می خواستم از سالگرد ازدواج مان بنویسم و اینکه چطور پنج سال پیش، در اوج گرمای مرداد ماه، با هم زیر یک سقف رفتیم! اما مگر مشغله ها امان می دهند؟... یادش هم که می افتم، خنده ام می گیرد! به قول عزیزی؛ " مگه تاریخ قحط بود که توی اوج گرما عروسی گرفتید؟! " خب، هیچ کسی از سختی های این اتفاق خبردار نشد. حتی دوستان نزدیک هم از اینکه در این مراسم دعوت نبودند، دلخور شده بودند، اما نمی دانستند چرا؟!...
بیشتر از سالگرد ازدواج، سالگرد آشنایی مان برای ما معنا داشت. و هر سال به خودمان قول می دادیم که در آخرین روزهای اسفند ماه، به آن مکان خاطره انگیز می رویم و تجدید خاطره می کنیم. اما نمی کردیم! حتی سالگرد ازدواج را هم جشن نمی گرفتیم. یادمان می رفت!!!... :))))
چرا که عشق آنچنان در تک تک لحظه های با هم بودنمان جاری ست که تاریخ ها را از یاد می بریم! و تمام این سالها، مشکلات، ریسمان محکمی میان ماست برای با هم بودن و تلاش کردن تا حلشان کنیم!... با این وجود، سعی می کنیم هدیه دادن به همدیگر را از قلم نیاندازیم! و اینکه امسال، بعد از مدتها، شام سالگرد ازدواج مان را بیرون رفتیم. به یاد آن روزها، پیتزای پپرونی سفارش دادیم و کلی خاطره از دور دور کردن هایمان زنده شد!...
انگار یک دفعه از خواب بیدار شده باشم! فهمیدم که واقعا لازم است به مناسبت یک اتفاق، یک کار خاص کرد تا معنی آن اتفاق از یادمان نرود! حتی اگر به سادگی یک ساندویچ فلافلی، بیرون از خانه خوردن، باشد!... جشن گرفتن های ساده توی خانه، جای خودش را دارد. اما اینکه بخاطر مناسبتی، از خانه بیرون بزنی و بابتش کاری کنیم که تکراری نباشد، حس دیگری دارد... . لازم است. خصوصا وقتی که حس می کنی از نظر مالی در مضیقه ای، اتفاقا بیشتر به این کار نیاز داری. تا خودت را از تک و تا نیانداخته باشی! به حس بعدش، به نیرویی که به تو می بخشد، می ارزد. اینکه به خودت نشان بدهی که می توانی! و هنوز هم برایت ارزش دارد... .