این فکر اشتباهی ست اگر با خودمان بگوییم: " خیلی بدبختم که در این زمان و در این سرزمین به دنیا آمده ام!!" شاهدش هم داستان های بسیار زیادی ست که می توانیم لابه لای کتابها و فیلم ها بخوانیم و تماشا کنیم! داستان هایی که به ما می گویند در سرزمین های دیگر و در زمان های دیگر، شرایط به مراتب بدتر از حالا بوده است. از قضا ما خیلی هم شانس آورده ایم که حالا و اینجاییم! فقط از آن جهت که نازکش داریم، زیادی از حد ناز می کنیم! :)
خیاط داستان زندگی دختری ست که چیز زیادی از کودکی خود به خاطر ندارد جز اینکه به جرم قتل یک پسربچه، او را از مادرش جدا کرده و به دارالتادیب فرستاده اند. حالا او که تبدیل به زن جوان و زیبایی شده است دوباره به روستای زادگاهش باز می گردد. روستایی کم جمعیت و گم در میان سرزمین های خشک استرالیا! میرتل، جوجه اردک زشتی ست که حالا به شکل قویی افسونگر از پس سالها سفر در اروپا، تبدیل به خیاط و طراح لباسی خلاق شده و چشم تمام افراد روستا را به خود میخکوب می کند. اما در پشت این صورت اغواگر و زیبا، اندوه عمیقی خفته که از کودکی همراه اوست: "او خود را یک نفرین شده می داند!".
خیاط ، درام کمدی زیبایی ست که به ما نشان می دهد چطور حسادت و طمع می تواند زندگی انسان بی گناهی را به تاراج ببرد؟ میرتل، نماد تمام انسان هایی ست که قربانی تفکر نفرت زای جمع انسان های کوته نظر و حقیرند. جوامعی که دست به دست هم می دهند تا برای رسیدن به مطامع خود دیگری را قربانی کنند و به سادگی به او انگ ِهرزه، روانی، نفرین شده و ... می زنند و او طرد می کنند. اما میرتل، قوی زیبا و قوی ما به کمک و پشتیبانی مادری که حتی حاضر نبود او را به خاطر بیاورد، در برابر این جامعه می ایستد! او ذره ذره به دنبال کشف حقیقت می رود و در نهایت، وقتی پرده از راز پلید اهالی روستا برداشته است - با وجود تنهایی و اندوهش - از قدرت خلاقه اش بر علیه اهالی روستا استفاده می کند و آنها را به مجازاتی که لایقش هستند، می رساند.

خیاط را تماشا کنید و از دیدن لحظات کمدی آن بخندید. و خب طبیعی است که یک جاهایی هم مثل من قلبتان فشرده بشود، از ظلم و اجحافی که در حق یک انسان شده است اما تهش حتما به این فکر خواهید کرد که زندگی در هیچ کجای این کره چرخان، همیشه باب میل انسان نبوده است.