خونم از گرما به جوش آمده بود! کره ها را تند تند از توی کیسه نایلونی فروشگاه بیرون کشیدم. شل و وارفته شده بودند. درِ فریزر یخچال را باز کردم و دنبال جای مناسبی بودم که بوی سبزی و گوشت نگیرند! بخار خنکش که به صورتم خورد، یکهو هوس کردم خودم هم بروم توی فریزر! جا نمی شدم! برای کره ها یک جای مناسب پیدا کردم و رفتم سر وقت ماست و پنیر و شیر!! عرق داشت از سر و رویم می پاشید! ساعت دوازده ظهر یازدهم تیرماه بود. از صبح برق رفته بود و دخترک ِدفتر پستی هم در تماس تلفنی ام یادآور شده بود که در بی برقی نمی تواند مرسوله ای را ثبت کند! این بود که تا برق آمد، نگاهی به ساعت انداختم؛ یازده بود! سریع لباس پوشیدم و دویدم تا دفتر! سفارش یک مشتری را توی کارتن سایز سه، روی پاهایم گذاشته بودم و در انتظار وصل شدن اینترنت، پشت سومین مراجعه کننده دفتر، نیم ساعت انتظار کشیدم. خدا را شکر می کردم که دفتر پستی، لااقل کولر گازی دارد!
بعدش رفته بودم فروشگاه و چهار قلم خرت و پرت خریده بودم که شده بود چهارصد و بیست تومان! و لابه لای سوت کشیدن مغزم از قیمت ها به حرف های صندوقدار ِجوان فروشگاه گوش می دادم که با لکنت زبان شدیدی داشت برای یکی از موزعان شرکت، داستان کل کل کردنش با یکی از مشتریان را تعریف می کرد! و تهش گفت:" ب ب بهش گفتم چ چ چی فکر ک ک کردی! ای ای اینجا ایـ ایرانه!!" وقتی با دست به سمت کیف سیاه کمری ای که روی قفسه ی دستمال توالت ها جامانده بود اشاره کردم و گفتم:" مال کیه؟! جانمونده باشه؟!" فهمیدم که عیش ِبرنده شدنش را در این گفتگو، بر هم زده ام! با همان لکنت گفت:"م م مال ای ای اینه!" و به رفیق موزعش اشاره کرد.
بعدش سری به مغازه لبنیاتی زده بودم و شیر و ماست گرفته بودم و در حالیکه مثل سگ از گرمازدگی، زبانم بیرون افتاده بود، از جلوی داروخانه رد شدم. صدای مردی توی خیابان پیچید! سه بار بلند گفت: "خانوم!... خانوم!... خانوم!" منظورش من بودم! با تعجب سرچرخاندم و دیدم چیزی توی دست هایش تکان می خورد. فکر کردم احتمالا مال من بوده! نزدیک تر که شد، دیدم همان آقایی ست که موقع خروج از لبنیاتی، دیده بود دست هایم حسابی پر هستند و در را برایم باز نگه داشته بود! حالا هم دسته کلید سنگینی را به سمتم گرفته بود و می پرسید مال من است که افتاده کف زمین؟! خون به مغزم نمی رسید! چند لحظه ای به کلیدها زل زده بودم و بعد گفته بودم: "نه! این مال من نیست. ممنونم!"
آفتاب داشت حسابی کبابم می کرد! خودم را هر جوری بود به خانه رسانده بودم. خیالم که از کره ها راحت شده بود، قوطی رب ها و پودر لباسشویی دستی را روی اوپن آشپزخانه به حال خودشان رها کردم. به سمت حمام پا تند کرده بودم که کسی در زد! با صدای گرفته ای که انگار از ته چاه در می آمد، پرسیدم: "کیه؟!" صدای خانوم همسایه را شنیدم: "منم مرجان خانوم!" همسایه ی خوب روبروی که در ِواحدشان را مدام به هم می کوبد و باعث می شود بند ِ دل آدم پاره بشود! حتی ساعت یک شب!! و توی مدت موشک باران، رفته بودند شمال! و پیام داده بود که مراقب خانه مان باش!! و خدا من را ببخشید که بخاطر سکوت ساختمان، دلم خواسته بود که کاش حالا حالاها جنگ ادانه میدا کند!!
لای در را باز کردم و با لبخند مصنوعی و قشنگی بازگشت قهرمانه شان را به آپارتمان تبریک گفتم: "اع! سلام! رسیدن به خیر!!" خندید و دستش را جلو آورد. کیسه پلاستیکی سرخی پیش چشم هایم بود که اولش متوجه محتویاتش نشدم! بعد خودش توضیح داد: "ببخشید مرجان خانوم! نمی دونستم توی این جنگ و بزن بزن چی بگیرم براتون! فقط تونستم اینو براتون بیارم! گفتم ماهی شور توی هر شرایطی خوردن داره!! " خنده ام واقعی شده بود و تمام حرص و جوش هایی که از شنیدن صدای درشان خورده بودم از یادم رفت! حسابی تشکر کردم و ماهی های سرخ و تپل را هم به خنکی یخچال سپردم!
لباس کنده و نکنده خودم را انداختم توی حمام! زیر دوش آب خنک! جرات نداشتم شیر آب سرد را کامل باز کنم! ترسیدم سکته بزنم! همین که آب به فرق سرم رسید، مثل مرده ای که جان گرفته باشد، هزار بار خدا را شکر کردم!... بخاطر همه چیز! این که آب هست! برق هست! اینکه روی پاهایم ایستادم و می توانم خرید کنم! اینکه همسایه خوبی داریم که ... راستی کنار این ماهی شورهای جنگ زده چی بپزم؟!