بعد از خوندن چند صفحه ای از این داستان، دیگه نمی تونستم پای سفره لب به غذا بزنم. احساس می کردم تمام دهنم پر از شن شده!... داستان مربوط به سرنوشت معلمی ست که به حشره شناسی علاقمند است و دلش میخواهد در نهایت، با کشف یک نوع خاص از مگس ها، اسمش را روی آن بگذارد که پس از مرگ، نامش جاویدان شود. آخ که چقدر بشر، داغ جاودانگی دارد. او برای یافتن مگس مورد علاقه اش به منطقه ای در حاشیه ی دریا می رود که شنزار است. برای شب به دنبال سرپناهی در خانه های روستایی می گردد و روستاییان خانه ی فرسوده ای در میان یکی از گودال های روستا را به او پیشنهاد می کنند. مرد وارد آن گودال می شود بی آنکه بفهمد درون چه مخمصه ای گیر افتاده است ... .
حکایت برده گی معلم جوان و استفاده از او به عنوان نیروی کار برای جمع آوری شن ها آنقدر ادامه دارد که نفس خواننده را به شماره می اندازد. البته اگر شما هم مثل من یک نفس این کتاب را خوانده باشید! جبر و تسلیم در برابر شرایط گودال، انتخاب بیوه زنی ست که درون آن خانه زندگی می کند. او خوشحال است که حالا مردی در کنارش به سر می برد. با هم کار می کنند. او مرد را تیمار می کند و از او بچه دار می شود. مرد اما به دنبال آزادی، به هر راه ممکن متوسل می شود. بارها تلاش می کند تا از آن گودال فرار کند. او دلش نمی خواهد تا پایان عمر به شکل برده زندگی کند اما ... .

زن در ریگ روان - نویسنده: کوبو آبه - ترجمه: مهدی غبرائی - نشر نیلوفر - چاپ اول 1383
فکر می کنیم اگر وضعمان جور دیگری بود، حالمان بهتر بود؟ جایی دیگر، زمانی دیگر، با امکاناتی دیگر؟! اما اگر فکر کنیم که تمامش شبیه هم است چی؟ به چه چیزی در زندگی خودمان را راضی می کنیم؟ کجا دست از چراهایمان برمی داریم؟ تسلیم می شویم؟ می پذیریم که این زندگی تنها خانه ای پوشالی در میان گودالی از شن است که می بایست هر روز اطرافش را خالی کرد تا زیر شن مدفون نشد...؟ حالا لابه لای این تکرار، لحظه هایی هم هست که بتوانیم بیاساییم، عشق بورزیم، کشف کنیم، شادمان شویم و بگوییم :" گور باباشون!". آن بالایی ها، آنهایی که از ماحصل کار و تلاش ما بهره می برند؛ هر روز شن هایی که به جان کندن جمع کرده ای از لبه ی گودال بالا می کشند و می برند برای فروش... آنها وضع بهتری به نسبت ما دارند؟ نکند فقط گودال آن ها کمی بزرگتر باشد و کمی سبزتر؟!...
نمی شود از متن کتاب چیزی انتخاب کرد. همه ی سطرها به هم پیچیده اند. شاید فقط بشود برای چند دقیقه ای به سرعت، پا بر این شنزار داغ گذاشت و دوید... . ایده ی داستان شگفت انگیز است. سانسورهای زیادی دارد. رشته ی ماجرا از دستتان در می رود. تصاویر را گم می کنید اما همیشه ارزشش را دارد که یکبار گرفتارش شوید.