تررور به معنی وحشت، اسم یکی از دو کشتی ناوگان سلطنتی بریتانیا بود که در سال 1845 با کشتی دیگری راهی سفری اکتشافی به سمت قطب شمال شد. هدف از این سفر یافتن راه های آبی جدید بود تا از طریق آن ها بریتانیا بتواند به هند و چین دست پیدا کند. این دو کشتی در زمان خودشان از پیشرفته ترین کشتی های اقیانوس پیمای جهان بودند. آذوقه ی دو سال سفر برای خدمه در قوطی های کنسرو که به تازگی اختراع شده بودند، نگهداری می شد. و برنامه ریزی دقیق یکی از بزرگترین کاشفان انگلستان یعنی سِر جان فرانکلین این نوید را می داد که کشتی ها و خدمه شان بتوانند در ظرف سه ماه از قطب شمال عبور کرده و به آب های اقیانوس برسند. اما یک اشتباه محاسباتی و ناآشنایی نسبت تغییرات مدارهای مغناطیسی و آب و هوای قطب باعث شد هر دو کشتی در میان یخ های شمالگان، منجمد شده و از حرکت باز بمانند.

چیزی که جذابیت خاصی به این سریال می دهد، چیزی جدا از فضاسازی فوق العاده قوی از قطب و طوفان های یخ و برف آنجاست. شب ها و روزهای تاریک زمستان قطبی و هراس و سرمایی که از تماشای فیلم تا مغز استخوان شما فرو می رود به کنار، وجود موجودی اسطوره ای در هیبت خرسی قطبی با سری انسانی و پنجه های عظیم درنده (خودم تا چند شب خوابش رو می دیدم!) که وجودش باعث بقای قطب و مانع ورود مهاجمان و بیگانگان است، شما را در معجونی از ترس و توهم و ترحم غوطه ور می کند. هیولایی که با وجود تمام وحشت و درنده گی اش، قدرت برتر طبیعت است در محافظت از خودش! تا انسان کاوشگر خارجی با انفجارهای بزرگ در دل یخ - برای باز کردن راه کشتی - باعث نابودی طبیعت و حیوانات آن منطقه نشود. اسکیموهای منطقه نام او را به زبان نمی آورند اما در هر قبیله یک نفر مامور محافظت از اوست. همانطور که آن هیولا از شکار و غذای اسکیموها محافظت می کند. پیوندی محکم میان انسان بومی و طبیعت برای حفظ و بقای هر دو طرف! و حالا آن هیولا دست به کار نابودی مهاجمان زده است و کاوشگران نیز در پی کشتن اویند! اما این همه ی ماجرا نیست!
کنسروهایی که قرار بود غذای دو سال خدمه کشتی را تامین کند به واسطه وجود بدنه فلزی ِفاقد لایه ی نگهدارنده در حال فاسد شدن هستند و سرب و جیوه از قوطی ها به درون غذا راه یافته و باعث مسمومیت شدید و مرگ تدریجی افراد می شود. در چنین شرایطی که دیگر غذایی برای خوردن و زنده ماندن باقی نمانده است، خدمه به خوردن گوشت هم نوع خود روی می آورند... هر چند که هیچ کدام از اینها - بقول یکی از کاپیتان های باتجربه ی کشتی- خطرناک تر و ترسناک تر از تاریکی درون انسان ها نیست. تاریکی ای که در مواقع بحرانی خودش را نشان می دهد! آن لحظه هایی که امید به یاس بدل می شود و هر کسی تنها به بقای خودش می اندیشد. قانون و نظم در کشتی و سلسله مراتب نظامی آن شکسته می شود و هر بی سروپایی به فکر جمع کردن دارودسته برای خودش می افتد تا شورشی را آغاز کند که باعث نابودی افراد آگاه تر و کاربلد است! اتفاقی که تیر خلاص را بر پیکر رو به زوال آن جامعه ی کوچک دریانورد می زند! رذل ترین افراد با جمع کردن گروهی همچون خودش، ادعای حکومت و فرمانروایی دارد و در سرش فقط یک فکر چرخ می خورد و آن هم نابودی همه چیز در سریع ترین زمان ممکن است! چرا که او فکر می کند تنها راه باقیمانده نابودی ست... .
جالب است بدانید که این سریال بر مبنای یک داستان واقعی با مقداری تخیل و تصرف ساخته شده است. چرا که از آن دو کشتی و سرنشینانش تا سال 2016 هیچ اثری یافت نشده بود. با این حال نمی توانم مشتاقانه شما را به تماشای این سریال عالی ترغیب کنم. چرا که ممکن است بعدش تا مدتی مثل من دچار کابوس و افسردگی بشوید. هر چند که تابحال در هیچ فیلم و سریال دیگری، نهایت پستی و رذالت در بشر را اینچنین واضح و دقیق ندیده بودم! و ارزش این سریال بیش از هر چیزی در همین است؛ نشان دادن تقابل اخلاق و انحطاط انسانی در شرایطی که چیزی جز خود ِانسان تصمیم گیرنده نیست.