نمی دونم چرا از این که امروز صبح، اسمش رو توی لیست ایمیل هام ندیدم، نگران شدم. هیچ وقت این طوری نبودم. خب آخه، ما که همو ندیدیم... منظورم اینه که اونقدرهام نباید به هم نزدیک باشیم که... فقط آخرین بار، اون به درخواست من، عکس گل های حیاطشون رو واسم ایمیل کرده بود و منم بالاخره بعد از سه هفته، عکس شمعدونی های مامان رو واسش فرستاده بودم... البته بابت این تاخیر، کلی عذرخواهی هم کرده بودم... و خب، طبیعی بود که منتظر دیدن واکنشش بودم. آخه اون عاشق گل هاست... یعنی تا حالا عکس ها رو دیده؟... .
صدای خش خش برگ های زرد چنار، از زیر پاشنه های کفشم بیرون می زنه... انگار تنها آدم توی اون خیابون منم... صدا، اونقدر بلند و واضح به گوش می رسه که فکر می کنم برای اولین بار، می شنومش! نور خورشید ِ دم ِغروب، از رو به رو، توی چشم هام می زنه و ابروهامو توی هم گره می ده. دستمو از جیب ژاکت ِشکلاتی بیرون میارم و همونطور که خورده آشغال ها رو از زیر ناخن هام می تکونم، سایه ی چشم هام می کنم... .
با صدای قیژژژی که شبیه کشیده شدن ِ یه روزنامه ی مچاله روی شیشه ست، به خودم میام. یه نفر از توی پیکان سفیدی که به آرومی از کنارم رد می شه، داره منو می بوسه! از اون بوسه های کشدار ِ پُر صدا... تا میام سر برگردونم و ببینمش، پیکان از بغلم دور شده و من صدای زمزمه ی خودمو می شنوم که خطاب به راننده، با حرص می گه : " خــاک توو سرت...".
نمی تونم دوباره مثل قبل، حواسمو به صدای خرد شدن برگ ها بدم. چشم هامو به آخرین رمق های نور ِ خورشید می دوزم و پا تند می کنم. کاشکی امشب، وقتی می رسم به خونه، دوباره اسمش رو میون ایمیل هام ببینم... .
