بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

یک سرخپوست در آستارا

مرتضی گفت: ماراجینما از من پرسید تو می دونی چه بلایی سر مارکسیسم اومد. گفتم نه، من از کجا بدونم.

گفتم: آره ... از کجا بدونی ... واسه این که همه ما زده به سرمان.

مرتضی گفت: آخه چرا؟

گفتم: واسه این که هیچ سرخپوستی نمی تونه فارسی حرف بزنه.

مرتضی گفت: نمی تونه؟ نمی تونه؟ آقا رو ... اون سال هاست که توی همین کشور زندگی می کنه. توی آن سال های بگیر بگیر رفته بود کردستان.

گفتم: که چی ... رفته بود کردستان که چی؟

مرتضی گفت: رفته بود کردستان دیگه ... تو لولهنگت اونقدر آب ورداشته که اصلا نمی فهمی من چی می گم ... رفته بوده به کردها یاد بده که چی رو با چی بریزن توی سوراخ آسیاب و آردش کنن، که چقدرشو بریزن توی دیگ تا کله ی مرده هاشون بشه اندازه ی یه گردو، که پوست کردها چین ور داره، که هر کسی بتونه یه نعش را بذاره توی پانچا، پانچا را بذاره توی جیب نیم تنه ش، که به اونا بگه که چطوری آدم می تونه با آستین کتش، گریه صورتشو پاک کنه. می فهمی. حالا می فهمی الاغ ... .



یک سرخپوست در آستارا ( از مجموعه داستان: دوباره از همان خیابان ها)/ بیژن نجدی/ نشر مرکز/ چاپ هشتم/1390

ماراجینما : یعنی مردی که سوار بر مادیان گریسته اش می گذرد و از سال های گریستنش با مادیان گریسته اش دور می شود.


بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها