بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

منی که خنده ندارد

توی کارگاه بودم. پشت مونیتور. ساعت ها. بعد یک دفعه حس کردم کمرم یخ کرده. ستون فقراتم یخ زده بود. رفتم توی حیاط. روی بالکن. روی موکت بالکن، دمر دراز کشیدم. ساعت یک ظهر بود. آفتاب صاف می زد روی من. سرم را بردم لای دست ها و چشم هام رو بستم. زمین داغ بود. آفتاب داغ بود. صدای گنجشک ها توی سرم داغ بود. همش فکر می کردم تا کجا می توانم این داغی را تحمل کنم؟ بعد یک دفعه دیدم روی شیارهای موزاییک کف حیاط سر می خورم. کف حیاط شیب داشت و من همین طور از لای شیارها می رفتم طرف سوراخ چاهک. عین وقت هایی که مامان حیاط رو می شست و یاس های خشک لبه باغچه، می ریختند توی سوراخ. آنجا خنک بود. تاریک و خنک. فکر نمی کردم توی لوله پلیکا اینقدر خوب باشد. سر دیگر لوله توی کوچه، از لب جوب آب پای چنارها بیرون می زد. صدای جیغ و داد چند تا پسر بچه می آمد. من صورت بچه ها را نمی دیدم. فقط صدای جیغ های هیجان زده شان را قاطی گرومپ گرومپ ِدویدن ها می شنیدم. یکی داد کشید: " اوناهاش!! اونجاست! بدو!!". انگاری چیزی را توی جوب دنبال می کردند. بعد همه جا روشن شد. یک لحظه پسربچه ها را توی برق آفتاب دیدم. نور چشمم را زد. یکیشان دست برده بود توی جوب که سایه ی بزرگی روی سرش افتاد. صدای سایه محکم گفت: " ماله من! بدوید برید پی کار ِتون!!". صدا آشنا بود. صدای بابا! من داشتم می ریختم توی جوب اما بابا تمام حواسش دنبال لاکپشت کوچکی بود که الکی خودش را لای سنگ ها قایم می کرد... من داشتم با آب ها می رفتم که بابا از در حیاط آمد توو و با ذوق یک پسربچه صدایم زد: " ببین چی برات گرفتم!!...


بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها