بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

عطر ثِمِل ها

شلوار بادگیر صورتی را پایم کرده ام و هر وقت توی اتاق راه می روم، صدای خش خش ساییده شدن پاچه هایش به هم، توی فضا می پیچد و یک جورهایی آدم را جلوی بقیه ی اهل خانه، معذب می کند. آنقدر که حواست را به راه رفتنت می دهی و تا جای ممکن قدم های گشاد برمی داری و امکان برقراری هر تماسی بین پاچه ها را به حداقل می رسانی.

چند روز پیش که بخاطر سرمای زیاد کارگاه - که حتی بخاری کوچکم هم قادر به گرم کردنش نیست - رفته بودم سر وقت کمد دیواری و این شلوار را از لا به لای لباس های سفری بیرون کشیدم، خاطره ی سفر اورامان با آن کوه های پر برفش، جلوی چشم هایم جان گرفت. تازه همان وقت ها بود که فهمیدم چرا دوباره عطر ثمل ها توی کارگاه پیچیده است! چهره ی مهدی را با آن چشم های عسلی و صورت استخوانی و قد بلندش به خاطر آوردم، در حالیکه داشت دانه های رنگی ریزی را از توی کیسه ی نایلونی عطاری بیرون می کشید با لهجه ی کردی می گفت: " اینها رو که ناشتا بخوری، دیگه معده ت درد نمی گیره!..." و بعد چند تایی از آن ها را توی دهانش گذاشت و من از صدای جویده شدنشان فهمیدم که باید خیلی سفت باشند. حرفش را باور نکردم و به خنده گفتم: " البته اگه بعدش دیگه دندونی برام باقی مونده باشه!..."

ثمل ها را اما خودم خریدم. مرد عطار می گفت که این ها ریشه های یک گیاه بومی هستند که اهالی روستا با تراشیدن و به نخ کشیدنشان، از آن ها گردنبند و گل سینه درست می کنند. هر چند که این کار را در اصل برای جلوگیری از سرماخوردگی انجام می دهند. ثمل ها خاصیت ضدعفونی کننده دارند... یک گردنبند بلند هم که از میخک درست شده بود، خریدم. زیورآلات دختران اورامان، چیزهای ساده ای مثل همین ها بود.

صدای خش خش پاچه های مشمائی دوباره توی سرم می پیچد... برف تا زانویمان بالا آمده است. من و مهدی آخرین نفرات گروهی هستیم که دارند از کوه های بین دو روستا بالا می روند تا به استراحتگاه میان راه برسند. شیطنت شوخی و برف بازی بینمان گل می کند و گلوله های برفی مهدی که به قول خودش بیشتر به درد برف جنگ می خورند تا برف بازی، پشت سر ِهم از بیخ گوشم رد می شوند... صدای جیغ های کوتاهم توی تپه های برفی می پیچد. از دستش فرار می کنم اما این بار هم دوباره با یکی دو قدم بلند خودش را به من می رساند و در فاصله ی بین دو تپه ی کوچک، غافلگیرم می کند.

تا به خودم بیایم، دستش را دور گردنم حلقه زده است و دوتایی مان را توی سینه ی تپه، روی برف ها خوابانده است. صورتم را توی برف فرو کرده و با بدجنسی خاص خودش، می خواهد که اعتراف کنم او از من زرنگ تر است... آخر، بار ِ قبل، من زودتر از او از سرسره ی برفی بیست متری پای کوه که پسرک روستایی راهنما، نشان مان داده بود، سر خورده بودم و او با وجود ترس از ارتفاعی که هیچ وقت حاضر به قبولش نبود، با کمی مکث و تردید، پشت سرم پایین پریده بود و صدای جیغ های هیجان زده ی ما، کل گروه را برای سرخوردن و پایین آمدن از کوه، وسوسه کرده بود - هر چند که آخرش هم بخاطر نابلدی ام در انتهای سرسره، با جفت پا پایین آمده بودم و تا کمر توی برف گیر کرده بودم. و اگر کمک های مهدی نبود، ممکن بود تا شب همان جا یخ بزنم. - در فاصله ی بین چند نفس کشیدن کوتاه که سرم را از توی برف بیرون می کشد،اعتراف می کنم که او از من زرنگ تر است. هر چه که باشد، آن جا حوالی زادگاه او بود و من هیچ نسبتی با آن همه برف و کوه و سرما نداشتم. تنها، دختر مغرور و کله شقی بودم، که می خواهد به همه نشان بدهد، سر نترسی دارد.

- : " لعنتی چشام درد گرفتن!...". صدای خنده اش را می شنوم که از دیدن اشک های صورت سرخ شده ام، توی هوا بلند شده است. سرگروه از دور با سوت زدن و تکان دادن دست هایش، به ما می فهماند که نباید زیاد از گروه فاصله بگیریم. هر دو بلند می شویم و برف ها را از سر و رویمان می تکانیم... نگاهی به شلوار بادگیر صورتی می اندازم و از این که توی آن همه برف هنوز تاب آورده و گرم نگهم داشته است، ته دلم قرص می شود... .




بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها