بنــدبــاز

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ...

این پست دلخراش است، اگر حالتان بد می شود، نخوانید!

بین کار، برای رفع خستگی، سری به صفحه ی فیسbook می زنم، تا با دیدن تصویر کاردستی های رنگ و وارنگش، حالم جا بیاید. لا به لای پست ها و عکس ها، یک دفعه میخکوب می شوم... تصویر جسد نیمه جان و دو تکه شده ی پسرکی رو ریل مترو... صورت سفید شده اش که انگار طرح محوی از لبخند روی لب دارد... صدای تپیدن قلبم را می شنوم و جریان حرکت خون توی مغزم سرعت گرفته است... ترسیده ام... از چیزی که جلوی چشم هایم می بینم به شدت ترسیده ام... زیر عکس چیزهایی می خوانم با این مفهوم که پسرک دستفروش بعد از این که اجناسش توسط مامور ایستگاه ضبط شده است، او را تهدید کرده که اگر جنس هایش را پس ندهد، خودش را زیر مترو می اندازد و در نهایت هم این اتفاق افتاده است... تمام این ها در چند ثانیه از جلوی چشم هایم می گذرد... دیگر هیچ عکسی نمی تواند به چشم هایم رنگی ببخشد... از خودم می پرسم: " چرا جان آدم ها... چرا زندگی برای ما این قدر بی ارزش شده است؟!... " بهت زده به صفحه نگاه می کنم... دوباره لا به لای عکس ها می گردم و بی اینکه جرات باز کردن پست این خبر را داشته باشم، به صورت پسرک خیره می شوم... چیزی توی دلم بهم می خورد... . این که به دنیای پس از مرگ معتقد باشیم و همه چیز را به آن جا حواله بدهیم... این که انسان ها را درجه بندی کنیم و شهروندان درجه ی چندم را فاقد ارزش زندگی بدانیم... این که امید به زندگی را آنقدر پایین بیاوریم که بچه هایمان نبودنشان را به بودن ترجیح بدهند... این که تا این اندازه ظالم و بی رحم باشیم و بی تفاوت از کنار اتفاق ها رد بشویم... آن همه آدم که توی آن ایستگاه مترو شاهد این ماجرا بوده اند، چه عکس العملی از خودشان نشان داده اند؟! یعنی یک نفرشان نمی توانسته میانجی گری کند و جلوی این اتفاق را بگیرد؟!!... آیندگان درباره ی ما چه فکر می کنند؟!... ما... همه ی ما در مرگ این کودک مقصریم!!...

بنــدبــاز
infoدرباره من

https://t.me/dbandbaz
codeکدها