بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

زنی که موقع خشم، می خندید!

امروز سر ِ صبحانه، گریه ام گرفت! نمی توانستم جلوی بغضم را بگیرم. هر چقدر قورتش می دادم، باز بالا می آمد و اشک توی چشم هایم حلقه می بست! عصبانی بودم... عصبانی بودم از اینکه مرد هیچ وقت نمی تواند حرفش را به وقتش بزند! چند روز پیش از او خواسته بودم حالا که یک نفر دیگر از اعضای خانواده اش برای چند روز میهمان ما شده و میهمانان دو نفر شده اند، با خواهرش حرف بزند و از او بخواهد که دو تایی با هم برگردند. به من می گفت : " آخه من چی بگم؟ " گفتم: " بگو زنم در توانش نیست که طولانی مدت از مهمان پذیرایی کنه! بگو اینها فرهنگشون فرق می کنه. بگو کار داریم و نمی تونه همزمان هم پیش تو باشه هم به کارهاش برسه... بگو..." و او هیچ چیزی نگفته بود.

حالا، خشم ِاز ناتوانی او، توی گلویم سنگ شده بود و اشک پشت اشک بود که می خواست از چشم هایم سُر بخورد پایین! مجبور شدم وسط صبحانه از جمع چهارنفره مان جدا بشوم و چند لحظه ای را بروم توی اتاق خواب. کمی گریه کردم. نفس عمیق کشیدم. چند تایی فین محکم هم کردم که مثلا از آلرژی سر صبح، آب ریزش بینی گرفته ام. چشم هایم را پاک کردم و دوباره سر سفره برگشتم... همه تعجب کرده بودند ولی چیزی به روی خودشان نمی آوردند. می دانم خیلی ضایع است ولی واقعا ممکن بود همان جا مثل بچه ها بزنم زیر گریه!

راستش خسته شده ام! از کنترل کردن احساساتم. از اینکه مدام فکر کنم چرا نمی توانم از پس ِ این ماجرا بربیایم. از اینکه هر حرفی به مرد بزنم باعث می شود ناراحت بشود و فکر کند که دارم عروس بازی درمی آورم... در حالیکه خودش خوب اخلاق من را می داند. حتی خیلی واضح هم به او گفتم که می ترسم در طولانی مدت، یکهو عصبانی بشوم و زخم زبان بزنم! که این نقطه ضعف ِمن است! آنقدر یک چیزی را توی خودم می ریزم که وقتی لبریز شد، گند می زنم به همه چیز! حکایت همان گاوی ست که یک من شیر می دهد اما دست آخر با لگد می زند به سطل شیر و حرامش می کند!... اما چرا باید بگذارد آدم به یک همچین جایی برسد؟ خودش که می رود سر ِکار و برمی گردد، چیزی حس نمی کند... اصلا نمی دانم چه فکری می کند؟... تهش هم می گوید: " تو از روز اول که این اومده داری غُر می زنی!..." حرف یک زن وقتی مخالف نظر شوهر باشد، می شود غُر! حتی اگر عین آدم بیاید بگوید آقاجان! من نمیتوانم!!...

مرجان! تو واقعا نمی توانی؟!... یا نمی خواهی؟!...

نمی توانم! باور کن نمی توانم! و می ترسم یک لحظه نتوانم آن روی سگم را کنترل کنم و بعد فامیلیتمان خراب بشود!...

حالا حتی نمی توانم در طول کارهای روزمره، حرف بزنم... مدام لب هایم را به هم سفت کرده ام تا مبادا چیزی بگویم که نباید... شده ام برج زهرمار!... همین را می خواستی؟!... لعنت به شیطان!

بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها