لابه لای تمام تصویرهای بجا مانده از جنگ دوازده روزه، تصویری نیمه شفاف است که خوب به خاطر دارم! نیمه شب بود به گمان. چشم هایم را با وحشت از صدای شلیک پدافندها باز کردم. توی تخت خواب بودیم. رو به روی هم. بلافاصله نگاهم با نگاه جان یکی شد. به هم خیره شده بودیم. او پیش تر از من بیدار شده بود. با نگاه از او پرسیدم: " دارن می زنند؟! " و او به آرامی سری تکان داد؛ یعنی: "آره!" و بعدش نمی دانم چطور با خیالی آسوده، دو تایی چشم هایمان را بستیم و خوابیدیم!!
هنوز هم که هنوزه، از تصور این صحنه تعجب می کنم!! اینکه چطور بی هیچ حرفی، بین مان گفتگو برقرار بود! حس عجیبی که معمولا توی خواب به آدم دست می دهد و ممکن است در بیداری تکرار نشود! اتاق خوابمان شب ها، بعد از نصب کردن پروژکتورهای قوی توی محوطه ی پارکینگ، نیمه روشن است! هنوز فرصت نکرده ام پرده ی ضخیم تری به پنجره بیاندازم. هیات مدیره ی مجتمع فکر می کنند اگر شب مثل روز روشن باشد، احتمال آمدن دزد کمتر است!... به صورت جان توی آن شب فکر می کنم؛ چهره اش نگران بود... نگران همه چیز... همه چیز یعنی آنهایی که دور و نزدیکند! زندگی های گذشته و آینده... من هم ترسیده بودم... و ترسم بزرگتر از چیزی بود که بتوانم قورتش بدهم! با اینحال فکر میکنم چه چیزی باعث شد آن شب، دوباره بخوابیم؟!... چرا از خانه بیرون نزدیم؟!...
پ.ن: توی وبلاگ چند خانوم متاهل، خوانده بودم که موقع جنگ، همسرانشون، حمایت لازم رو ازشون نداشتند. می تونم حالشون رو درک کنم. و بهشون حق می دم که از بابت این مسئله ناراحت باشند و تا مدتها، نتونند باهاش کنار بیایند... اما خواستم بگم مردها هم مثل ما هستند. آنها هم می ترسند! فقط بعضی ها می توانند این ترس را پشت شوخی های رنگ و وارنگ از شهادت و مگه مردن چیه؟ پنهان کنند و بعضی ها نمی توانند. و چون نمی توانند از خانواده شان حمایت کنند، ممکن است فاصله بگیرند! یا بروند توی افق گم بشوند!... چون شاید با خودشان هم نمی توانند سر این موضوع کنار بیایند... من فکر می کنم خیلی وقت ها یک خانوم از یک آقا قوی تر است. خیلی وقت ها می تواند حامی بهتری باشد. نمی دانم نشان دادن این قدرت حمایت چقدر ممکن است به رابطه شان کمک کند یا آسیب بزند؟ فقط می خواستم یادآوری کنم که ترس چیز عجیبی نیست. و همه ما آدم هستیم و می ترسیم!...