تمام شب را نخوابیده بود. سرش از درد به دوران افتاده بود. پشت پنجره اتاق ایستاده بود و به خیابان نگاه می کرد. شهر کم کم داشت روشن می شد و چراغ های خیابان خاموش. دردی مثل تیر از شقیقه اش گذشت. دست روی پیشانی اش مالید و چشم های متورمش را لمس کرد. باید می خوابید، هر طوری که ممکن بود. امشب، سومین شب بی خوابی اش بود، کنترل افکارش را از دست داده بود، حتی نمی توانست تصمیم بگیرد از کدام سمت به طرف تخت خوابش برود...
دستش را به لبه ی دیوار گرفت و کورمال کورمال تا تخت رفت. نرمی تشک را زیر بدنش احساس کرد و تمام وزن خستگی اش را روی تخت انداخت. پتو را روی سرش کشید تا گرمی نفس هایش را روی پوست صورتش احساس کند، هیچ نفهمید چطور خوابش برد...
پله های سفید مرمری زیر پاشنه ی کفش هایش، از تمیزی برق می زدند، نمی دانست چند پله را پشت سر گذاشته است، خودش را در وسط عمارتی مجلل می دید، با سقفی بلند و سالنی بزرگ، آنقدر بزرگ که نمی توانست انتهای آن را ببیند. صدای قدم های نرم و سبکی را از پشت سرش شنید، روبرگرداند و مرد جوانی را دید که در لباسی زنانه مقابلش قرار گرفته و دستش را به نشانه ی ادای احترام، برای گرفتن دست او دراز کرده است. ناخودآگاه دست مرد را گرفت و با حرکت نرم او که بیشتر به بالرین ها می مانست، چرخی خورد و در کنارش ایستاد، مرد بوسه ی کوچکی روی دستش زد و او را به سمت سالن دیگری هدایت کرد...
چهره و اندام زنانه ی مرد در آن پیراهن نیم تنه ی ساتن و توری سفید، خواستنی بود، این را وقتی فهمید که به صورت بزک کرده ی او با آن خطوط منحنی و نازک خیره شد... تنها نبودند، مردان جوان دیگری هم در اطراف آن دو در حرکت بودند، حرکتی شبیه نمایش اپرا، با لباس های دلکته ی زنانه و دامن های کوتاه سفید ساتنی که حاشیه ی توری دوزی شده داشتند... دستش در دست مرد بود و به دنبال او با موسیقی ای نرم و نامرئی بین میزهای سالن قدم برمی داشت...
تصویر برای یک لحظه از یادش می رود ... خودش را زیر مشت و لگدهای چند مرد می بیند در حالیکه کف زمین افتاده است، تنش از سردی سنگ های مرمر یخ کرده است ، سرش را توی دست ها گرفته تا ضربه های لگد به صورتش نخورد، طعم گس خون را توی دهنش احساس می کند و به رد سرخ خونی که روی مرمرها پاشیده شده نگاه می کند، نمی تواند در برابر هجوم افکار ناگهانی به ذهنش، مقاومت کند و دلیل این اتفاق را بفهمد... تنش از شدت ضربه ها کرخت شده است... فقط هاله ی تیره ای از اندام مردها می بیند و صدایشان را می شنود که بی وقفه سرش فریاد می کشند و مشت و لگدهای بیشتری به تنش حواله می کنند... نباید با مرد سفیدپوش می رقصید... نباید اجازه می داد دستش را ببوسد... نباید در کنارش قدم می زد... نباید...
نفسش تنگ شده بود، احساس خفگی به تقلا وادارش کرد، پتو را با دستی که خواب رفته و روی چشم هایش افتاده بود به سختی کنار زد و با فریاد خفه ای از خواب پرید. نگاهش با هراس به دنبال مردها توی اتاق می گشت اما خبری از آن ها نبود. تنش به عرق نشسته بود و تپش قلبش به حالت عادی برمی گشت...
نور خورشید از پشت پرده های توری سفید به بالای تخت می تابید و چشمش را می زد. با خودش فکر می کرد چقدر خوابیده است؟ ... ساعت چند بود؟... فرقی نمی کرد، باید بلند می شد و روز را در جستجوی معنی این خواب ادامه می داد... .