داشتم اتاق را جاروبرقی میکشیدم. حوالی ظهر است. آخرین جمله ی مامان پشت تلفن، برای صدمین بار توی سرم چرخ میخورد: " خب آخه اینا خائنن!!..."
صحبت سر قالب پنیری بود که صبح خریده بود ۱۳۰ تومن و مغازه دار گفته بود از هفته دیگر قرار است بشود ۱۷۰ تومن... بعد من گفته بودم اصلا معلوم نیست اینا چه غلطی میکنند؟! همه چی ول شده... و مامان آن جمله بالا را گفته بود و باعث شده بود من یادش بیاندازم که ارز پاشی های دولت قبل، تقلای بیهوده ای بود برای ...
جاروبرقی را خاموش میکنم. سرم درد گرفته است... یک قرص سرماخوردگی بالا می اندازم تا بلکه کمی از حجم عوارض سرماخوردگی نجاتم بدهد...
میروم پشت پنجره. هوا آفتابی است. شبیه روزهای آخر اسفند. چند کبوتر چاق و سفید، روی سیم های برق، جا خوش کرده اند. آسمان در پس زمینه شان دودی و خاکستری ست. به خیابان نگاه میکنم. پیکان سفید قدیمی ای را می بینم که توی خیابان پارک کرده و دختر جوانی جلویش نشسته است. پیرمردی هم با موهای سفید در حال بستن صندوق عقب پیکان است.
دختر جوان با موهای مشکی بافت شده ی بلندش، توجه ام را جلب میکند. شالش روی شانه افتاده و توی کاپشن سفید و نازکی، با وسواس در حال زیر و رو کردن چیزی توی دست هایش است. بیشتر دقت میکنم. یک سبد کوچک پرتقال روی پاهایش گذاشته و پرتقال های تویش را مثل چینی عتیقه ای، یکی یکی زیر و رو میکند تا از سالم بودنشان مطمئن بشود.
پیرمرد اورکت سبز یشمی اش را تن میکند و پشت فرمان پیکان می نشیند. دخترک چیزی به او میگوید و پیرمرد دست می برد سمت پرتقالی و زیر و رویش را بررسی میکند. رگ های بزرگ دست چروکیده اش، از پنجره ی طبقه اول، جایی که من ایستاده ام، خوب پیداست... پرتقال را سرجایش میگذارد و مشغول چرخاندن سوئیچ پیکان می شود. دختر جوان شراره ای از موهای مشکی اش را پشت گوش میاندازد و دوباره از نو، تنها ردیف پرتقال های کوچک توی سبد را با وسواس عجیبی زیر و رو میکند... پیکان روشن می شود و من به هیبت فرسوده ی سفیدش که خیابان را دور می زند، خیره شده ام... .