بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

توهم محبوبيت

 

تلویزیون روی شبکه خبر است و بررسی سریال گاندو پخش می شود. جان پشت میز کوچکش مشغول نوشتن است. من پای سینک ظرفشویی در حال سروکله زدن با شیشه ی سس ام. نیم تنه ی جان را از پشت اوپن می بینم که نیم خیز شده و به طرف آشپزخانه می آید. صدای خنده اش لابه لای صدای آب و ظرف ها به گوشم می خورد: " رئیس صداوسیما گفته سفیر انگلیس تمام قسمت های گاندو رو دیده و گفته که از دیدنش لذت برده!! ". شیشه ی کفی سس را زیر آب می گیرم و ناباورانه می گویم: " واقعا؟! مگه سفیر انگلیس بیکاره که بشینه پای سریال گاندو! والا ما خودمون هم تماشا نمی کردیمش! خوبه که خودشون هم کلی به راست و دروغ فیلمش ایراد گرفتن!". جان، جایی پشت سرم، سرگرم کاری ست که نمی بینم: " خب آره دیگه، سفیر می دیده و به ریش ما می خندیده!! با خودش می گفته ببین اینا دیگه چه... هستند!... البته خیلی از مردم هم هستند که فکر می کنند هر چی اینها بگن، وحی منزل حساب میشه!!". بشقاب ها را آب می کشم و می گویم: " یه چیزی هم هست؛ وقتی صدای تریبون های دیگه رو خفه کنی و فقط یه نفر حرف بزنه، بقیه فکر می کنند هر چی اون بگه، همونه! ملت هم فکر می کنه که گاندو اومده تا گندکاری های بالایی ها رو براشون روشن کنه!! تا وقتی فقط یه صدا باشه، وضع همینه!..." دست های جان را حس می کنم که از پشت سر دور تنم حلقه شده اند و گرمی بوسه اش روی گونه ام می نشیند. خستگی کارها از تنم در می رود. نمی دانم از کجا و چطور یاد ترانه ای قدیمی می افتم. شیطنت کنان می زنم زیر آواز: " هوا هوای عشقه... آخ خدا خدای عشقه... می لللررررزه دل توی سینه ام، صداش صدای عشقه!... " و سعی می کنم مثل حمیرا صدایم را بلرزانم که خب البته نمی شود و جفتمان می زنیم زیر خنده!

 

نقاشی از : حامد صدرارحامی

 

 

 

بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها