بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

کتاب عجایب (واینزبرگ اوهایو)

 

در داستان "ماجراجویی" آلیس هیندمن،وقتی شانزده ساله بود و هنوز کار نمی کرد با مردی جوان رابطه ی عاشقانه داشت. نِد کوری بزرگتر از آلیس بود و در هفته نامه واینزبرگ ایگل کار می کرد. بعد از مدت ها معاشقه و از سر گذراندن روزها و شب ها، ند تصمیم می گیرد برای یافتن کاری بهتر که تامین کننده ی هزینه های زندگی شان باشد، به شهر دیگری برود و در آخرین ملاقاتشان بعد از یک معاشقه ی طولانی زیر نور ماه و روی چمن ها، به آلیس می گوید: " از این به بعد دیگه نباید همدیگرو ول کنیم، هر اتفاقی بیفته نباید این کارو بکنیم."

حالا آلیس بیست و هفت سال داشت. ند بعد از رفتن به شهری بزرگ و سرگرم زندگی شهری شدن، او را از یاد برده بود ولی آلیس، تمام این سال ها با یاد او کار و پس انداز کرده بود تا وقتی ند را می بیند، دیگر دغدغه ی پول برای ازدواج نداشته باشند. و البته که در تمام این سال ها، به ابراز علاقه ی مردان دیگر، جواب رد داده و همیشه خود را به ند متعهد می دانسته است. اما این اواخر قضیه فرق کرده بود، ترس از پیری و تنهایی و از دست دادن طراوت و شادابی جوانی بر آلیس چیره شده بود... ؛

                                                                  آنگاه در یک شب بارانی، آلیس دست به یک ماجراجویی زد. این ماجراجویی او را ترساند و نگرانش کرد. بوش میلتون (ناپدری اش) به شهر رفته بود و مادرش به خانه ی همسایه. به اتاق خودش در طبقه ی بالا رفت و در تاریکی لخت شد. لحظه ای کنار پنجره ایستاد و به صدای برخورد باران به شیشه ها گوش داد. آن وقت تمنایی غریب وجودش را فراگرفت. بدون اینکه لحظه ای فکر کند که می خواهد چه کند، در تاریکی از پله ها پایین رفت و زیر باران ایستاد. همین طور که روی تکه چمنی در مقابل خانه ایستاده بود و خنکی باران را روی تنش حس می کرد اشتیاق دیوانه واری پیدا کرد که لخت و عریان در میان خیابان ها بدود.

فکر کرد که باران می تواند تاثیری شگفت انگیز روی بدنش بگذارد و دوباره زنده اش کند. سال ها بود که چنین سرشار از احساس جوانی و جسارت نشده بود. دلش می خواست به هوا بپرد، بدود، فریاد بزند، تا آدم ِتنهای دیگری را پیدا کند و در آغوش بکشد. 

در پیاده رو ِآجرفرش ِ مقابل خانه شان مردی تلوتلوخوران راهی خانه اش بود. آلیس به طرف او دوید. حالتی وحشی و بی قرار داشت. فکر کرد: " چه فرق می کند که کی باشه. تنهاس، می رم پیشش." بعد بدون تامل درباره ی اینکه نتیجه ی احتمالی دیوانگی اش چه خواهد بود، آهسته صدایش کرد: " وایستا!" بعد فریاد زد: "نرو، هر کی هستی، باید وایستی."

مردی که در پیاده رو راه می رفت ایستاد، ایستاد تا بشنود. او پیر و تا حدی ناشنوا بود. دست هایش را دور دهانش گرفت و داد زد: " چی؟ چی می گی؟" 

آلیس روی زمین سقوط کرد و لرزان به جای ماند. حتا از فکر کردن به کاری که کرده بود چنان به وحشت افتاد که بعد از رفتن ِ پیرمرد هم جرئت نکرد روی پاهایش بلند شود. بنابراین سینه خیز و چهاردست و پا از میان چمن ها به خانه برگشت. وقتی به اتاق خودش رسید، در را قفل کرد و میز آرایشش را کشید و پشت آن گذاشت. بدنش مثل تب و لرزی ها تکان می خورد و دست هایش چنان می لرزید که به زحمت توانست لباس خوابش را به تن کند. وقتی به رختخواب رفت صورتش را در بالش فرو برد و با دلی شکسته گریه سر داد. فکر کرد : " چِم شده؟ اگه مراقب نباشم کارهای وحشتناکی اَزَم سر می زنه." صورتش را به طرف دیوار برگرداند و سعی کرد به زور خودش را وادارد که با شهامت با این واقعیت رودررو شود که خیلی از مردم مجبورند تنها زندگی کنند و تنها بمیرند. حتا در واینزبرگ.

 

 

بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها