خانه در سکوت عجیبی فرو رفته است. فقط صدای گنجشک ها به گوش می رسد و گهگاهی تیک تیک موتور یخچال... جای جان خالی ست! انگاری تکه ای از قلبم کنده شده است. شاید خنده دار به نظر برسد اما دور خودم می چرخم... شبیه وقت هایی که چیزی گم کرده باشی و ندانی چه بود؟ کجاست؟!...
بعد از حدود سه ماه بیکاری و خانه نشینی، عمیقا به بودن ِ جان در خانه انس گرفته ام. امروز اولین روزی ست که به محل کار جدیدش می رود. شرایطی که محیط کار جدید دارد، خوشایند نیست. ساعات طولانی کار، بدون تعطیلی حتی جمعه ها... اما تنها گزینه ی موجود از میان تعداد محدود گزینه هاست... قرار است امروز را آزمایشی برود تا ببیند محیط و آدم ها و خود ِکار چه جور است؟
برخلاف روزهای گذشته، هیچ صدایی از کارگاهش نمی آید! به کنج اتاق نگاه می کنم. به دست سازه های چوبی اش که حتی دیدنشان هم لذتی گرم و دلچسب به جان ِآدمی می نشاند. با خودم فکر می کنم چرا باید مجبور باشیم چنین شرایطی را تحمل کنیم؟! چقدر ناامنی اقتصادی می تواند برای من هولناک باشد که تمام عمر مسیر زندگی ام را از آن چیزی که در پی اش بودم منحرف کرده؟... حیف استعدادهای جفت مان نیست که اینطوری لای چرخ دنده های محیط صنعتی از بین رفته است؟ بی اینکه چیز خاصی از پس ِ ده ها سال کارگری نصیب جفت مان شده باشد؟!...
همیشه جای یک پشتوانه بزرگ مالی خالی ست! همیشه نیاز داری به کسی که بتوانی به اعتماد حمایت های مالی او در مسیر هنر قدم برداری. وگرنه تمام زندگی می شود دلهره! و دلهره دست و بال آدمی را عجیب می بندد! و اضطراب منشاء اختلاف ها می شود و جنگ های درونی تو را بالاخره به ستوه می آورد... دیشب جان می گفت:" همیشه ترسیدیم از اینکه از گشنگی بمیریم! به خاطر همین کاری که دوست داریم رو ول کردیم و چسبیدیم به کارگری!". بهش گفتم :" من از گشنگی نمی ترسم. اما از اینکه رابطه مون بخاطر مسائل مالی خراب بشه چرا! می ترسم... ". و او سکوت کرد... .
خانه، عجیب ساکت است! می روم توی کارگاه - یکی از دو اتاق خواب ِخانه را کرده ایم کارگاه - چوب های آماده را ورانداز می کنم. طرح سفارش های آخر را آماده کرده ام. نمی دانم در غیبت جان، می توانم طرح ها را از دل چوب ها با اره بیرون بکشم یا نه؟! خیلی دلم می خواهد وقتی که برمی گردد، کار سفارش ها را نیمه آماده ببیند! نمی دانم محیط کارش چطور جایی خواهد بود؟ قرار شد اگر خوشش آمد بماند. و اگر حجم کاری اش زیاد بود، بیخیال بشود. با این حقوق و دستمزد پایه، خیلی ستم است که جمعه هایت هم از آن ِخودت نباشد!!