یک روز، موری می گوید برای ما تمرینی در نظر گرفته است. باید در حالی که پشتمان به یکی از همشاگردی ها است، بایستیم، و خود را به عقب پرتاب کنیم. و آن همشاگردی نقطه ی اتکاء ما شود و ما را بگیرد. اغلب ما از این تمرین ناراحتیم و در همان اوایل حرکت، متوقف می شویم. با دستپاچگی لبخند می زنیم.
سرانجام یک دانشجوی دختر لاغراندام، آرام و موسیاه که همیشه لباس سفید رنگی می پوشید، بازوانش را چلیپا وار روی سینه اش می گذارد، چشمانش را می بندد، به عقب متمایل می شود، و به هیچ وجه در کارش تردید نمی کند. مثل بازیگر آگهی های تجاری چای لیپتون که خود را در استخر پرتاب می کند.
یک لحظه، یقین پیدا می کنیم که با سر به زمین خواهد افتاد. اما در آخرین لحظه، همشاگردی شریک او در بازی، سر و شانه های او را می گیرد و با سرعت او را بلند می کند.
تعدادی از دانشجویان فریاد می زنند: "وای!". و بعضی دست می زنند.
موری سرانجام لبخند می زند.
به دختر می گوید: " می بینی، تو چشمانت را بستی. تفاوت در این بود. گاهی نمی توانی آن چه را که می بینی باور کنی، باید آن چه را احساس می کنی باور کنی. و اگر می خواهی کاری کنی که دیگران به تو اعتماد داشته باشند، باید احساس کنی که تو هم می توانی به آن ها اعتماد کنی - حتی اگر در تاریکی باشی. حتی زمانی که در حال سقوط باشی."

سه شنبه ها با موری - نویسنده: میچ آلبوم - مترجم: لیلی نوربخش - نشر تالیا - چاپ دوم 1391
پی نوشت: و به نظرم موری دقیقا همین کار را با زندگی و آدم های دور و برش کرد. این کتاب را باید مثل یک معجون ذره ذره بخوانی و مزه مزه کنی تا طعم اصیل حرف های موری به جانت بنشیند. موری، استاد دانشگاه است. مردی که گرفتار یک بیمار نادر و بی درمان است. بیماری هر روز او و اندامش را تحلیل می برد و با این حال موری در بستر افتاده و درباره ی زندگی و از زندگی برای ما و با ما حرف می زند. میچ شاگرد اوست. از تمام حرف های استادش یادداشت برمی دارد. صدایش را ضبط می کند... موری در حال سقوط با چشمانی بسته به آدم های اطرافش اعتماد می کند و از سوی آن ها... . پیشنهاد می کنم حتما این کتاب را یک بار هم که شده بخوانید.
