بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

داعش داخلی

 

  • صدای جیغ و ناله های دخترک توی اتاق پیچیده بود. هراسان به سمت صفحه ی گوشی چشم چرخاندم و تصویر کوچه ای را دیدم پر از آدم و دخترکی که لابلای شولای فیروزه ای در میان بازوان مردانی وحشی از خانه به بیرون کشیده می شد و ضجه های کمک خواهی اش به هیچ کدام از آن گوش های کر نمی رسید. یک مشت آدم تماشاگر. یک مشت ترسیده و مسخ شده از هراس مرگ!
  • عکس شیرخواره های روی دست بلند شده به سمت آسمان و چهره های معصوم خوابیده شان لابه لای سربند سبز و قبای سیاه. مادران ماسک به چهره و پوشیده در چادر سیاه، بغل به بغل هم نشسته روی زمین یا صندلی با هزار فکر و امید و آرزو و طلبی که گمان نمی کنم هیچ کدامشان به اندازه ی سلامتی آنکه شیره جانشان را می مکد مهم تر باشد اما این همه مادر اینجا، در غوغای طاعون کرونا، چه می کنند؟
  • تشییع جنازه ی علی سلیمانی ست و حلالیت خواهی دخترش از انبوه مردمان حاضر در مراسم زیباست. تشییع جنازه ی ارشا اقدسی ست و مادرش در رسای شجاعت و وطن پرستی پسرش حرف می زند و مردم؛ زن و مرد، گوش تا گوش در هم تنیده در لباس سیاه عزا... .
  • به انبوه پیکره ها نگاه می کنم. حجم حضور کوری که گویی نمی داند در این زمان و مکان چه می کند؟ چه می خواهد؟ از پی ِچه آماده است؟ همچون سگی شکاری که بوی شکار به مشامش رسیده باشد و از خود بیخود شود؛ مرگ را دنبال می کنند و می آیند به تماشا! می آیند به دامن زدن به آنچه زندگی را در کام مرگ فرو برد! نمایش شبیه پرده خوانی های قدیم نیست، حتی شبیه هیچ کدام از فیلم های تخیلی پرستاره ی هالیوود! جادوی سیاه جهل است و کوری! که هر بار به نوایی فرامی خواند و جمع می آورد و گَرد ِ مرگ بر سر ِآدمیان می پاشد و کور و کر و لال رهایشان می کند تا هر کدام به سمتی و سویی برود و تاریکی را در اولین تماس به دیگری هدیه دهد... .
  • برای افغانستان غمگین نباشیم. آنجا خبری از آزادی نبود و نیست و نخواهد بود. آنجا تنها دغدغه مرگ است و تنها خواسته ی آدم ها زندگی ست. برای خودمان غمگین باشیم که بی حضور لشکر داعشیان، مرگ را دست به دست می کنیم و دم از آزاده‌گی، دم از غیرت و وطن پرستی، دم از شور و شعور می زنیم... .

 

نام کوچک من؛ سرباز - اثر محسن یزدی پور

 

 

 

بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها