جمعه عصر می تواند بدترین زمان ممکن برای تماشای یک فیلم از آندری تارکوفسکی باشد! خصوصا اگر آن فیلم سولاریس هم باشد!! و خب ما این اشتباه را کردیم و دو ساعت و چهل و پنج دقیقه را با دهانی باز و ذهنی کند شده، سعی در درک چیزی داشتیم که تارکوفسکی فقید پنجاه سال پیش می خواسته حالی مان کند! و البته باید اعتراف کنم که در نهایت به این نتیجه ی بی شرمانه رسیدیم که بهتر است چند قسمت از سریال وایکینگ ها را پشت سر هم تماشا کنیم تا بلکه بشوره، ببره!! (باور ندارید؟ خودتان سولاریس را ببینید!)

گذشته از شوخی، تصور کنید که شما با نهایت علم و دانش بشری و به کمک تجهیزات فوق پیشرفته، توانسته اید به دل کهکشان بزنید و سیاره ای به اسم سولاریس، کنجکاوی شما را به خودش جلب کرده است. حالا شما از درون سفینه فضایی تان دارید به چهره ی سیاره ای نگاه می کنید که بیشتر شبیه یک اقیانوس مواج است با حلقه های مارپیچ سبز و زرد و آبی... . شما طبق عادت برای دیدن آن چیزی که در دل این اقیانوس است، به آن نور می تابانید! - امواج بسیار قوی از اشعه ایکس - و خب نمی دانید که اقیانوس سولاریس یک موجود زنده است و از این کار شما خوشش نیامده! ( شاید هم اشتباه می کنید؛ خوشش آمده و می خواهد جوابتان را بدهد!) سولاریس بیدار شده و حالا دارد خودنمایی می کند. شما می خواهید او را بشناسید، او اما می تواند ذهن شما را بخواند، وارد ذهنتان بشود، افکار گذشته و آینده تان را به شکل ماده ای قابل لمس دربیاورد و در برابر چشمان شما ظاهر کند! دهانتان صاف است! سر به سر سولاریس گذاشته اید؟! فکر کردید کی هستید؟!! سولاریس یادتان می اندازد که بهتر است برگردید توی خانه تان، سر در گریبان حیرت فروبرده و قبل از هر چیزی خودتان را بشناسید!! بفهمید مرگتان چیست که اینقدر زندگی را برای هم و موجودات دیگر سخت می کنید؟! عشق را به نفرت و وصل را به هجرت بدل می کنید!؟ چرا اینقدر ویرانگرید؟! و اصولا فکر می کنید هر چیزی را که نتوانید به آن مسلط شوید باید نابود شود؟! (باور ندارید؟ دنده تان نرم، بنشینید سولاریس را تماشا کنید!)
خیلی سخت است آدم بتواند چیزی را که خودش هم درک و احاطه ی درستی از آن ندارد، به دیگری حالی کند! سخت تر از آن حالی کردن چیزهایی ست که اصلا در قالب کلمات، تصاویر، رنگ ها و صداها هم در نمی آید! مثلا شرم! شرم می تواند بشر را نجات بدهد. آیا می توانید مصداقی برای این مفهوم پیدا کنید؟ این تنها یکی از آن جملاتی ست که در طول تماشای فیلم به گوش شما می خورد و ذهن تان را گرفتار خودش می کند. مطمئنا می توانیم ساعت ها درباره ی همین یک جمله با هم حرف بزنیم. و اگر تارکوفسکی فقید هم کمی در تدوین فیلمش به سلیقه ی مردم عادی عنایت می کرد، بارها و بارها می شد سولاریس را دید، از آن یادداشت برداری کرد و تا آخر عمر - سر در گریبان حیرت فرو برد - و از خود پرسید و به خود پاسخ داد!
نمی دانم تماشای این فیلم را به شما توصیه کنم یا نه؟ آنهایی که دیده اند متوجه منظور من می شوند. اما بجایش بیایید درباره ی همان شرم حرف بزنیم. آیا بشر از وقتی شرم را فراموش کرد، به چنین وضعیتی گرفتار شد؟! اصلا معنی این جمله چیست؟!