از بوی تند اسفندی که توی خانه پیچیده بود، نفسش تنگ بود. ساعت حوالی هشت صبح بود و داشت سفره ی صبحانه را پهن میکرد. دو هفته ای می شد که هر روز صبح اول وقت، بوی تند اسفند که انگاری با عنبرنسا قاطی بود، از طبقه پایین به بالا می آمد و حالش را بهم می زد.
مرد روی مبل، روبروی تلویزیون نشسته بود. با چشم هایش کلافگی زن را تماشا میکرد. یکباره دید سفره را زمین انداخت و رفت توی اتاق خواب و چادرش را به سرکشید. تا بیاید به او بگوید کجا؟!، زن بیرون زده بود.
زن از دیدن حجم غلیظ دود، توی راه پله شوکه شد. یک لحظه فکر کرد نکنه پایین آتیش گرفته؟!!... تند خودش را به پاگرد همکف رساند. در واحد شماره یک، نیمه باز بود. زن موطلایی در حال شستن ظرفها، پای سینک بود. دخترهای صاحبخانه هم مثل همیشه با هم بلند حرف میزدند چون صدای موسیقی تند و شادشان، نمیگذاشت صدا به صدا برسد.
زن چندباری در میزند و دختر بزرگتر را صدا میکند. زن موطلایی که خاله ی دخترهاست، سر میچرخاند و نگاهش میکند. بعد سروکله ی دختر بزرگتر پشت در پیدا می شود. زن وضعیت دود زده ی راه پله را که انگاری توی مه غلیظی فرو رفته به دختر نشان می دهد. از داستان بوی بد اسفند هر روز صبح، به او گله میکند. دختر بهانه میآورد که برای کمردردش این کار را میکند. میگوید چشم میخورد و مجبور است ... و بلند میزند زیر خنده...
- لااقل کم دود کن!... در ِ خونه رو باز نذار، دود میکشه میاد بالا، همه خونه زندگیم بود دود گرفته...
- ای بابا یه ذره اسفند ِ دیگه... واسه چشم زخم خوبه... باشه...
زن با نفسی که تنگ تر شده، پله ها را بالا می آید و تمام پنجره های خانه را باز میگذارد. مرد ناراحت به داستان پیش آمده گوش میکند. سری به نشانه ی تاسف تکان میدهد؛ هر روز داریم با این نسخه های طب فلان و بهمان، بیشتر به قهقرا میریم... دنیا داره میره مریخ، ما هنوز دنبال دعا و ... زن با عصبانیت چادرش را توی مشت جمع میکند، بوی آغل سوخته می دهد... .