دلم می خواهد با یک نفر حرف بزنم. درد ِدل کنم. اما کسی نیست. دلم می خواهد دستم برود سمت قلم و رنگ. چیزی بکشم. اما نمی شود. دلم یک اتاق جدا می خواهد با دری که بشود بستش و تمام صداهای انفجار و ضجه و ناله را پشتش گذاشت و فراموش کرد. دلم می خواهد دور بشوم. گم بشوم توی جنگل، توی کوه؛ دور از خبرها، دور از تمام کارزارها و تحلیل ها و مرده - زنده بادها... اما نمی شود.
به جان نگاه می کنم که تمام روز غرق در خبرهای کرونا و افغانستان است. همه فیلم ها را می بیند و تند تند توی دفترش چیزهایی یادداشت می کند. صدای آدم های توی فیلم آزارم می دهد اما چیزی نمی گویم. نمی دانم چطور می تواند این ها را تحمل کند؟!... به حرف خودم فکر می کنم که چند روز پیش تر به او گفته بودم. اینکه چرا هیچ نقاشی درباره ی اتفاقاتی که رخ می دهد، چیزی نمی کشد!؟ چرا اینقدر نقاش ها از مردم و وقایع روز دورند؟ اینهمه فاصله برای چیست؟!... در حالیکه کارتونیست ها برای هر خبری دور هم جمع می شوند و طوفان کاریکاتوری راه می اندازند!... بعد به خودم فکر می کنم. من که نقاش نیستم اما خوب می فهمم حساسیت زیاد از حد چه می تواند برسر آدم بیاورد! یک جاهایی دیگر نمی توانی تحمل کنی. یک جاهایی نفست بند می آید. هر چه توی دل و روده ات هست به هم گره می خورد و می خواهی همه را بالا بیاوری... یک جاهایی خوب است که اصلا حسی نداشته باشی! آن وقت از دیدن هیچ تصویری وحشت زده نمی شوی و تا صبح کابوس نمی بینی. هیچ صدای ضجه ای توی گوشت آونگ نمی زند و از اضطراب مداوم و مزمن دچار تپش قلب نمی شوی... وقتی بتوانی آستانه تحملت را بالا ببری یا حساسیت روح و روانت را کم کنی، آن وقت می توانی به کارهایت برسی، تفریحت را، ورزش و خورد و خوراکت را، بگو و بخندت را و و و ... .
فکر می کنم هنر تنها تا جایی می تواند راه بیاید که هنوز حاشیه ی امنی برایش باقی مانده باشد. از یک جایی به بعد، عمق فاجعه و ترس آنقدر زیاد می شود که هنر هم کم می آورد! همه چیز می شود همان عینیتی که فقط با چشم و پوست و گوشت می توانی حسش کنی و از آن بگذری یا شاید هم درش تا تمام عمر باقی بمانی!... گاهی وقت ها حجم درد و اندوه آنقدر زیاد است که بشر فقط می تواند مثل یک حیوان زخمی به کنجی تاریک و خلوت بخزد تا بلکه زخم هایش التیام بیابد. بلکه مرهمی بسازد برای خودش... البته اگر بتواند... اگر زخم ها مجال التیام بیابند... .

زن گریان - اثر پابلو پیکاسو