. کشوری که با فکر کردن به آن، احساسات متناقضی به ذهنم هجوم می آورد. کشوری که وجودش، به طرز عجیبی به وجود کشور من گره خورده است. و با این حال، چیز زیادی از آن نمی دانستم تا وقتی که ارزه را دیدم! و نظرم به کلی با گذشته فرق کرد! و بیشتر از قبل مطمئن شدم که اگر جهان را به دستان زنان بسپارند، چقدر چهره ی زمین ِزشت از جنگ و کشتار و خونریزی، تغییر خواهد کرد... .

ارزه، زنی ست با جثه ای نحیف اما شجاع! مقاوم و مصمم در به دست آوردن حق زندگی اش. حق زندگی پسرش با آرزوهای بزرگ! حق زندگی خواهرش که در مرز میان عقل و جنون، دست و پا میزند. حق زندگی در جاییکه همسایگان، این حق را از او ربوده اند! و اینکه این همسایگان چه کسانی هستند هم برای خودش جای شگفتی دارد! و چقدر به هم اعتماد دارند!! چقدر هوای هم را دارند!!... چقدر حق هم کیشان شان را رعایت می کنند... چقدر... چقدر... . و ارزه چطور می تواند از پس ِ این همه مسائل در هم پیچیده برآید؟!... چگونه می تواند جای خالی پدر را برای فرزندش، همچون گذشته پر کند؟!... اصلا این پدر، کجاست؟!...

پی نوشت: توی شلوغی این روزها، حتما یک ساعتی را برای دیدنش خالی کنید! نظر شما را هم حتما تغییر خواهد داد. همانطور که حالتان را حتما خوب خواهد کرد!

How to Make Millions Before Grandma Dies 2024

توی این روزهایی که مرگ و بحران های جور و واجور داره از در و دیوار و زمین و زمان می باره، دیدن یه فیلم تایلندی که از قضا خودش هم فقط تکه کوچکی از این زندگی رو به نمایش گذاشته، می تونه حال دل آدم رو خوب کنه!

داستان فیلم درباره رابطه مادربزرگ و نوه ای هست که به مفت خوری و بیکاری توی خانواده شهرت داره. انگاری یه جور تقابل بین دو نسل پرکار و زحمتکش و نسل جوان تن پرور و زیاده خواه است. همونطوری که از اسم فیلم برمیاد، نوه ی مادربزرگ به دنبال پیدا کردن راه حلی هست که بتونه پیش از مرگ مادربزرگش، و از قِبَل مرگ او، میلیونر بشه!

حال و هوای خانواده های تایلندی، به ایرانی ها خیلی نزدیک بود! احترام به سنت ها بخصوص درباره احترام به درگذشتگان، من رو یاد خودمون می انداخت. تفاوت نسل ها هم که جای خودش رو داره... زکاوت و باهوشی مادربزرگ هم که دیگه گفتن نداره... تنبلی و تیزبازی نوه هم همینطور... رابطه باقی بچه ها، اعضای خانواده و نوع مواجه شون با مشکل بیماری مادربزرگ و مرگ او هم خیلی شبیه ایرانی هاست... .

بزرگترین نقطه قوت فیلم، نمایش زیبایی زندگی در خلال همین مشکلات و مصائب هست. زیبا زندگی کردن یک نفر به دیگری سرایت می کنه! اتفاقی که ما خیلی بهش نیاز داریم!

ریتم فیلم کمی کند هست. اما اگه دل نگرانی عجیب و غریبی ندارید، براش وقت بگذارید و ببینید. امیدوارم که دوستش بدارید.

تفریق و بی رویا

به فاصله کمی، شاید یکی - دو شب، دو فیلم خوب ایرانی دیدم! خوشحال شدم از بابت این اتفاق و رشد و بالندگی فیلمنامه نویسان و کارگردانان ایرانی. و از طرفی هم تعهدشان در پرداختن به مسائلی که گریبان جامعه و روابط اجتماعی را گرفته، ستودم!

مضمون هر دو فیلم یک چیز بود: عوض شدن آدم ها! آدم هایی که از یک جایی به بعد، توی زندگی شان کم می آورند. آدم هایی که تسلیم بازی کثیفی می شوند که به واسطه نظام های حاکم بر جامعه، دیکته شده است. آدم هایی که مجبور می شوند زیبایی، نیکی، شادابی و مهربانی و خلاصه تمام صفات اخلاقی یک انسان را کنار بگذارند و ادامه دهند و یا اینکه حذف شوند!! از بازی کنار زده شوند.

دیده اید در گفتگویی با خودتان یا نزدیکان تان، گفته باشید: " فلانی چقدر عوض شده! اصلا اون آدم سابق نیست! اخلاق و رفتارش یه جور دیگه شده!!... نشناختمش!... اونم منو نشناخت!!... ". آدم هایی که اغلب از سوی سیستم حاکمی که شاید اصلا متوجه اش هم نباشیم، به شکل آدم های موفق! آدم هایی که رشد کرده اند! آدم هایی که به جایی رسیده اند، معرفی می شوند! اما برای رسیدن به آن جایگاه، چه چیزی از سرشان گذشته که تغییرشان داده؟! هویت گذشته شان چه بوده و حالا تبدیل به چه کسی شده اند؟!...

سوژه ی این دو فیلم، هشداری ست که درباره ی همین تغییر هویت ها! چیزی که شاید جدی اش نمی گیریم اما مساله اش جدی ست!!... چیزی که در نهایت تبدیل می شود به اینکه: "چه روزگار نامردی شده!!... روزگار عوض شده!!... دیگه نمی شه روی کسی حساب کرد!!... آدم ها عوض شدند...". چیزی که برآورد پایانی اش می شود: " افسردگی... تنهایی... غم و اندوه... دلسردی و بی تفاوتی... بی هدفی و سرگشتگی... جاه طلبی های غیرانسانی... نادیده گرفتن دیگران و ... ".

پیشنهاد می کنم این دو فیلم را تماشا کنید. البته وقتی که در مود خوب و بالایی هستید. وگرنه مثل من سرگیجه می گیرید و از وحشت تصورات تان، نفس تان تنگ می شود. فیلم "بی رویا" به نظرم با سانسورهای مهمی اکران شده است، با اینحال، همچنان دیدنی ست و به نظرم یک سر و گردن از تمام فیلم های ایرانی ای که دیده ام بالاتر است. پیشنهاد می کنم اول فیلم تفریق را تماشا کنید و بعدش بی رویا!

Will Trent 2023 معرفی سریال

می دونم! می دونم!... توی همین پست قبلی نوشته بودم که از دیدن سریال خوشم نمی آید اما حالا حرفم را پس می گیرم!

این چیزهایی که اینجا می نویسم، تقریبا یک ماه پیش اتفاق افتاده اند! و من آنقدر نوشتن درباره شان را لفت داده ام که دیگر یادم نمی آید می خواستم از چه چیزی حرف بزنم!

ولش کنید! برویم سر اصل مطلب! ویل ترنت! کارآگاه ویژه جنایی که به او لقب سطل آشغالی داده اند! چون وقتی به دنیا آمده، او را از توی یک سطل آشغال بزرگ پیدا کرده اند! بله! او یک بچه پرورشگاهی ست با یک سری استعدادهای خاص! و البته کلی زخم و جراحت روحی و جسمی که در طول زندگی اش از طرف خانواده هایی که سرپرستی اش را به عهده گرفته اند، به او وارد شده! با این حال، او تمام تلاشش را می کند که روی نقطه ی قوت اصلی اش تکیه کند و زندگی اش را در جهت کمک کردن به مردم، جلو ببرد! او دارای قدرت شهود بالایی ست! و این توانایی خیلی جاها در حل مسائلی که از دید بقیه پنهان مانده اند، به او کمک می کند.

گذشته از فیلمنامه قوی، خوش ساختی سریال، تنوع سوژه ها، پرداخت های خلاقانه و کلا کشش بالایی که این سریال برای دنبال کردن داشت، گریز زدن های گاه و بیگاه به لایه های درونی شخصیت اصلی سریال، برایم جذاب بود. اینکه در کودکی و گذشته ی ویل ترنت چه گذشته؟ چرا او حالا مردی با پوششی کلاسیک و یکنواخت است و مشغول سرگرمی های معمول باقی آدم ها و بازی های کثیف شان نمی شود؟ تعهد او به کارش، به اعتقاداتش از کجا ریشه می گیرد؟ ترس هایش از کجا آمده اند و چگونه او، مشتی نمونه ی خروار از بچه هایی ست که به دلایل مختلف رها شده اند... بی اینکه بدانند پدر و مادرشان چه کسانی بوده اند؟! سرگذشت آنها چه بوده؟! به کجا تعلق دارند و ...

وقتی فکرش را می کنم، تنها یکی از این چالش ها و تلاش برای پیدا کردن جواب یکی از این سوالات، می تواند آدم را از زندگی بیاندازد! پس چطور ویل ترنت می تواند اینگونه محکم و استوار در راه پیدا کردن قاتلان و جانیان و روانی ها، قدم بردارد؟! چطور می تواند درون و بیرون خودش را از هم جدا کند؟!... هر چند، هرازگاهی، شاهد تردیدها و شکست هایش هم هستیم...

می خواهم بگویم این سریال یکی از بهترین سریال هایی بود که در طول ماه گذشته دیدم و دیدنش را هم مدیون جان هستم. او موتور سریال دیدنم را روشن کرد. طوریکه گاهی یک شب دو - سه قسمت را پشت سر هم می دیدم و از کار و زندگی شبانه می افتادم! :)) راستی، سریال خشن نیست. یعنی از نگاه من، از آن هایی ست که جنبه ی رمانتیک اش به جنایی بودنش می چربد. (قسمت اولش یک کمی زیادی خون دارد! ولی بعد بهتر می شود.) اگر علاقمند به ژانرهای معمایی هستید، حتما این سریال را تماشا کنید. منبع تمام فیلم ها و سریال های من دیجی موویز است. رایگان دانلود می کنم. برای باز کردن سایت فی*لترشکن نیاز دارید ولی موقع دانلود باید خاموشش کنید. امیدوارم از دیدنش لذت ببرید.

چشمه باکره (The Virgin Spring 1960)

هفته ی پیش بود که آخر شب این فیلم را تماشا کردم. یادم نیست چرا نیمه رهایش کردم؟ شاید گمان می کردم کارهای مهم تری هم دارم. حال و هوای عجیب و غریب فیلم ولی از پس ذهنم جدا نشد! چند شب بعد، دوباره باقی اش را دیدم. دنیای سیاه و سفید قرون وسطایی مسیحیت و داستان ها و خرافه های جدال میان خدا و شیطان و فرشته و بشر! داستان فیلم به شدت ساده و سرراست است، لااقل برای مخاطب 2023. چرا که بیشتر از شصت سال، از ساخت فیلم گذشته است. هر چند هنوز، خیلی ها دغدغه های آن سالیان را در سر دارند. چشمه باکره به کارگردانی اینگمار برگمن، دریچه ای مقابل شما می گشاید که با قدم گذاشتن درون آن، وارد عالم غریب و ترسناک زندگی های نخستین بشر می شوید! و تمام غرایز اولیه، بیم و امیدها، ایمان و اعتقاد و کفر و جهل و انتقام و ... خلاصه عصاره ی خالص زندگی بشر از ابتدا تا حال را در برابر خود عریان می یابید!

برای آگاهی از خلاصه فیلم ( اینجا ) کلیک کنید.

اواسط فیلم، جاییکه کوچکترین برادر، در طول شب از افکار جنایت دو برابر بزرگتر، بی خواب شده و با وحشت به سقف اتاق تاریک نگاه می کند، شاهد دودی ست که از میان شعله ی هیزم ها به سمت حفره ی سقف، مثل ماری به خود می پیچد و بالا می رود... ناگهان صورت یکی از کارگران مزرعه، بالای سرش ظاهر می شود و حرفهایی به او می گوید که گویی هزاران سال است که بشر به آن آگاه و از آن غافل است:

- " می بینی چطور دود، وسط روزنه ی سقف معلق مونده و در حال جنبیدنه؟ انگار از ترس و وحشت داره به خودش می لرزه. در عین ِ حال فقط در صورتیکه وارد هوای آزاد بشه، تموم ِآسمون رو خواهد داشت، تا داخلش چرخ بخوره... ولی این رو نمی دونه. و به همین دلیله که فقط زیر تیغه ی دودگرفته ی سقف چندک می زنه و می لرزه... انسان ها هم درست همینطور هستند. اونها هم از نگرانی همچون برگ هایی دستخوش طوفان، به خودشون می لرزند... چون چیزهایی که می دونند، وحشت زده شون می کنه، و همینطور چیزهاییکه نمی دونند... و تو ... تو به زودی مجبور خواهی بود از یک پُل چوبی باریک گذر کنی. اونقدر باریک که نخواهی دونست پای خودت رو کجا بگذاری ... ".

پ.ن: شاید تمام کاری که بشر باید بکند، رها شدن از بند چیزهایی ست که از هزاران سال پیش از او و هزاران سال پس از او، به دورش پیچیده اند... نمی دانم!...

لینک دانلود فیلم. برای باز کردن لینک به قندشکن نیاز دارید ولی موقع دانلود، خاموشش کنید.

.

یک دست لباس - 2022 The Outfit

خیلی وقت بود که فیلمی با این کیفیت ندیده بودم. فیلمی شسته رفته! بی نهایت شسته رفته! در یک لوکیشن ثابت! فقط یک خیاط خانه ی دو اتاقه! و صد و پنج دقیقه ای که اصلا متوجه گذر زمانش نمی شوی! از بس تو را غرق در هزارتوی داستانش می کند! - شبیه سیبی که تا از درخت به زمین بیافتد هزار چرخ می خورد! فیلم یک دست لباس از خانواده ی فیلم های گنگستری ست. چند صحنه ی خشن - بسیار خشن در مقابل تمیزی و آرامش محیطش - دارد اما باقی اش دیالوگ است! دیالوگ های غافلگیرکننده که برای ساختن چند ساعت از یک روز شما بسیار کافی ست! البته اگر هنوز شِم جستجوگرانه و ماجراجویانه تان بیدار است و به این سبک فیلم ها علاقه دارید. و در پایان بازی های بسیار درخشان بازیگرانش که معجونی از سینما و تئاتر است! ساختار فیلم آنقدر قوی ست که بیشتر از چرایی ساختش به یاد آدم می ماند!

و اما چرایی نشستن پای چنین داستانی! ؛ وقتی به گذشته برمی گردی و نتیجه ی انتخاب های گذشته ات را مرور می کنی حال عجبیبی به تو دست می دهد! انتخاب های اشتباه نمی توانند نتایج درستی به بار بیاورند. اما این تمام ماجرا نیست! حتی وقتی که از یک جای مسیر به بعد تصمیم می گیری راهت را تغییر بدهی، به مسیر درستی گام بگذاری که بلکه از فرجام آن گذشته خلاص شوی، نمی دانی چرا گذشته هنوز در تعقیب توست؟!... آیا این اتفاق ها هستند که ما را انتخاب می کنند یا برعکس؟!!... پیشنهاد می کنم جمعه تان را با این فیلم بسازید!

 

 

 

سریال The Terror 2018 / وحشت

 

تررور به معنی وحشت، اسم یکی از دو کشتی ناوگان سلطنتی بریتانیا بود که در سال 1845 با کشتی دیگری راهی سفری اکتشافی به سمت قطب شمال شد. هدف از این سفر یافتن راه های آبی جدید بود تا از طریق آن ها بریتانیا بتواند به هند و چین دست پیدا کند. این دو کشتی در زمان خودشان از پیشرفته ترین کشتی های اقیانوس پیمای جهان بودند. آذوقه ی دو سال سفر برای خدمه در قوطی های کنسرو که به تازگی اختراع شده بودند، نگهداری می شد. و برنامه ریزی دقیق یکی از بزرگترین کاشفان انگلستان یعنی سِر جان فرانکلین این نوید را می داد که کشتی ها و خدمه شان بتوانند در ظرف سه ماه از قطب شمال عبور کرده و به آب های اقیانوس برسند. اما یک اشتباه محاسباتی و ناآشنایی نسبت تغییرات مدارهای مغناطیسی و آب و هوای قطب باعث شد هر دو کشتی در میان یخ های شمالگان، منجمد شده و از حرکت باز بمانند.

 

 

چیزی که جذابیت خاصی به این سریال می دهد، چیزی جدا از فضاسازی فوق العاده قوی از قطب و طوفان های یخ و برف آنجاست. شب ها و روزهای تاریک زمستان قطبی و هراس و سرمایی که از تماشای فیلم تا مغز استخوان شما فرو می رود به کنار، وجود موجودی اسطوره ای در هیبت خرسی قطبی با سری انسانی و پنجه های عظیم درنده (خودم تا چند شب خوابش رو می دیدم!) که وجودش باعث بقای قطب و مانع ورود مهاجمان و بیگانگان است، شما را در معجونی از ترس و توهم و ترحم غوطه ور می کند. هیولایی که با وجود تمام وحشت و درنده گی اش، قدرت برتر طبیعت است در محافظت از خودش! تا انسان کاوشگر خارجی با انفجارهای بزرگ در دل یخ - برای باز کردن راه کشتی - باعث نابودی طبیعت و حیوانات آن منطقه نشود. اسکیموهای منطقه نام او را به زبان نمی آورند اما در هر قبیله یک نفر مامور محافظت از اوست. همانطور که آن هیولا از شکار و غذای اسکیموها محافظت می کند. پیوندی محکم میان انسان بومی و طبیعت برای حفظ و بقای هر دو طرف! و حالا آن هیولا دست به کار نابودی مهاجمان زده است و کاوشگران نیز در پی کشتن اویند! اما این همه ی ماجرا نیست!

کنسروهایی که قرار بود غذای دو سال خدمه کشتی را تامین کند به واسطه وجود بدنه فلزی ِفاقد لایه ی نگهدارنده در حال فاسد شدن هستند و سرب و جیوه از قوطی ها به درون غذا راه یافته و باعث مسمومیت شدید و مرگ تدریجی افراد می شود. در چنین شرایطی که دیگر غذایی برای خوردن و زنده ماندن باقی نمانده است، خدمه به خوردن گوشت هم نوع خود روی می آورند... هر چند که هیچ کدام از اینها - بقول یکی از کاپیتان های باتجربه ی کشتی- خطرناک تر و ترسناک تر از تاریکی درون انسان ها نیست. تاریکی ای که در مواقع بحرانی خودش را نشان می دهد! آن لحظه هایی که امید به یاس بدل می شود و هر کسی تنها به بقای خودش می اندیشد. قانون و نظم در کشتی و سلسله مراتب نظامی آن شکسته می شود و هر بی سروپایی به فکر جمع کردن دارودسته برای خودش می افتد تا شورشی را آغاز کند که باعث نابودی افراد آگاه تر و کاربلد است! اتفاقی که تیر خلاص را بر پیکر رو به زوال آن جامعه ی کوچک دریانورد می زند! رذل ترین افراد با جمع کردن گروهی همچون خودش، ادعای حکومت و فرمانروایی دارد و در سرش فقط یک فکر چرخ می خورد و آن هم نابودی همه چیز در سریع ترین زمان ممکن است! چرا که او فکر می کند تنها راه باقیمانده نابودی ست... .

جالب است بدانید که این سریال بر مبنای یک داستان واقعی با مقداری تخیل و تصرف ساخته شده است. چرا که از آن دو کشتی و سرنشینانش تا سال 2016 هیچ اثری یافت نشده بود. با این حال نمی توانم مشتاقانه شما را به تماشای این سریال عالی ترغیب کنم. چرا که ممکن است بعدش تا مدتی مثل من دچار کابوس و افسردگی بشوید. هر چند که تابحال در هیچ فیلم و سریال دیگری، نهایت پستی و رذالت در بشر را اینچنین واضح و دقیق ندیده بودم! و ارزش این سریال بیش از هر چیزی در همین است؛ نشان دادن تقابل اخلاق و انحطاط انسانی در شرایطی که چیزی جز خود ِانسان تصمیم گیرنده نیست. 

 

 

سولاریس 1972 Solaris

 

جمعه عصر می تواند بدترین زمان ممکن برای تماشای یک فیلم از آندری تارکوفسکی باشد! خصوصا اگر آن فیلم سولاریس هم باشد!! و خب ما این اشتباه را کردیم و دو ساعت و چهل و پنج دقیقه را با دهانی باز و ذهنی کند شده، سعی در درک چیزی داشتیم که تارکوفسکی فقید پنجاه سال پیش می خواسته حالی مان کند! و البته باید اعتراف کنم که در نهایت به این نتیجه ی بی شرمانه رسیدیم که بهتر است چند قسمت از سریال وایکینگ ها را پشت سر هم تماشا کنیم تا بلکه بشوره، ببره!! (باور ندارید؟ خودتان سولاریس را ببینید!)

 

 

گذشته از شوخی، تصور کنید که شما با نهایت علم و دانش بشری و به کمک تجهیزات فوق پیشرفته، توانسته اید به دل کهکشان بزنید و سیاره ای به اسم سولاریس، کنجکاوی شما را به خودش جلب کرده است. حالا شما از درون سفینه فضایی تان دارید به چهره ی سیاره ای نگاه می کنید که بیشتر شبیه یک اقیانوس مواج است با حلقه های مارپیچ سبز و زرد و آبی... . شما طبق عادت برای دیدن آن چیزی که در دل این اقیانوس است، به آن نور می تابانید! - امواج بسیار قوی از اشعه ایکس - و خب نمی دانید که اقیانوس سولاریس یک موجود زنده است و از این کار شما خوشش نیامده! ( شاید هم اشتباه می کنید؛ خوشش آمده و می خواهد جوابتان را بدهد!) سولاریس بیدار شده و حالا دارد خودنمایی می کند. شما می خواهید او را بشناسید، او اما می تواند ذهن شما را بخواند، وارد ذهنتان بشود، افکار گذشته و آینده تان را به شکل ماده ای قابل لمس دربیاورد و در برابر چشمان شما ظاهر کند! دهانتان صاف است! سر به سر سولاریس گذاشته اید؟! فکر کردید کی هستید؟!! سولاریس یادتان می اندازد که بهتر است برگردید توی خانه تان، سر در گریبان حیرت فروبرده و قبل از هر چیزی خودتان را بشناسید!! بفهمید مرگتان چیست که اینقدر زندگی را برای هم و موجودات دیگر سخت می کنید؟! عشق را به نفرت و وصل را به هجرت بدل می کنید!؟ چرا اینقدر ویرانگرید؟! و اصولا فکر می کنید هر چیزی را که نتوانید به آن مسلط شوید باید نابود شود؟! (باور ندارید؟ دنده تان نرم، بنشینید سولاریس را تماشا کنید!)

خیلی سخت است آدم بتواند چیزی را که خودش هم درک و احاطه ی درستی از آن ندارد، به دیگری حالی کند! سخت تر از آن حالی کردن چیزهایی ست که اصلا در قالب کلمات، تصاویر، رنگ ها و صداها هم در نمی آید! مثلا شرم! شرم می تواند بشر را نجات بدهد. آیا می توانید مصداقی برای این مفهوم پیدا کنید؟ این تنها یکی از آن جملاتی ست که در طول تماشای فیلم به گوش شما می خورد و ذهن تان را گرفتار خودش می کند. مطمئنا می توانیم ساعت ها درباره ی همین یک جمله با هم حرف بزنیم. و اگر تارکوفسکی فقید هم کمی در تدوین فیلمش به سلیقه ی مردم عادی عنایت می کرد، بارها و بارها می شد سولاریس را دید، از آن یادداشت برداری کرد و تا آخر عمر - سر در گریبان حیرت فرو برد - و از خود پرسید و به خود پاسخ داد!

نمی دانم تماشای این فیلم را به شما توصیه کنم یا نه؟ آنهایی که دیده اند متوجه منظور من می شوند. اما بجایش بیایید درباره ی همان شرم حرف بزنیم. آیا بشر از وقتی شرم را فراموش کرد، به چنین وضعیتی گرفتار شد؟! اصلا معنی این جمله چیست؟!

 

 

 

خیاط The Dressmaker 2015

 

این فکر اشتباهی ست اگر با خودمان بگوییم: " خیلی بدبختم که در این زمان و در این سرزمین به دنیا آمده ام!!" شاهدش هم داستان های بسیار زیادی ست که می توانیم لابه لای کتابها و فیلم ها بخوانیم و تماشا کنیم! داستان هایی که به ما می گویند در سرزمین های دیگر و در زمان های دیگر، شرایط به مراتب بدتر از حالا بوده است. از قضا ما خیلی هم شانس آورده ایم که حالا و اینجاییم! فقط از آن جهت که نازکش داریم، زیادی از حد ناز می کنیم! :)

خیاط داستان زندگی دختری ست که چیز زیادی از کودکی خود به خاطر ندارد جز اینکه به جرم قتل یک پسربچه، او را از مادرش جدا کرده و به دارالتادیب فرستاده اند. حالا او که تبدیل به زن جوان و زیبایی شده است دوباره به روستای زادگاهش باز می گردد. روستایی کم جمعیت و گم در میان سرزمین های خشک استرالیا! میرتل، جوجه اردک زشتی ست که حالا به شکل قویی افسونگر از پس سالها سفر در اروپا، تبدیل به خیاط و طراح لباسی خلاق شده و چشم تمام افراد روستا را به خود میخکوب می کند. اما در پشت این صورت اغواگر و زیبا، اندوه عمیقی خفته که از کودکی همراه اوست: "او خود را یک نفرین شده می داند!".

خیاط ، درام کمدی زیبایی ست که به ما نشان می دهد چطور حسادت و طمع می تواند زندگی انسان بی گناهی را به تاراج ببرد؟ میرتل، نماد تمام انسان هایی ست که قربانی تفکر نفرت زای جمع انسان های کوته نظر و حقیرند. جوامعی که دست به دست هم می دهند تا برای رسیدن به مطامع خود دیگری را قربانی کنند و به سادگی به او انگ ِهرزه، روانی، نفرین شده و ... می زنند و او طرد می کنند. اما میرتل، قوی زیبا و قوی ما به کمک و پشتیبانی مادری که حتی حاضر نبود او را به خاطر بیاورد، در برابر این جامعه می ایستد! او ذره ذره به دنبال کشف حقیقت می رود و در نهایت، وقتی پرده از راز پلید اهالی روستا برداشته است - با وجود تنهایی و اندوهش - از قدرت خلاقه اش بر علیه اهالی روستا استفاده می کند و آنها را به مجازاتی که لایقش هستند، می رساند. 

 

 

خیاط را تماشا کنید و از دیدن لحظات کمدی آن بخندید. و خب طبیعی است که یک جاهایی هم مثل من قلبتان فشرده بشود، از ظلم و اجحافی که در حق یک انسان شده است اما تهش حتما به این فکر خواهید کرد که زندگی در هیچ کجای این کره چرخان، همیشه باب میل انسان نبوده است. 

 

 

کودا CODA2021

 

با یک نگاه کلی به فیلم های دو سال اخیر، متوجه می شویم که دنیای تصویر به دنبال گفتگو درباره ی دو موضوع اساسی ست. اول اینکه جهان امروز، جهان تغییر و تحولات سریع است؛ پس ما باید یاد بگیریم چگونه با این تحولات هماهنگ شویم. دوم اینکه جهان امروز به شدت نیازمند درک و پذیرش تفاوت هاست! تفاوت های فکری، دینی، سیاسی، قومی، جسمی و جنسی و ... پس ما باید یاد بگیریم چگونه برای بقای خودمان هم که شده با این تفاوت ها کنار بیاییم! آنها را درک کنیم و بپذیریم که جهانی مملو از رنگ و طعم و عطر داریم!

کودا داستان زندگی روبی ست. دختری که در یک خانواده چهار نفره با یک تفاوت بزرگ به دنیا می آید. همه بغیر از او کر و لال هستند. اما روبی می شنود. می تواند سخن بگوید و بیشتر از همه ی اینها، او صدایی زیبا دارد! می تواند به زیبایی آواز بخواند! جهان روبی اما به واسطه ی همین تفاوت چند پاره است. او بین خودش و خانواده و جامعه ی اطرافش گیر افتاده است. خانواده ای که سمبل عشق و همبستگی و حمایت اند همواره روبی را به چشم مترجمی می بینند که می تواند میان آنها و مردم رابطه برقرار کند. جامعه ای که نمی تواند این تفاوت را بپذیرد و مدام دچار سوءتفاهم شده و این خانواده را مورد خنده و تمسخر خود قرار می دهد و روبی که در این میان نمی داند زندگی اش را فدای خانواده کرده و برای همیشه در کنار آنها بماند یا به دنبال رویای خوانندگی خودش برود و با استفاده از بورسیه یک دانشگاه معتبر، آینده ای تازه برای خودش رقم بزند!

 

 

کودا داستانی زیبا و طناز است که می تواند در طول تماشا، حال شما را خوش کند. می تواند نشان بدهد که راه حل های تازه، دست یافتنی هستند اگر کسی به دنبال آنها باشد! می تواند دوباره ارزش و جایگاه خانواده را به یادآوری کرده و خاطرنشان کند که همیشه برای ادامه ی زندگی نیاز نیست کسی قربانی دیگری شود. کافیست همدلی و درک متقابل را به یاد بیاوریم. به ما نشان می دهد که خیلی وقت ها لازم است اول از همه خودمان، تفاوت هایی را که از آنها می نالیم، خوب درک کنیم! ابتدا بفهمیم که جایگاه خود ِما کجاست؟ و بعد از اطرافیانمان انتظار داشته باشیم که ما را آنطور که هستیم بپذیرند. زندگی می تواند فرصت های بیشتری به ما بدهد اگر نگاهمان را کمی گسترده تر کنیم. کودا را تماشا کنید و از دیدنش لذت ببرید. 

 

 

بازندگان قهرمان Heroic Losers 2019

 

مشکلات اقتصادی و پدیده‌ی دخالت و سیاست‌های فرمایشی دولت‌ها در روند اقتصاد یک جامعه، چیزی نیست که مختص چند کشور خاص باشد. دخالت‌هایی که باعث می‌شود دست یک عده برای چپاول سرمایه‌ی مردم باز شده و مشغول سورچرانی بشوند. گاهی وقت‌ها از اینکه می‌بینیم چطور این نسخه‌های شکست‌خورده‌ی تکراری بعد از سال‌های سال هنوز روی ما اجرا می‌شود، مغزمان سوت می‌کشد! اما این بار بیایید با هم نگاهی به یکی از فیلم‌های کمدی آرژانتینی بیاندازیم که بر اساس یکی از همین سیاست‌ها ساخته شده است.

در سال ۲۰۰۱، آرژانتین در وضعیت اقتصادی نابه‌سامانی قرار گرفت که به تبع آن دولت با پیاده‌سازی یک طرح اقتصادی به نام کورالیتو، به مقابله با این آشفتگی برخاست. با اجرای این طرح، که دلارهای مردم را در بانک‌ها بلوکه می‌کرد و فقط اجازه‌ی برداشت معادل آن‌ها به ارز رسمی آرژانتین را می‌داد، اعتراضات گسترده‌ای از سوی مردم شکل گرفت. این موقعیت تاریخی دست‌مایه "بورنستین" شد تا "بازندگان قهرمان" را بر محور آن بنا کند.

فیلم درباره‌ی مرد میانسالی به نام فرمین (ریکاردو دارین) است که قصد دارد تا به کمک دوستان و آشنایانش شرکت تعاونی پدربزرگش را که سال‌ها است به علت ورشکسته شدن تعطیل گشته، احیا کند. او پس از جمع کردن مبلغ قابل‌توجهی دلار از نزدیکانش، آن‌ را به حساب بانکی‌اش واریز می‌کند. فردای آن روز، طرح کورالیتو توسط دولت کلید می‌خورد و فرمین دیگر نمی تواند به دلارهایش دست بزند! او می‌ماند و عده‌ی زیادی از دوستان و آشنایان که مثل مرغ سرکنده به دنبال دلارهای خود سرگردانند... .

 

 

درست است که ما شاید نتوانیم مثل بازندگان قهرمان، حق‌مان را بگیریم اما لااقل دیدن عکس‌العمل آن‌ها در برابر چنین طرح‌های اجباری و مسئولینی که از قِبل چنین تصویب‌هایی روز به روز فربه‌تر می‌شوند، یک ذره حالمان را خوب می‌کند. انگاری توی خیال‌مان تصور می‌کنیم که ما هم انتقام‌مان را از آن‌ها گرفته‌ایم! دلمان خنک می‌شود!

 

 

سگ های جنگ - War Dogs 2016

 

بیایید با هم یک کمدی سیاه ِ بد تماشا کنیم. فیلمی بدساخت و سطحی که برگرفته از واقعیت است و به ما نشان می‌دهد چطور دلالان اسلحه برای رسیدن به سودشان با جان آدم‌ها بازی می‌کنند. و این‌که جنگ اصلا آن چیزی که ما فکر می‌کنیم نیست، بلکه؛ جنگ تنها یک اقتصاد بزرگ است! سگ‌های جنگ داستان دلالان خرده‌پای اسلحه است که در مزایده‌های دولتی برای تامین اسلحه‌ی ارتش آمریکا شرکت می‌کنند و تنها دغدغه‌شان درست بودن سوابق و صورت‌های مالی و خلاصه، خلاص‌ شدن از نظام بروکراسی دولت است. و این‌جا بطور خاص، موضوع تامین اسلحه برای جنگ افغانستان است! کشوری که این روزها شاهد آواره‌گی مردمان بی‌گناهش هستیم... .  شخصیت‌های فیلم جوری سرخوشانه به تجارتشان مشغولند که انگاری قضیه‌ی خرید و فروش سیب زمینی است! منابع تامین مهمات و ادوات جنگی‌شان هم کشورهایی هستند که سالیان سال تحت سلطه‌ی شوروی سابق بوده‌اند و حالا حاضرند برای خلاصی از کوه مهماتی که در قلب کشورشان جمع شده، آنها را به نازل ترین قیمت بفروشند!... ما در فیلم می‌بینیم که چطور دو کشور روسیه و چین دوشادوش هم در این اقتصاد بزرگ میدان‌داری می‌کنند. و احتمالا پس از پایان فیلم به این فکر خواهیم کرد که سهم کشور ما از این اقتصاد چقدر است؟ و کجاهای تاریخ ِاین روزها، برای ماندن در بازار رقابتی این اقتصاد، بهایی گزاف پرداخته‌ایم! بهایی که "تحریم" صدایش می‌کنند و باعث شده شرایط کشورمان دست کمی از شرایط کشورهای جنگ زده نداشته باشد.

 

 

پی‌نوشت: یک جایی خواندم : " از مواجه با واقعیت - هر اندازه هولناک - نترسیم! ".

 

Clara 2018

 

کلارا از آن دسته فیلم‌های حال خوب کنی است که این روزها می‌تواند حسابی شما را از دغدغه‌های روزمره جدا کند. فیلم پیوند زیبا و عاشقانه‌ی میان هنر و علم را به نمایش می‌گذارد. یک هنرمند کنجکاو که در برخورد با مسائل زندگی از حس شهود خود بهره می‌گیرد و یک ستاره‌شناس دقیق و وسواسی که تلاش می‌کند تمام رخدادهای اطرافش را به کمک محاسبات دقیق، درک و اثبات کند. هر دوی این‌ها دو سر ِیک قطب و مقابل یکدیگرند اما زیبایی داستان جایی ست که عشق بین این دو پیوند ایجاد می‌کند و باعث کشفی بزرگ در زندگی‌شان می شود.

 

 

پیشنهاد می‌کنم با دیدن این فیلم کمی حال و هوایتان را عوض کنید. 

 

 

Palmer 2021

 

همه‌ی ما در طول زندگی‌مان، دچار اشتباهاتی می‌شویم که گاهی قابل جبران نیستند. حتی ممکن است یک نفر ِدیگر اشتباه بکند اما زندگی ِما دستخوش خطای او شده و حتی از بین برود. ولی در این بین سرنوشت هم دخیل است! او به ما شانس دوباره‌ای می‌دهد و به تماشایمان می‌نشیند! که با این شانس دوباره چه می‌کنیم؟! یعنی حالا شرایط جدیدمان را قبول کرده‌ایم؟ و بلد شده‌ایم که چطور با شرایط تازه زندگی کنیم؟ بلد شده‌ایم مراقب خودمان باشیم؟! یا مراقب دیگرانی که کارهایشان در زندگی ما دخیل است؟!...

پالمر فیلمی دلنشین و احساسی درباره‌ی پذیرش شرایط جدید و شانس دوم زندگی است. ادی پالمر ِجوان، روزگاری ستاره‌ی فوتبال دبیرستانش بود. او قهرمان محبوب شهرش به حساب می‌آمد اما در اثر یک اشتباه، به تبهکاری با سابقه تبدیل شد که حالا پس از گذراندن دوازده سال از دوران محکومیتش، عفو مشروط گرفته و برای زندگی به شهر زادگاهش باز می‌گردد. با این تفاوت که دیگر کسی به او به چشم یک قهرمان نگاه نمی‌کند! او حتی به سختی می‌تواند کاری پیدا کند؛ نظافتچی مدرسه! اما پالمر کوتاه نمی آید. او تلاش می‌کند تا گذشته را جبران کند و در این راه یاد می‌گیرد تا تفاوت‌ها را بپذیرد و بیشتر از قبل مسئولیت‌پذیر باشد. 

 

 

دیدن تلاش‌های پالمر به ما انگیزه‌ی دوباره‌ای برای ادامه‌ی راه می‌دهد. زیبایی روابط او با انسان‌های محیط زندگی‌اش و احساس حمایت و نرمشی که در مقابل آن‌ها دارد، بسیار دلنشین است. - البته به جز آن یکباری که دوستان قدیمی‌اش، سَم؛ پسرک دوست‌داشتنی همسایه را آرایش می‌کنند و مورد تحقیر قرار می‌دهند - و آستانه‌ی تحملی که یاد می‌گیرد هر بار باید بیشتر و بیشتر بشود تا به هدفش برسد و آن هدف چیزی نیست جز ساختن کانون خانواده‌ای که با وجود تمام تفاوت‌هایش در آن آرامش و عشق می‌یابد. پالمر به ما یادآوری می‌کند که برای کنار آمدن با روزگار، باید جور دیگری زندگی کرد، تغییر و پذیرش، دو عنصر اساسی برای کنار آمدن با دنیایی‌ست که مدام در حال دگرگونی و تلاطم است. دیدن این فیلم را به همه دوستان توصیه می کنم.

 

Black' 47

نمی‌دانم تابحال این تجربه را داشته‌اید که "مظلوم واقع شده‌اید؟!" یا در مقابلش سعی کرده‌اید که "از حق‌تان دفاع کنید؟!"

سیاه 47 داستان ِیک انتقام خشن و ترسناک است! داستانی درباره‌ی قحطی بزرگ سال‌های 1847 تا 1852 در ایرلند که باعث مرگ انسان‌های بیشماری شد. قحطی بزرگی که نتیجه‌ی استعمار انگلیس و خباثت ملاکان انگلیسی در حق رعیت‌های ایرلندی بود. رعیت‌هایی که متاسفانه خودشان هم به یکدیگر رحم نمی‌کردند! تماشای این فیلم بخاطر صحنه‌های خشونت‌بارش، شاید برای خیلی‌ها مناسب نباشد اما وقتی به تماشای آن می‌نشینی در کنار تمام خون‌هایی که ریخته می‌شود، چهره‌های مختلفی از انسان می‌بینی! چهره‌هایی که در طول مسیر داستان از این رو به آن رو می‌شوند! "فینی" یک سرباز ایرلندی‌ست که به خدمت ارتش انگلیس درمی‌آید اما بعد از جنگ با افغان‌ها، از ارتش فرار کرده و برای یافتن خانواده‌اش به روستای کوچکشان بازمی‌گردد. خانواده‌ای که هر کدام از اعضای آن به بهانه‌ای کشته شده و خانه‌ای که ویران شده و به تملک لرد "کیلمایکل" درآمده است*. لردی که نوادگان او تا یک قرن بعد از او، هنوز بخاطر اعمال ننگینش در لندن انگشت‌نما بوده‌اند! حال "فینی" کهنه‌سربازی آموزش دیده، همچون گلوله ای آتشین از خشم، به خرمن سربازان لرد می‌تازد تا انتقام خون‌های بسیاری را بگیرد.

 

 

چیزی که در این فیلم بیشتر از هر چیز دیگری شما را با خود همراه می کند؛ " شجاعت " است. حسی که به نظرم سال‌هاست از یاد ما رفته! ما به هر آنچه برایمان پیش آورده‌اند، خو گرفته‌ایم و تسلیم شده‌ایم. چیزهایی که می‌دانیم درست نیست را می‌پذیریم و در برابرشان سر فرود می‌آوریم. پس وقتی "فینی شجاع" را تماشا می‌کنیم، در دلمان با او همراه می‌شویم تا حقمان را از ظالمان بگیریم! حسی که در ما خفته است، بیدار می‌شود. ما در طول سفر ِقهرمان داستان، می‌بینیم که چطور باقی مردم، گاهی از پشت به او خنجر می‌زنند و گاهی یک نفر از میان دشمنان حتی، به صف یاران او می‌پیوندد! چرا که اینجا صحبت از "حق" است! حقی که همگان می‌شناسندش! حقی که همگان شاهدند چطور در مقابل دیدگانشان پایمال می‌شود!! با این وجود از ترس سکوت می‌کنند! و بدتر از آن؛ به سادگی به یکدیگر خیانت می‌کنند، هموطن‌شان را می‌فروشند و در ازایش لقمه‌ای نان می گیرند... من پیشنهاد می‌کنم خون‌باری این فیلم را تحمل کنید اما به تماشایش بنشینید! و فکر کنید در برابر ستمی که به ضعیفان روا داشته می شود؛ جای کدامیک از شخصیت‌های فیلم خواهید بود؟! راستی چقدر داستان این حق‌خواهی برایمان آشناست!! چقدر در طول تاریخ تکرار شده است!!

 

اگرچه این شخصیت تخیلی و ساخته‌ی فیلم است اما در واقع از منفورترین مَلاک تاریخ ایرلند یعنی "ارل لوکان" الهام گرفته شده است.

 

دوست درخشان من (My Brilliant Friend)

سریال "دوست درخشان من" را توی این یکی-دو هفته دیدم. چند قسمت آخرش را هم یک نفس تماشا کردم تا بلکه از دست این کشش ها و بازی های زنانه خلاص بشوم. بازی هایی که من هم - همچون هر زن دیگری - از زمانی که خود را شناخته ام، درگیرشان بوده و هستم. گذشته از بازسازی زیبای فضا و نماهای قدیمی در فیلم، جزئیات روانی و درونی شخصیت های اصلی ِزن، آنقدر ظریف نمایش داده شده که مخاطب همه را می پذیرد. همزادپنداری عمیقی با تک تک زنان در درجه ی اول پیدا می کند. (چرا که خودش هم زن است) و هر بار با اشتباهات آنها آه از نهادش بلند می شود و از دیدن بلندپروازی ها یا شکست ها و سقوط هایشان در گذشته و حال و آینده غوطه می خورد.

این سریال را می توان بارها دید و هر بار خود را جای یکی از شخصیت ها قرار داد. و از دریچه ی چشم آن ها به کل داستان زندگی دو دختر در طول دوستی عمیق شان نگاه کرد. لی لا دختری جسور و با آرزوهایی بزرگ در سر و النا دختری آرام و سختکوش که در پی ِرسیدن به دنیای لی لاست. یکی جهان اطرافش را با نبوغی که دارد به آشوب می کشد و دیگری درصدد تسلی بخشی به این دنیای خشن و تاریک است! تلاش و تقلای هر دو دیدنی ست. عشق و نفرت، کینه و حسادت، عقده های سربسته ای که در بزنگاه های زندگی سرباز می کنند و چرخش هر لحظه ی سیبی که در سقوط خود بارها و بارها رنگ عوض می کند و به زمین نمی رسد! سیب غلتانی که نامش زندگی ست. و من هنوز به حرف خانم معلمی فکر می کنم که معتقد بود لی لا نبوغی داشت که می توانست با آن کارهای بزرگی انجام بدهد اما آن را هدر داد!

ماهی کوچک (Little Fish 2020)

اگر به دو سال گذشته برمی گشتیم و یک نفر پیدا می شد به ما می گفت که قرار است با یک ویروس این همه بلا سرمان بیاید، بهش می خندیدیم! اما کرونا حالا کاری با ما کرده که کم کم داریم روال زندگی طبیعی گذشته مان را از یاد می بریم! و برای من بیشتر از هر چیزی استرس حضور در مکان های عمومی و بعدش دیدار با خانواده آزاردهنده است. اینکه مدام بترسی مبادا ناقل باشی و افراد دیگری را در خانواده بیمار کنی!

حالا تصور کنید اگر زمانی یک ویروس کوچک دیگر بتواند کاری با مغز ما بکند که دچار فراموشی بشویم! کم کم راه خانه مان را گم کنیم. اعضای خانواده را به خاطر نیاوریم و صبح وقتی بیدار می شویم غریبه ای را ببینیم که کنارمان خوابیده است!! گذشته و آینده در فراموشی بی معنا می شود و آدم ها هر لحظه برای هم غریبه اند و هر لحظه با هم آشنا می شوند. تصور کنید دنیا با آدم هایی که حتی نام خودشان را هم فراموش کرده اند چه شکلی می شود؟! آدم هایی که توی خیابان ها سرگردانند و نمی دانند از کجا آمده اند و کجا باید بروند؟! یا شغل شان چه بوده؟ و ...

 

 

ماهی کوچک فیلمی درام و علمی تخیلی با همین موضوع است. داستان زوجی که در همه گیری ِفراموشی سعی دارند جلوی پاک شدن حافظه شان را بگیرند و یکدیگر را به خاطر بیاورند و در برابر این بیماری بجنگند! آنها شاهد فروپاشی زندگی مشترک دوستان شان هستند. مادر و پدرشان را می بینند که دیگر فرزندشان را به خاطر نمی آورند و هیچ چیزی بدتر از ناپدید شدن پیوندهای عاطفی بینشان نیست... اما تلاش این زوج زیباست! هر چند که با دیدنش در انتها اندوهی گریبان شما را خواهد گرفت اما در عوض بیشتر از هر زمان دیگری قدر ِاین را درک خواهید کرد که هوشیاری چقدر خوب است! آگاهی از این که "که هستی؟" و "با که پیوند داری؟" چقدر زیباست. 

 

گامبی وزیر 2020

گامبی وزیر را دیدم. داستانی در اواسط دهه ١٩٥٠ و تا دهه ١٩٦٠ ؛ داستان زندگی بت هارمون، اعجوبه یتیم شطرنج آمریکا در هنگام تلاش برای رسیدن به قله ی دنیای شطرنج، آن هم وقتی بخاطر مشکلات روحی بسیار،با مواد مخدر و وابستگی به الکل دست و پنجه نرم می کرد .

چیزی که طول تماشای فیلم برایم جالب بود، بیشتر از همه روحیه مطالعه و جستجوگری هارمون بود. یعنی اگر به موفقیتی هم می رسید، گذشته از نبوغی که داشت و خوردن آن کپسول های سبز آرام بخش، بسیار بسیار کتابهای آموزشی شطرنج می خواند! راه و روش تمام شطرنج بازهای قدر قبل از خودش را بارها و بارها مرور می کرد. و بعد روی حریف های مقابلش آن ها را مدام تمرین می کرد. متکی به خودش بود اما خودش را با دانش و تمرین مسلح کرده بود.

