بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

برای مامان...

چند روز پیش حال مامان خراب شده بود. فشارش بالا رفته بود و دچار تاری دید شده بود. من از مامان چیزی حدود صد کیلومتر فاصله دارم. تلفنی پیگیر روند دکتر رفتنش بودم. یک روز بعد رفتم به دیدنش. روی مبل راحتی دراز کشیده بود. خیلی کوچک و نحیف شده بود. قلبم مچاله شد. تمام استرس آن چند روز را یکجا قورت دادم و تلاش کردم حالش را بهتر کنم. من و جان را که دید، از جا بلند شد. جان را به بهانه ی سلمانی رفتن بیرون فرستادم و با مامان درد و دل کردم. شبیه گلی بود که چند روزی بی آب مانده و حسابی چروکیده و بی حال شده بود. یکی - دو ساعت بعد، کمی بهتر بود. بلند شد و رفت دوش بگیرد. توی حمام کردن کمکش کردم. بیرون که آمد شبیه گلی بود که تازه آب به ریشه هایش رسیده و کم کم دارد طراوت گذشته را پیدا می کند.

تنهایی مامان بعد از ازدواج بچه هایش و دغدغه های بیهوده ای که در عالم مادری برای خودش می سازد نیمی از ماجرا بود! نیم دیگر برمی گشت به تلویزیون خراب شده ی ایران و محتواهای مرگ زایش! که برای یک مخاطب تنها، به مرور می تواند مثل سم عمل کند! اخبار و فیلم ها همه و همه چنان می توانند روحیه یک انسان را در هم بشکند که باور کردنی نیست!

در طول دو روزی که آنجا بودم، تمام تلاشم را برای بهتر شدن حالش کردم. به داداش ها و بابا بیشتر از هر زمان دیگری سفارش کردم. کاش می توانستم آن تلویزیون لعنتی را هم از خانه بیرون بیاندازم!... دکتر برای مادر چند قرص آرامبخش و تراپی تجویز کرده است. حالا که برگشته ام، دلم مدام پیش اوست. با جان حرف زده ام تا اگر بشود بعد از عید، از این شهر اسباب کشی کنیم و برویم جایی حوالی مامان و بابا خانه بگیریم. تا خدا چه بخواهد!

برای بهبودی حال تمام مامان و باباها، تمام بچه ها، تمام مریض ها در همه دنیا دعا کنیم! امیدوارم که همه شان هر چه زودتر بهبودی کامل پیدا کنند. الهی آمین!

بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها