این روزها به طرز عجیبی، وقتی که توی خیابان راه می روم، مدام یک دستم را اضافه می آورم. بیشتر وقت ها هم این اتفاق برای دست چپم می افتد. دست راست معمولا به یک چیزی بند است؛ گوشه ی شال سفیدم یا بند کیف دوشی و در بدترین شرایط، ور رفتن با گوشواره ی تازه ای که از لابه لای خرت و پرت های یک جمعه بازار خریده ام. دست چپ اما عجیب گیج می زند توی خیابان. همین طور برای خودش ساعت ها توی هوا می ماند و وقتی من یک دفعه به یادش می افتم، از خجالت آب می شود و با همه ی توانی که در خودش دارد، توی جیب چپ مانتوام می چپد... . دلم برایش می سوزد. دلم برای بلاتکلیفی اش، برای نگاه حسرت بارش به دست راست، برای حقارتی که از خالی بودنش تحمل می کند. مثل امروز؛ وقتی که با مادر توی اتوبوس نشسته بودیم و از جلوی پارک خزانه رد می شدیم. پارک کودکی هایم. پارک دور هم بودن های هر جمعه غروب تا شب؛ با عموها و عمه ها. پارک دلمه های برگ مو و ماهی گیری های عمو کوچیکه با بند جعبه شیرینی و سنجاق قفلی... خاطره ها یکی یکی داشت برایم تاره می شد که مادر، بی هوا زد زیر خنده. اشاره ای به نرده های دور باغ کرد و گفت: " یادته سوار قطار می شدین؟!" و من هر چه فکر کردم، چیزی به یادم نیامد: "قطار؟!... نه..." مادر دوباره خندید: " چطور یادت نیست؟ سه تایی با بابا سوار قطار می شدین! خیلی خوش می گذشت..." نگاهش کردم: " سه تایی با بابا؟!... پس تو چرا سوار نمی شدی؟!" بی خیال سری تکان داد: " اونوقت ها پول نداشتیم، شما با بابا سوار می شدین، من از دور نگاهتون می کردم و دست تکون می دادم...". به برقی که توی چشم هاش پریده بود، خیره شدم: " خب، چرا تو به جای بابا سوار نمی شدی؟!..." سر برگرداند و نگاهش در آخرین ردیف درخت های پارک غرق شد: " اون وقتا خیلی خوش می گذشت..."چیزی توی دلم لب پر می زند و زیر پلک هایم می دود. دست چپ دوباره توی هوا معطل است. نگاهش که می کنم، دست راست را نرم به بازی می گیرد و جفتشان بی صدا گوشه ی شال سیاهم گم می شوند.

+ l تاريخ : چهارشنبه 1392/01/28 ساعت 23:12 نويسنده : دختر بندباز l


Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...