اینکه یتیم خانه از او حمایت کرد برایم خیلی خوشایند بود. از این داستان های سیندرلایی نبود که فقط معجزه ی پری ها می توانست باعث تغییر شرایط زندگی دختر داستان بشود! هارمون سرسخت بود و آنچه که می خواست را خودش به دست می آورد و دیگران هم تحت تاثیر این حد از تلاش و پشتکارش با او همراهی می کردند. پشتیبانی از دختری که آه در بساط ندارد از سمت خانم مدیر یتیم خانه و آموزش های پیرمردی که تعمیرکار آن مجموعه بود، به نظرم دریچه ی جهان را به سوی هارمون باز کرد و البته جهان را هم از وجود یک نابغه آگاه کرد!

 

 

زیاده خواهی، قدرت طلبی و جنگجویی را به عنوان صفات بارز یک آمریکایی می دیدم و طبق گفته خودشان روحیه فردگرایی و استقلال طلبی هم مزید علت می شد تا آنها در مقابل حریفان روسی همیشه احساس ضعف کنند. روس هایی که فکرشان را روی هم می ریختند و با مشورت گروهی در بازی ها، یکی یکی حریفانشان را حذف می کردند. اما حرکت دوستان هارمون در حمایت از او، اینبار در لباس یک کار گروهی نتیجه داد! و وقتی که او در روسیه بازی داشت با مشاوره های تلفنی و روحیه بخشی دوستانش توانست بر حریف قدر روسی اش غلبه کند.

در نهایت یکی از قشنگ ترین سکانس هایی که در این مینی سریال دیدم، سکانس پایانی بود. وقتی که هارمون بعد از پیروزی اش به دل خیابان های مسکو می زند و به میان پیرمردهایی می رود که از کله صبح بساط بازی شطرنج شان را در پارکی کوچک پهن کرده اند! آنها که او را می شناسند با رویی گشاده به استقبالش می آیند و او را به بازی فرامی خوانند. یک پل ارتباطی بین دو ملت و فرهنگ به واسطه ی بازی! ارتباطی بین نسل پیر و کهنسال روسیه با جوانی از آمریکا! یک جور نمادین و شاید بشود گفت باغرض! اما ناگزیر! روسیه ای که در سطح دولتش با آمریکا جدال دارد به شکل توده ای پیر و فرتوت اما پرقدرت و پیوسته نمایش داده می شود و آمریکای پیروز در قامت زنی جوان و پرنشاط اما فروتن و کنجکاو برای برقرار رابطه! به چشم می آید.

 

گامبی وزیر مینی سریالی ست که در ژانر درام آمریکایی بر اساس رمانی با همین نام به قلم والتر تویس ساخته شده است. این رمان در سال 1983 نوشته شده است. این سریال توسط اسکات فرانک و آلن اسکات ۲۳ اکتبر سال ۲۰۲۰ برای نتفلیکس ساخته شد. هنوز درباره ی این سریال حرف دارم که بعدا می گویم!

 

*The Queen's Gambit 2020

 

اسطوره خدایی 2020*

مدتها بود که دلم برای دیدن یک انیمه ی خوب لک زده بود. راستش خیلی وقت بود هر چه می گشتم، کاری در سطح کارهای هایائو میازاکی پیدا نمی کردم. دیروز اما دل به دریا زدم و تصادفی یک انیمه ی چینی را انتخاب کردم که اسمش " اسطوره خدایی" بود اما در سایت های ایرانی با اسم "جیانگ زیا" که اسم قهرمان داستان است، منتشر شده بود. راستش در طول داستان یک جاهایی مو به تنم سیخ می شد! اشک می ریختم و توی دلم به کارگردانش آفرین می گفتم! از حجم زیبایی جلوه های بصری و موسیقی اش که بگذریم، شاهد مفاهیم انسانی عمیقی بودم که ما خیلی جاها در قرآن و احادیث، اشعار و افسانه های خودمان خوانده و شنیده بودیم اما هیچ وقت کسی آنها را برایمان به این زیبایی تصویر نکشیده است! 

 

 

"جیانگ زیا" یکی از اساتید آسمانی است که به واسطه ی شجاعت و مهارت و قدرتش، از سوی خدایان، برای پایان دادن به جنگ میان سه جهان انتخاب می شود. جنگی که باعث و بانی اش، روباهی نُه دم است که به او روباه شیطانی لقب داده اند. و جیانگ با غلبه بر او می تواند وارد بهشت شده و به مقام رهبری خدایان دست یابد. اما روباه در حین پیکار با او، پرده از رازی برمی دارد که باعث تردید جیانگ زیا نسبت به حقیقت و درستی نبردش می شود. روباه سینه اش را می شکافد و روح دختری اسیر را نشان می دهد و به او می گوید که خدایان به او دروغ گفته اند! و اگر او کشته شود، لاجرم دخترک هم خواهد مرد! و آیا او حاضر است خون یک انسان بیگناه ریخته شود؟! اینجاست که همه ی اساتید حاضر در میدان نبرد، یکصدا با هم فریاد می زنند که اینها همه اش "توهم شیطانی " ست و او نباید اسیر این توهمات شود!!

قهرمان جنگجو اما یک لحظه بازمی ماند! او که تا اینجا ایمان راسخی به استاد اعظمش داشته و حاضر بود در راه عقاید او، جانسپاری کند، از خود می پرسد که چرا یک انسان باید در جنگی که بین خدایان و شیطان است، قربانی شود؟! او چه گناهی دارد؟!... چگونه با مردن او می توان جان باقی انسان ها را نجات داد؟! اصلا چه فرقی میان مرگ یک نفر با هزار نفر دیگر است؟!... جنگی که خدایان حاضرند در آن خون انسانهای بیگناه زیادی را بریزند، چگونه می تواند باعث ایجاد صلح میان سه جهان بشود؟!... همین افکار باعث تغییر نتیجه ی نبرد جیانگ با شیطان می شود و در ادامه او به جستجوی پاسخ سوالات خود خواهان ملاقات با خدا می شود و سفری سخت و طولانی در پیش می گیرد. هر چند که در انتهای این سفر، با فهمیدن تبانی پنهانی میان خدا و شیطان، دست به انتخابی تازه می زند که سرنوشت هر سه جهان را تغییر می دهد... .

 

 

پ.ن: اشتباه نکنید. داستان به دنبال تبلیغ یا به چالش کشیدن مسائل مذهبی و اعتقادی نیست! اتفاقا کاملا برعکس، با کمک گرفتن از مفاهیم عمیق انسانی ( که میان تمام ادیان جهان مشترک است) سعی در نمایش تبعات جنگ میان قدرت ها دارد! جنگی که تنها نتیجه اش ویرانی سرزمین ها و کشته شدن انسان های بسیار و از میان رفتن زندگی های بیشمار است!! و سرگشتی و حیرانی بشر بعد از این وقایع که غیرقابل جبران است! 

شما در طول تماشای این داستان، با عبور از پلی میان زمین و آسمان، به ملاقات خدایان می روید و با دیدن حجم عظیم خودخواهی و سنگدلی آنها به وحشت می افتید! و خونسردی شان در اجرای بازی های ویرانگر برای آنانی که فرودست حساب می شوند، خون تان را به جوش می آورد... بهشت و جهنم را می بینید و زندگی پس از مرگ هزاران هزار سرباز کشته شده ی مفقود قلبتان را به درد خواهد آورد... ولی گذشته از همه ی اینها تصمیم نهایی "جیا زیا" راهی ست که هر انسان آزاده ای با انتخابش، می تواند خدایی شود که محافظ صلح و زندگی ست!

 

*Legend of Deification 2020

 

پرنده رنگین 2019

گاهی زندگی می تواند آنچنان دهشتناک باشد که تو حتی نامت را هم از یاد ببری! گاهی تفاوت هایی که تو هیچ قدرتی در انتخاب یا تغییر آن ها نداری، می توانند سرنوشتت را به طرزی غریب و بی رحمانه دگرگون کنند. پرنده ی رنگین داستان سرنوشت کودکی ست که از بد روزگار در زمانه ای پا به جهان گذاشته است که سرزمینش در آتش جنگ جهانی دوم می سوزد. هر چند که آتش نفرت و کینه ی مردمان در آن زمان از هر چیز دیگری سوزاننده تر است! مردمانی که نفرتِ نژادپرستی را به نهایت تصورناپذیر آن رسانده اند و برای انتقام گرفتن، از دریدن و در هم کوبیدن یک کودک هم ابایی ندارند! پیر و جوان، زن و مرد، دست به دست هم می دهند تا کودکی آواره و بی پناه، در مسیر زندگی اش، تجربه هایی را از سر بگذراند که او را بدل به یک قاتل ِانتقامجو کند!

 

 

پرنده رنگینThe Painted Bird ) فیلمی در ژانر درام، اثر واتسلاو مارهول کارگردان اهل جمهوری چک است. شما در 169 دقیقه شاهد داستان سفر کودکی برای یافتن خانواده اش در شرایط وحشتناک و وهم آلود جنگ در اروپای شرقی هستید. این فیلم با اقتباس از رمانی با همین نام به قلم یرژی کوشینسکی در سال ۱۹۶۵، که خاطرات پیچیدهٔ بازماندگان را گردآوری کرده بود، ساخته شده است. نام فیلم برگرفته از نمایی ست که در آن یک شکارچی پرنده - بعد از مرگ معشوقه اش - قناری خوش آوازی را که یادگار اوست به رنگ آغشته می کند و در میان فوج پرندگان وحشی که در آسمانند، رها می سازد! آنها که این پرنده را غریب و متفاوت می یابند، از هر سو به او حمله ور می شوند و در نهایت پیکر نحیف و بی جان قناری به زمین سقوط می کند!

تماشای این فیلم را به تمام دوستانم پیشنهاد می کنم؛ خصوصا آنهایی که فکر می کنند زندگی بشری از قانون خردمندانه بی نیاز است! و مدنیت انسان امروز را به سخره می گیرند!! آنهایی که فکر می کنند انسان؛ چیزی فراتر از حیوان ناطق است!! ولی هیچگاه خود را در شرایط غیرانسانی تصور نکرده اند!! فکر می کنید ما چقدر با تکرار چنین شرایطی فاصله داریم؟!!

 

MINARI  (میناری)*

داستان واقعی زندگی آدم ها با آن قالبی که رسانه ها، صبح تا شب توی بوق و کرنا می کنند، خیلی تفاوت دارد. در واقعیت کمتر پیش می آید که زندگی روالی منظم و پاکیزه و براق داشته باشد! شبیه آن چیزی که توی تبلیغات نشان می دهند؛ آدم های شاداب و خندان، لباس های خوش رنگ و تمیز، دکوراسیون ِآخرین مدل روز و غذاهای رنگارنگی که یا روی میز نشسته اند و یا توی یخچال انتظار شما را می کشند!! بله زندگی واقعی اصلا چیز دیگری ست - و این هیچ ربطی هم ندارد که شما کجای این کره ی خاکی باشید - چیزی بسیار متفاوت با آنچه که در ذهن ما می سازند و وادارمان می کنند تا برای به دست آوردنش، صبح تا شب مدام در حال دویدن و نرسیدن و فرسودن باشیم!

میناری داستان واقعی زندگی ست. داستان خانواده ای که برای داشتن یک زندگی بهتر، به سرزمین دیگری مهاجرت می کنند اما هر چقدر تلاش می کنند باز هم نمی توانند به آن چیزی که توی ذهنشان است برسند. هر روز با مشکلات ریز و درشت، دست و پنجه نرم می کنند و همین ها باعث دوری زن و مرد از هم می شود. مردی که تلاش دارد خانواده را نجات بدهد؛ حتی اگر مجبور به جدایی باشند و زنی که در کنار هم بودن اعضای خانواده را بر هر چیز دیگری ترجیح می دهد! مرد می خواهد بر اساس آنچه عقلش می گوید؛ دوباره بجنگد، زن اما دیگر خسته شده است و به احساسات درونی اش پناه می برد! و دو فرزندی که این میان، چشم به آنها دوخته اند! و اینجاست که پای مادربزرگ به داستان باز می شود تا بلکه بتواند با حضور خود، کمی بار زندگی را از دوش ِزن و مرد بردارد اما همین حضور دلگرم کننده به واسطه ی اتفاقاتی غیرقابل پیش بینی، باعث از بین رفتن حاصل ماه ها تلاش و زحمت خانواده می شود! آیا خانواده دوباره توان این را دارد که دور هم جمع شود و از هم نپاشد؟! 

این داستان برایتان آشنا نیست؟ چیزی شبیه این را بارها و بارها در طول زندگی ام تجربه کرده ام. شبیه بازی برج هیجان است. تکه های زندگی را یکی یکی با احتیاط و ترس روی هم چیدن و به حرکت دست سرنوشت در آن سوی بازی چشم دوختن!! چند بار تمام آنچه ساخته ام، با یک حرکت ناغافل، فرو ریخته است؟! نمی دانم. اما دست کم فهمیده ام که سختی ها، مرا قوی تر کرده اند! و این را خوب یاد گرفته ام که نفس ِزندگی، از پا ننشستن است! زمین خوردن و دوباره بلند شدن! میناری داستان واقعی زندگی است. دیدنش در این روزگار سخت، قوت قلب می دهد! ریتم آرامش، ضربان قلب شما را به تسخیر در می آورد و در نهایت با پایان درخشانش، شما را در حالی خوب شریک می کند.

*MINARI نام گیاه معطر و خودرویی ست که در کناره های رودخانه می روید و در فرهنگ مردم کره، فقیر و غنی در پختن غذایشان از آن استفاده می کنند. من این انتخاب را به مثابه زندگی در نظر می گیرم؛ بی توقف و با اندک امکاناتی، رشد کردن! و به زندگی دیگران عطر و طعم بخشیدن. راستی این بهترین فیلم 2020 بود که تابحال دیدم!

 

Memories of Murder 2003

"خاطرات قتل " روایت تلاش های بی وقفه و ناکامی کارآگاهان جنایی برای یافتن یک قاتل سریالی ست. این فیلم در ژانر جنایی و درام، محصول کره جنوبی و به کارگردانی و نویسندگی بونگ جو هو ساخته شده است. مبنای فیلم وقوع ده قتل مشابه در روستایی به نام هواسئونگ بین سال های 1986 تا 1991 است. این فیلم علاوه بر نمایش شیوه های اشتباه و خشن بازجویی از متهمین که تنها نتیجه اش بدنامی نیروی پلیس میان مردم است، به روش های پیشرفته و علمی کشف جرم در کره جنوبی می پردازد. اینکه با تغییر و تحولات اقتصادی و اجتماعی و پیچیده تر شدن روابط و سبک زندگی افراد جامعه، نیاز به یافتن راه حل ها و ابزارهای پیشترفته تری نسبت به قبل وجود دارد تا بتوان جلوی وقوع چنین اتفاقاتی را گرفت. چیزی که در آن سالها برای کارآگاهان داستان ما امکان پذیر نبود و همین مسئله باعث می شد علیرغم تمام تلاش هایشان نتوانند به قاتل اصلی دست پیدا کنند.

 

 

فیلم در چند نکته با داستان واقعی تفاوت دارد اما در نمایش حالات روحی و روانی انسان های درگیر با این ماجرا درخشان عمل کرده است. جالب است بدانید با وجودیکه پرونده ی این قتل ها شامل قانون مرور زمان شده بود در نهایت در سال 2019 پلیس اعلام کرد که مردی را به عنوان مظنون این قتل ها شناسایی کرده است. این مرد در حال حاضر ده دهه ی پنجاه سالگی خود است! به نظرم پیگیری های پلیس در چنین حوادثی قابل تقدیر است. 

 

Dark Figure Of Crime 2018

"شکل تاریک جنایت"، یک فیلم جنایی و درام محصول کره جنوبی به کارگردانی کیم تای کیون است. فیلم روایت رویارویی یک کارآگاه با قاتلی ست که مرتکب چندین قتل شده و در زندان هر بار با غرور و رضایت به روش قتل های خود اشاره می کند. او تکه تکه کردن اجساد و پخش کردن آن تکه ها در قسمت های مختلف شهر را امضای کار خودش می خواند. و مدام پلیس و کارآگاهان را به بی عرضگی برای کشف و اثبات جرم خود متهم می کند. کارآگاه اما مرد ثروتمندی که از قضا همسرش به قتل رسیده است و با گذشت ده سال از مرگ او، هنوز قاتلش پیدا نشده است.  او از تمام امکانات خود از جمله حیثیت شغلی اش برای اثبات جرم قاتل استفاده می کند. فیلم داستان کشمکش های روانی و سرنخ های راست و دروغی ست که میان متهم و کارآگاه برای پرده برداشتن از قتل های او، رد و بدل می شود. 

 

با پیگیری های خستگی ناپذیر کارآگاه، ما وارد دنیای قاتل می شویم. شرایط زیستی او را در کودکی اش می بینیم. اینکه فقر و بیکاری پدر یک خانواده چطور بر سرنوشت کل آن خانواده تاثیر می گذارد و آثار بعدترش در سطح جامعه به شکل پرورش یک قاتل روانی نمود پیدا می کند که برای اثبات خود و جبران تمام تحقیرهای گذشته، به هر کسی که کوچکترین مخالفتی با او داشته، حمله ور شده و او را از پا در می آورد... هر کسی به سادگی نمی تواند تاثیر چنین رخدادهایی را در پیکره ی خانواده و بعد از آن جامعه متصور شود! اما دیدن این فیلم می تواند تا حدی " چهره ی تاریک جنایت " را به ما نشان بدهد. جنایتی که می تواند از گرفتن حق داشتن یک شغل برای پدر ِمتهم آغاز شده و تا مرگ چندین مرد و زن و نابودی خانواده هایشان ادامه پیدا کند.

در طول تماشای فیلم ما شاهد تلاش ِبی وقفه ی کارآگاه برای یافتن مدارک و شاهدی جهت اثبات جرم قاتل هستیم تا او دوباره نتواند بعد از مدتی حبس کشیدن، به جامعه برگردد و به کارش ادامه دهد. و از سوی دیگر، قاتل را می بینیم که در حال مطالعه ی قوانین حقوقی کشورش در زندان است تا بتواند با راه انداختن بازی های روانی و دادن سرنخ های گمراه کننده، برای خودش زمان بخرد و به کمک وکیلش، حکم عفو بگیرد. به نظرم فقر و بیکاری نه تنها انسان ها را احمق می کند بلکه با از بین بردن ِنهاد خانواده باعث بروز غده های سرطانی ای همچون قاتل می شود. جوانی که با توجه به هوش سرشارش می توانست در موقعیتی بسیار متفاوت برای جامعه اش فردی مفید باشد! مصداق چنین مسائلی را هر روز در جامعه مان شاهدیم اما برای رفع آن چه می کنیم؟!

 

The Spy Gone North 2018

یکی از فیلم های خوبی که این اواخر درباره ی سیاست و نظام های حکومتی و شکل روابط داخلی و خارجی آنها با باقی کشورها دیدم، فیلمی بود به نام " The Spy Gone North " (جاسوسی که به شمال رفت). فیلم محصول 2018 کره جنوبی به کارگردانی Jong-bin Yoon است و  داستان واقعی فعالیت های یک جاسوس کره ی جنوبی با نام مستعار "ونوس سیاه"ست که در سال 1990 و در پوشش یک تاجر ماموریت پیدا می کند به کره شمالی نفوذ کرده تا اطلاعات مهمی را از برنامه های هسته ای آن کشور به دست آورد. اطلاعاتی که قرار است در نهایت به سازمان سیا گزارش شود. ماموریت او همزمان با رقابت های انتخاباتی ریاست جمهوری در کشور خودش است.  

 

فیلم به طرز اعجاب آوری سیستم های امنیتی کره شمالی را تشریح می کند و ما همراه با دوربین به قلب پیونگ یانگ و دیدن امپراتوری آن می رویم. از سوی دیگر باقی مناطق فقیرنشین کره شمالی را هم می بینیم که در آنها چیزی حدود سه میلیون نفر از گرسنگی در حال مرگند! محدودیت های انرژی و فسادهای کلانی که مقامات ارشد کره شمالی را بر آن داشته تا از ونوس سیاه بخواهند هزاران قطعه از اشیای عتیقه ی موزه ی ملی شان را در بازارهای چین به پول نقد بدل کنند! اما این همه ی ماجرا نیست. در کره ی جنوبی هم ما شاهد روابط فاسد سران حکومتی هستیم که چطور برای حفظ منافع خود و پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری دست به کشتار مردم کشورشان می زنند. و با پرداخت مبلغ چهار میلیون دلار از کره ی شمالی می خواهند به مناطق تحت صلح دو طرف حمله نظامی کنند تا  "خطر وجود دشمن" در جان ِمردم کره جنوبی دوباره زنده شود و حزب فعلی را بعد از پنجاه سال، دوباره برای دفاع از امنیت کشورشان انتخاب کنند! 

ما در طول تماشای فیلم شاهد تلاش های بی وقفه ی ونوس سیاه برای حفظ جان مردم هر دو کشور هستیم!! چرا که او معتقد است میهنش تنها کره جنوبی نیست! همه ی آن ها به یک خاک تعلق دارند که کره نامیده می شود. او برای رسیدن به صلح تا مرز مرگ پیش می رود و به طرز زیبایی بعد از ده ها سال شاهد به ثمر نشستن تلاش های خود در شکل گیری روابط تجاری هر چند محدود میان دو کره است.

تماشای این فیلم را به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم. فیلمی تمیز و خوش ساخت که ماهرانه پرده از روابط کثیف سران قدرت در جهان برمی دارد (دشمنانی که برای بقای خود به یکدیگر کمک می کنند!!) و مخاطبش را با دیدگاهی امیدوارانه و روشن تر از قبل نسبت به مسائل پیچیده ی سیاسی مواجه می کند. 

روباه بزرگ بدجنس و داستانهای دیگر

اگر در این روزهای کرونایی حسابی حالتان گرفته، پکر و بی دل و دماغید و البته اگر هنوز چیزکی از آن کودک درونتان باقی مانده است، خودتان را به دیدن یک نمایش دلچسب و طنز دعوت کنید! حتما با دیدنش حالتان خوب می شود. ماجرا برمی گردد به همان تقابل قدیمی! آنهایی که فقط فکر می کنند بی اینکه عملی انجام بدهند و در برابرشان آن هایی که تنها عمل می کنند آن هم بی اینکه قبلش ذره ای فکر کنند!! البته یک داستان دیگر هم در کنارش دارد! حکایت روباهی که خیلی دلش می خواهد بزرگ و بدجنس به نظر برسد اما  چه کند که در دلش نوری به اسم عشق می تابد! و داستان سوم حکایت از نجات کریسمس دارد و آنهایی که به وجود بابانوئل شک دارند!! خودتان ببینید آن هم نه با دوبله، چرا که لذت شنیدن صداهای اصلی چیز دیگری ست. زیرنویس فارسی اش خیلی بهتر از دوبله است. و پر است از طعنه ها و تکه های امروز که حتما با شنیدنشان صدای خنده تان به گوش بقیه می رسد.

 

The Big Bad Fox and Other Tales 2017

 

راستش باید اعتراف کنم که این انیمیشن زیبا را وقتی دیدم که از شنیدن خبر هزینه ی تعمیر ماشین لباسشویی مان حسابی پکیده بودم!! ( تعمیرکار نمایندگی بعد از کلی سرخاراندن گفت: تعمیرش حدود هفتصد تا هشتصد و اگر نیاز به تعویض برد داشته باشه حدود سه و نیم! ) ولی خب خدا را شکر که توانستیم به لطف راهنمایی داداش با صد تومان تعمیرش کنیم. یک اعتراف دیگر اینکه در حین تماشا مدام توی دلم می گفتم : " کوفتت بشه اون هفتاد و پنج تومنی که برای دو دیقه بالا سر ماشین وایستادن و سردرنیاوردن از ایرادش گرفتی!!" حق دارید. من خودم یک پا روباه بزرگ بدجنسم!! شاید به همین خاطر بود که با دیدن این انیمیشن حالم بهتر شد!!

