بوی ماهی تازه شور شده، آشپزخانه را پر می کند. هوای جنگل های خنک شمال به سرم می زند. با چاقوی کوچک دسته چوبی، دنبال ساده ترین مسیر برای جدا کردن سر ِماهی بیچاره هستم. بعدش نوبت به باله های ظریف و زیبایش می رسد. و دست آخر صدای تیک تیک پاک کردن پولک های ریز و شفافش. هر بار، هر کلکی که به ذهنم می رسد پیاده می کنم ولی باز هم چند تایی پولک توی هوا می پرد و جایی می افتند که نمی توانم پیدایشان کنم! در عوض، روزهای بعدش، خودم را می بینم که در حالتی شبیه مراسم آیینی، دولا و راست می شوم و جسم براق ِچشمک زنی را از گوشه و کنار خانه جمع می کنم!
صدای شعرخوانی استاد کاکاوند می آید. دارم قسمت چهارم پادکست "اکنون" را گوش می دهم. عادت دارم که موقع انجام کارها، ذهنم را به شنیدن چیزی تازه مهمان کنم!... چه مرد نازنین و با دانشی ست. آدم از گوش دادن به شعرخوانی اش کیف می کند! چند بیتی از اشعار "سید حسن غزنوی" شاعر قرن ششم را می خواند.
ای آرزوی دیدهٔ بینا چگونهای؟ *** وی مونس دل (من) تنها چگونهای؟
از ناز و نازکی اگر اینجا نیامدی *** باری یکی بگوی که آنجا چگونهای؟
دُرّ است صورتِ تو و دریاست چشمِ من *** ای دُرِّ دورمانده ز دریا، چگونهای؟
دل هدیهٔ تو کردم، آن را نخواستی *** جان تحفه میفرستمت، این را چگونهای؟
ای نور چشم مهر و گل بوستان حُسن *** ما بیتو در همیم، تو بیما چگونهای؟
قلبم می لرزد... لا به لای شعرخوانی دو بار تکرار می کند که داریم به حرف های انسانی از هزار سال پیش گوش می دهیم! چگونه صدای یک انسان، اینقدر ماندگار می شود؟! که از پس هزار سال با من سخن می گوید و عجیب که من هم حرف هایش را می فهمم!! همین فکر در حرفهای استاد کاکاوند منعکس می شود:" مایی که حرف نسل پیش از خودمان را نمی فهمیم، مایی که نسل بعد از خودمان را درک نمی کنیم، ببینید این شاعر چطور سخن گفته که می تونیم باهاش ارتباط برقرار کنیم! وقتی که درشت نگاه کنیم، وقتی فرهنگی نگاه کنیم، می بینیم که چه ملت ماندگار و چه اندیشه ی مستمری در این سرزمین بوده است!"
حس غریبی از غرور و سرمستی توی تنم احساس می کنم! به میراث بزرگ ادبیات ایران فکر می کنم! به بی شمار شاعرانی که نمی شناسم! به هزار سال گفتگوی شان با جهان هستی! با ما! ... به ستایش شان در وصف زندگی و شکوه هایشان از روزگار سختی که ناجوانمردانه بر این سرزمین گذشته است...
نمی فهمم کِی و چطور برنج را دم انداخته ام و تکه ماهی شور را روی پلو، زیر دمکنی جا داده ام! به قاشق چوبی توی دستم نگاه می کنم که در حال هم زدن باقالی قاتق است! به چرخش صوفی وار و ظریف شویدهای تازه خشک شده میان اندام سپید و عاج گون پاچ ِباقالی ها... به درخشش طلایی کره ی آب شده و نارنجی کم رنگ تخم مرغ ها... من ایرانی ام!... شاعر می شوم!... اشک توی چشم هایم حلقه می بندد... به دیشب فکر می کنم که از ترس شروع دوباره جنگ، ده بار از خواب پریدم و خبرها را چک کردم!... به اینکه ایران چقدر حیف است که اینگونه زخم برداشته و مجالی برای بهبود تن ِخسته اش پیدا نمی کند!... به سرنوشت اینهمه زیبایی، اینهمه تلاش انسان ها در این سرزمین فکر می کنم... بغض ِتوی گلویم را قورت می دهم. و به تمام آنچه که در منظومه ی اعتقاداتم می گنجد، متوسل می شوم تا سایه شوم این اتفاقات را، از سر ِ این سرزمین دور کنند!...