 

The Killing (سریال کشتن)

همیشه برایم سوال بود که چرا مردم مجذوب نمایش خانگی ِسریال های خارجی می شوند؟ خصوصا آن زمان هایی که فرار از زندان حسابی روی بورس بود و همه جا از این سریال حرف می زدند. با خودم می گفتم حیف نیست آدم لذت تماشای یک فیلم را که نهایت در یک نشست به نتیجه می رسد به دیدن سریالی چند ده قسمتی بفروشد؟!... تا اینکه چند سال گذشت و من هم به لطف ِشرایط و همراهی با جان دیدن سریال های خارجی را شروع کردیم. اولش پیکی بلایندر بود که خب به نظرم بهترین نقطه ی قوتش، بازسازی دقیق فضاهای تاریخی داستان بود. بعدش بریکینگ بد را تماشا کردیم. از صحنه های فاجعه انگیزش در قتل و سوزاندن اجساد با اسید که بگذریم، باقی اش شگفتی از قدرت علم شیمی بود و اینکه اگر آدمی از مرگش نترسد چه کارها که نمی کند!! سومین سریالی که دیدم کشتن (The Killing) بود. برای اولین بار با همه ی وجود درگیر داستان و شخصیت های اصلی آن شده بودم. سریالی جنایی-پلیسی که لیندن کارگاه زن و هولدر دستیار مرد او بود. لیندن ریزجثه! دختری که از پنج سالگی توسط مادرش رها شده و سالهای بعدش را در مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست و یا خانواده های مختلف گذرانده است و حالا برای خودش مادری ست که با چنگ و دندان می خواهد از پسر نوجوانش محافظت کند. و هولدر، مرد بلندقد و زیادی سفیدی! که از نوجوانی درگیر اعتیاد به مواد مخدر شده بود و هیچ وقت نتوانسته بود به قولی که به خودش داد عمل کند! یعنی پدری کردن برای دو کودک خواهرش که پدرشان آن ها را رها کرده بود. هولدر همیشه از دزدیدن تنها شیئ مورد علاقه خواهرزاده اش سرافکنده است. 

 

(گذشته هیچ گاه پاک نمی شود!)

 

چالش اصلی داستان حول زندگی دخترکانی زیر سن قانونی ست که از خانه فرار کرده اند و در خیابان ها به کارتن خوابی و تن فروشی و مصرف مواد مشغولند. دخترکانی که یکی یکی به طرز فجیعی کشته و ناپدید می شوند در حالیکه نبودشان هیچ اهمیتی برای دیگران ندارد و کسی هم به دنبال یافتن آن ها نیست. اما به واسطه ی اولین پرونده -که از قضا قتل دختری ست که به نظر می رسد خانواده ای فوق العاده خوب و صمیمی دارد- ما درگیر رازهایی می شویم که انسان ها از عزیزترین افراد زندگی شان هم مخفی می کنند. رازهایی که هر لحظه مثل افتادن یک سیب از درخت، چرخ می خورند و تو را غافلگیر می کنند. تعلیقی بی پایان که بیننده را وادار به دنبال کردن ماجرا می کند. روابط بین افراد خانواده، آرزوها و رویاهایی که به گور برده شده اند و یا برعکس، برای تحقق شان، چیزهایی فدا می شوند که جبران ناپذیرند و در پس همه ی اینها، سایه ی بازی های قدرت و سیاست و پول به چشم می خورد. تمام فصل اول تحت تاثیر رقابت های انتخاباتی دو کاندید، برای سمت شهرداری سیاتل است. 

داستان در چندین لایه ی فردی، خانوادگی و اجتماعی به طرز چشمگیر  به موضوعات بسیار مختلف و پیچیده می پردازد. در هیچ کدام از صحنه ها، لحظه ای از واقعیت سرد و سخت و سهمگین زندگی معاصر جدا نمی شوی. حتی پایان داستان هم به هیچ وجه آنگونه که تو دوست داری شیرین و رویایی نیست. حتی در فصل دوم که موضوع کاملا عوض شده است همچنان با تمام قدرت به تماشای تلاش دو کارآگاه خیره می شوی که به عنوان شکست خوردگانی در تلاش برای جبران گذشته خود هستند و در این مسیر تا مرز نابودی پیش می روند. تلاشی که هر لحظه پرده از رازی برمی دارد که در اعماق ناخودآگاه ما خفته است. به نظرم این داستان به شکلی عالی و واقع بینانه به مسائل درونی (روحی و روانی) و بیرونی (اجتماعی، سیاسی و اخلاقی) انسان معاصر در بستر جامعه ای جرم خیز مانند شهر سیاتل پرداخته است. راستش حیفم آمد معرفی اش نکنم. اما این را هم بگویم که دیدنش در شرایط سخت کرونایی، به روحیه ای قوی تر از معمول نیاز دارد! هر چند که با دیدنش شما را قوی تر می کند. اما باید چیزی برای بعدش داشته باشید تا به قول معروف " بشوره و ببره! " 

 

پرویز / چگونه آدم ها را به سادگی از زندگی حذف می کنیم؟

دیشب به تماشای فیلم پرویز گذشت. پرویز، پیر پسری که تا سن پنجاه سالگی، هنوز با پدر و در خانه ی پدری زندگی می کند. پدری با خلقی تنگ و رفتاری سرد نسبت به پسرش که تصمیم به تجدید فراش می گیرد و در این بین پرویز را از خانه بیرون می کند. پرویز که ساکن اکباتان است، صبح تا شبش را به شکل های مختلف در خدمت همسایه هاست. او درآمد مختصری از شاگرد خشکشویی لباس و رانندگی سرویس مدرسه بچه ها با ماشین یکی از والدین دارد و از قِبل تنخواه داری صندوق مجتمع برای خودش عالمی ساخته که در آن وجودش مهم و موثر است و دیگران به او نیاز دارند! با این تصمیم پدر، یکباره همه چیزش را از دست رفته می یابد! او باید از شهرک برود. شغلش را از دست می دهد و اعتباری که نزد خودش برای خودش قائل بوده، یک شبه فرو می ریزد.

پرویز مردی چاق است با اندامی سنگین و شما در تمام مدت فیلم، صدای هن هن نفس زدن هایش را بجای موسیقی متن می شنوید. صدایی که همزمان با آن، احساس ِ خفتگی و خستگی از حمل وزنی سنگین پیدا می کنید. این توده ی بزرگ، در نمای اول به نظر میلی به تحرک و تغییر ندارد اما وقتی مدتی با آن همراه می شوی، می بینی که با وجود تمام مشکلات، پرویز سعی در ساختن زندگی اش دارد. این در حالی ست که مدام از هر طرف مورد سرزنش و تحقیر قرار می گیرد. رود در رو یا پشت سرش، از هر طرف می شنود که چرا اینقدر بی عرضه است؟ چرا تا بحال زن نگرفته؟ زندگی مستقلی تشکیل نداده است؟ چرا هنوز نان خور پدرش است؟! و ... با این همه پرویز همچنان سعی دارد با کمک به باقی آدم های دور و برش، باری از دوش آن ها بردارد ولی هیچ کدام اینها به چشم کسی نمی آید.

اما این زندگی آرام و اطمینان بخش که او به واسطه ی تلاش های محوش برای خود ساخته، با تصمیم ازدواج پدر به گردبادی غیرقابل پیش بینی بدل می شود. حالا دیگر نمی توان به این اندامواره ی آرام و بی آزار اعتماد کرد! او در پس تحمل این همه تحقیر، وقتی از خانه بیرون انداخته می شود، وقتی خودش را فاقد حق زیستن در مکانی که عمری به آنجا تعلق داشته می یابد، وقتی می فهمد که تلاش های او برای بقیه کافی نیست؛ دست به خشونت می زند! روی دیگر تحقیر، خشونت و انتقام است که جان می گیرد! حالا باید به زمین چسبید و شاهد رفتارهای غیرقابل باور و جنایت های پرویز بود! شاهد اینکه چگونه از دل ِروحی لطیف و مهربان، هیولایی عظیم و بی رحم سربرمی آورد و هر آنچه در اطراف اوست با خود به کام مرگ فرو می برد! 

 

 

به نظرم "پرویز" روایت بی زمان ِقشر متوسط و ضعیف ِمردم ماست. قشری که صبح تا شب به اصطلاح سگ دو می زند اما به هیچ کجا نمی رسد. که هر روز احساس می کند دستش از روز قبل خالی تر است. که هر اندازه می دود کافی نیست. که صبوری و متانت و اخلاق مداری اش به چشم هیچ کسی از آن بالا نمی آید. همان هایی که صاحب پول و قدرت و ماشین و ملک و املاکند. همان هایی که می توانند تصمیم بگیرند و یک شبه حکمی صادر کنند که پرویزها را از داشته هایی که به زور و رنج در طول زمان به دست آورده اند، بی نصیب بگذارند!! و خب فقط کافی ست یک روز اخبار حوادث را مرور کنید تا شاهد نتیجه ی این تصمیم های خودسرانه باشید.

نتیجه ی تحقیر، چیزی جز خشونت و انتقام جویی نیست. حال فرق نمی کند که آتش انتقام شما دامن چه کسانی را خواهد گرفت! در این آتش، تر و خشک یک جا و در هم می سوزند و تا به خاکستر ننشیند از نابودی دست برنخواهد داشت! و ما هر روز شاهد رفتارهایی در جامعه هستیم که دیگر در قوه ی تخیلمان هم نمی توانیم تصورشان کنیم!! هر چند به نظر، هنوز هم یک راه حل باقی ست!! البته اگر بشود نامش را راه حل گذاشت؛ "گفتگو!" همانگونه که پرویز در سکانس پایانی، پدر و زنش را به روی کاناپه می نشاند و از آن ها می خواهد که حرف بزنند!! اما این حرف زدن، یک گفتگوی معمولی نیست! این نوعی "دادگاه" است. دادگاهی که در آن قرار است از نتیجه ی آن همه تحقیر و زیرپا گذاشته شدن، حرف زده شود. جایی که در آن پدر دیگر حرفی برای گفتن ندارد! و این بار پرویز است که اول از خودش شروع می کند: " خب بذار اول من بگم! "

دیشب به تماشای پرویز گذشت. دقیقه های کشداری که همراه پرویز کوچک شدم و هر بار بیشتر از قبل در خودم فرو رفتم. من با وحشت به پایان این داستان نگاه کردم! و به انتقامی فکر می کنم که در راه است... . 

 

از چیزهایی که می بینیم / دیده ایم!

شک دارم که آدم ترسویی هستم یا نه؟! در لحظه های مواجه با مرگ و تصادف، معمولا کنترل خودم را حفظ کرده ام و خونسرد بوده ام اما بعدش، در خلوت و با گذشت زمان؛ به وضوح دیده ام که چطور بدنم به لرزه می افتد، که اشک سرازیر می شود و کابوس های شبانه بی امان ادامه می یابند... . چیزی شبیه خوردن یک غذای بدهضم در مهمانی! - آن هم در رودربایستی با میزبان و خم به ابرو نیاوردن - و بعد روزها و ماه ها تلاش برای هضم کردنش!

شک ندارم که از دیدن خون در واقعیت و مجاز، حالم بد می شود. همین طور از دیدن شکنجه چه جسمانی باشد یا روانی! راستش فکر می کنم اینها همه نشانه ی سالم بودن روان آدم است. اگر کسی را یافتید که چیزی برعکس بود، باید به سلامت روح و روانش کمی شک کرد! مثل آن هایی که از دیدن فیلم سلاخی کردن یک انسان لذت می برند و با ذوق و وسواس خاصی، ماجرایش را برای دیگران تعریف می کنند!!...

اینهایی که می گویم شاید در راه یافتن جواب برای یک سوال باشد! سوالی که به کودکان مربوط می شود. نقش کودکان در فیلم هایی که این روزها می بینم برایم بیشتر از قبل اهمیت پیدا کرده است. خصوصا آن جاهایی که در فیلم، کودکی را در مواجه با برهنگی یا خشونت می بینم! مثل فیلم " هرگز روی برنگردان 2018" که پسرک داستان، یک لحظه در برابر خاله اش که برهنه است می ایستد. یا فیلم " درد و شکوه 2019" که باز هم پسرک داستان، با گچکار برهنه ی داستان رو به رو می شود. یا در فیلم " همدردی با بانوی انتقام 2005" که دخترک در مقابل مادر و مرد معلمی نشسته در حالیکه مادر اسلحه را به سمت سر ِمعلم نشانه رفته و قصد کشتن او را دارد و دخترک می پرسد چرا می خواهی او را بکشی؟ و مادر می گوید چون او یک پسربچه ی کوچک را کشته است... . و نمونه های زیادی که من تنها به این چند مورد آخر در فیلم هایی که دیده ام اشاره می کنم.

سوالم این است: " ما چقدر مراقب کودکانمان هستیم؟! " هیچ حواسمان هست در ساعت هایی که آنها را تنها رها می کنیم، با چه چیزهایی مواجه می شوند؟ این چیزها چه تاثیری در ذهن و روان کودکان ما دارند؟! چه فضای مجازی، چه واقعیت اطراف مان؛ خانه، مهمانی ها، کوچه و خیابان، مدرسه و پارک و ... هزاران جا و هزاران اتفاق که ما هیچ قدرتی در دخل و تصرف آن ها نداریم جز اینکه به هر روش ممکن مراقب بچه ها باشیم. آن هم نه فقط بچه های خودمان، هر کودکی، هر کجا، هر زمان! نمی توانید تصورش را هم بکنید که بچه ها چقدر آسیب پذیرند! و درباره ی فیلم ها هم از خودم می پرسم: اصلا چطور مجاز هستند که این نقش ها را به کودک بدهند و او را در موقعیتی این چنینی قرار دهند؟! آیا تعریف جهان ما از کودک تغییر کرده است؟! یا هیچ نهاد ِبین المللی به چنین ساخته هایی نظارت نمی کند؟!...

 

 

یاد ِخاطره هایی از کودکی همیشه در من زنده است. اتفاق هایی که در کوچه و مدرسه و مهمانی ها برای بچه های هم بازی ام می افتاد و من بی اینکه درست درک شان کنم، می دانستم که نباید رخ بدهند! این خاطره ها هنوز هم بعد از گذشت سی و اندی سال با من هستند. خاطره هایی که با کوچک ترین نشانی دوباره زنده می شوند - چیزی مثل همین فیلم ها - و شاید تنها تاثیر مثبتشان این بوده که همیشه مواظب بچه ها باشم!

 

پی نوشت: عکس از عباس عطار است.

 

 

The Platform پلتفرم ( طبقه یا حفره )

 

به تماشای فیلم پلتفرم نشسته ایم. تابحال سینمای هیچ کشوری را شبیه اسپانیا ندیده ام؛ معجونی از خشونت و وحشت! شاید هم بهتر باشد بگویم دهشت!! نمی دانم در تاریخ این سرزمین، مردمانش چگونه زیستی داشته اند که از میان آثارشان اینهمه خشم و وحشت و خون بیرون می زند! خشمی غریب و وحشتی فراتر از تصور من... .

فیلم را در ژانرهای هیجان انگیز، دلهره آور و علمی - تخیلی طبقه بندی کرده اند اما اثر به مراتب فراتر از اینهاست. نشانه ها و نمادها شما را از هر سو احاطه کرده اند. تاریخ و فلسفه و مذهب و بیش از همه ی اینها علم و واقعیت ممکن و موجود بشر هر لحظه از برابر چشمان شما عبور می کند! اگر قرار بود در یک جمله ی کوتاه حال و هوای فیلم و تعریفی که از آینده ی انسان دارد را توصیف کنم، این می شود: " از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیافزود! ". (هر چند آینده دیگر به حال بدل شده است.)

نمی دانم بشری که تمام چشم اندازش از آینده و به اصطلاح آخرالزمان، چیزی جز بیماری و ویرانی و مرگ نیست، چرا تا به این حد پرشتاب با سر به قعر نابودی هر آنچه که دارد می شتابد؟! بشری که حالا به کمک این همه وسایل ارتباط جمعی، به بالاترین سطح دانش و معلومات رسیده است، چطور نمی تواند برای چند لحظه هم که شده بر خودش مهار بزند؟! کمی از این سرعت بکاهد و اندک منابع باقیمانده را برای خود و آینده گانش حفظ کند؟! آیا هنوز هم انسان دغدغه ی بقا و جاودانگی دارد؟! آیا هنوز هم به کودکان و نسل های بعد از خودش فکر می کند؟! و یا دیوانه شده و درصدد نابودی همه چیز است؟!

فیلم را می توان از منظر نمادها به شکل های گوناگونی تفسیر کرد. از بعد مذهبی و تاریخی و حتی مناسب های اجتماعی میان انسان ها و شاید سطحی ترین تلقی ممکن از آن، توجه دقیق تر به جایگاه و طبقات اجتماعی انسان باشد. جایگاه هایی که نه به واسطه ی میراث نیاکان و خون! که به واسطه انتخاب از بالا! از قدرتی فراتر از توان بشری به ما تعلق می گیرد. و ما هر بار بعد از مرگ، در طبقه ای دیگر و با تجربه ای متفاوت تر از قبل روبرو می شویم. و این یعنی جبر! اما در پلتفرم، جبر برای همگان یکسان نیست و اختیار آمدن و انتخاب ِقدم گذاشتن درون این حفره به ما داده شده است. همانطور که اختیار خوردن یا خورده شدن توسط دیگر انسان ها را داریم! اختیاری که به واسطه ی حضور دیگری، محدود می شود!! و باز خود به جبری دیگر بدل می گردد... .

به نظرم داستان پلتفرم، سفر انسان از جبری به جبر دیگر، و از اختیاری به اختیاری دیگر است. تمام قدرت بشر شاید تنها در انتخاب او نهفته است! انتخاب اینکه به حکم غریزه مجبور به خوردن بدن متعفن هم بند خودش شود و یا از خود بگذرد و تن به بازی ای دهد که تقدیر برای او تدارک دیده است!! تقدیری که به شدت بازتاب عملکرد خود اوست!!... اختیار، انتخاب در حیطه ی جبر!! از خودگذشتگی و محافظت از دیگری در برابر ذات انسان!! ذاتی که همچون حیوانی درنده خو، در درون ما هر لحظه نعره می زند. و به محض اینکه مجالی یابد و اجازه ای از سمت ما به او داده شود، بی درنگ می درد! پاره می کند و سرگرم سورچرانی می شود!!

به نظرم نباید فیلم را بر مبنای نمادها، تکه تکه کرد بلکه باید همه ی آن را همانطور در هم به تماشا نشست و آن زمان عصاره ی تمام ادیان و ایدئولوژی ها و دستاوردهای بشری را یک جا دید! که چقدر هم مضحک و ابلهانه به نظر می رسند! و چقدر هم در شرایط بحرانی، به درد نخور و دست و پا گیرند و به سرعت از یاد می روند چرا که ساخته و پرداخته ی بشرند!! بشر، اینها را دستاورد وجودی خودش می داند؛ قرن ها برای رسیدن به اینها تلاش کرده است. غافل از اینکه او، در نهایت، چیزی بیش از یک حیوان انتخاب گر نیست! و در نهایت این اخلاق است که باقی می ماند!! و اخلاق یعنی همان خوب و بدی که همگی در درون خود به آن واقفیم؛ و به رنگ پوست و نژاد و مذهب و ملیت ما هم کاری ندارد. همین اخلاق است که نجات دهنده ی بشر است. حتی اگر سیستمی جهانی همگان را وادار به اطاعت از شرایط موجود کند و بشر را همچون حیوان درون یک حفره کوچک حبس کند و فقط ابتدایی ترین نیاز غریزی او را که خوردن است تامین سازد. ( آن هم به گونه ای پست تر از قانون بقا در حیات وحش! )... این اخلاق است که می تواند راهی به تغییر و برون رفت از دور ِباطل ِموجود پیدا کند! اخلاق است که به ما حکم می کند بر خود مهار بزنیم. اندکی به آینده ی بشر و کودکانی که زاده ی ما هستند فکر کنیم.  و اخلاق! چیزی ست که این روزها بیشتر از هر زمان دیگری شاهد زوال آن هستیم. شاید همین مسئله است که باعث خلق آثاری این چنین دلهره آور می شود.

 

پی نوشت: این نوشته طولانی شد چرا که فیلم جای حرف بسیار دارد.

 

افسر و جاسوس (2019) An Officer and a Spy

"حقیقت و عدالت"! دو مفهومی که بشر، از ازل به دنبال تحقق آن بوده و اسطوره ها و داستان های بیشماری درباره ی آن در هر قوم و فرهنگ و نژادی ساخته شده است. اما چرا چنین مفهومی تا این اندازه برای بشر اهمیت دارد؟! "حقیقت" چیست؟ و "عدالت" چه لزومی برای محقق شدن دارد؟! بدون این دو، زندگی بشر چه چیزی کم خواهد داشت؟! آیا کتمان حقیقت یا بی عدالتی چیزی از واقعیت زندگی بشری را تغییر می دهد؟! اگر پاسخ مان به این سوال "آری!" ست، پس چرا اندک شمارند افرادی که در پی ِیافتن حقیقت اند و برای تحقق عدالت حاضرند از همه چیز بگذرند و حتی در این راه جانبازی کنند؟! و در برابر آنها بیشمارند انسان هایی که به هر بهانه و بهایی حاضرند بر حقیقت پرده انداخته و عدالت را به نفع و نظر خود برقرار کنند؟! و در جدال ِمیان این دو، در نهایت کدامیک پیروز خواهند بود؟!

 

 

فیلم "افسر و جاسوس" فیلمی ست در ژانر مهیج و درام تاریخی که به کارگردانی رومن پولانسکی در سال 2019 منتشر شده است. فیلمنامه بر اساس داستانی از رابرت هریس و برگرفته از ماجرایی واقعی در قرن نوزدهم فرانسه است؛ محاکمه ی ناعادلانه ی آلفرد دریفوس! توسط سیستم ارتش و نظامی که ساختارهای کهنه و پوسیده اش آنچنان درگیر بروکراسی و فساد است که به سادگی و تنها به جرم یهودی بودن درباره ی یک انسان حکم صادر کرده و زندگی و عمر او را تباه می سازد. اما در بدنه ی چنین نظامی، افسری به نام پیکار هم وجود دارد که علیرغم تمام اشتباهات و ضعف های انسانی اش، به دنبال کشف حقیقت، در پی اثبات بی گناهی دریفوس و تحقق عدالت است. او خوب می داند که در این راه می باید هزینه ی گزافی را بپردازد اما آیا ارزشش را دارد؟! آیا پرده برداری از چنین رسوایی بزرگی، چیزی را در تاریخ تغییر می دهد؟! برای یافتن پاسخ این سوالات باید به تماشای فیلم نشست.

در طول تماشای این فیلم، متوجه می شویم که جنگ میان این دو جبهه، زمان و مکان نمی شناسد. آنقدر شرایط قرن نوزدهم فرانسه را به روزهای اخیر در کشور خودمان نزدیک می بینیم که باعث تعجبمان خواهد شد. مردم جوگیر! مرده بادها و زنده بادها! احکام مضحک! لجاجت بر سر ِاثبات درستی خود! و انکار حقیقت در انظار عمومی! تقدس گرایی و تعصب بر سنت هایی که دیگر جوابگوی پیچیدگی های زندگی معاصر نیست! و ... . این فیلم را حتما تماشا کنید.

 

بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها